X
تبلیغات
نارنج سبز سیاسی علمی
وبلاگ علم سیاست گروه نارنج سبز


بازدید : مرتبه
تاریخ : دوشنبه 2 اسفند‌ماه سال 1389

نژادپرستی(Racism) تفکر برتر دانستن یک نژاد بر نژاد(های) دیگر است.

در کتاب «فرهنگ سیاسی» داریوش آشوری برای نژادپرستی تحت نام «نژادگرایی» چنین تعریفی آورده شده:       نژادگرایی نظریه‌ای است که میان نژاد و پدیده‌های غیر زیست شناسی مانند دین، آداب، زبان و... رابطه ایجاد کرده برخی نژادها را برتر از دیگر نژادهای بشری می‌شمارد. در این نظریه برتری نژادی مستقل از شرایط محیطی و اجتماعی رشد افراد عمل کرده و دست تقدیر برخی نژادهای بشر را برتر و برخی دیگر را کهتر گردانیده‌است.
ریشه‌های نژادپرستی در عصر جدید به نظریات کنت دوگوبینو نویسنده فرانسوی می‌رسد که آن را در ۱۸۵۳ منتشر نمود. در قرن بیستم بزرگ‌ترین حامی نژادگرایی هاستن استوارت چیمبرلین نویسنده آلمانی انگلیسی تبار بود

.

معروف‌ترین دولت‌های نژادپرست سده بیستم حکومت نازی رایش سوم در آلمان، حکومت فاشیست ایتالیا و آپارتاید آفریقای جنوبی و اسرائیل ( رفتار آپارتایدی اسرائیل با فلسطینیان ) به شمار می‌روند.

 

جُستارهای وابسته

تا این جا از ویکی پدیا حالا به سایت پژوهشکده باقرالعلوم می رویم

 

«نژادپرستی باوری است که بر حسب آن یک گروه نژادی، خود را برتر از گروه‌های نژادی دیگر می‌داند و یکی از قدرتمندترین و مخرب‌ترین اشکال تبعیض است».[1]

«سراسر تاریخ بشر آکنده از نژادپرستی است. یونانیان باستان، هندیان و چینی‌ها علی‌رغم خدمات زیادی که به بشریت کرده‌اند، در پست شمردن نژادهای دیگر، سابقه زیادی دارند. نژادپرستی همچنین نقش عمده‌ای در تاریخ معاصر آمریکا بازی کرده است. مردم سفیدپوست آمریکا، نژادپرستی را به مثابه توجیهی برای برده‌داری و یا تحقیر سیاه‌پوستان به کار می‌برند. اغلب در جامعه‌ای که نژادپرستی در آن رایج است، گروه مسلط، نژادپرستی را چنین توجیه می‌کند، که اعضای گروه دیگر از لحاظ هوش پست‌ترند.[2]

"فرهنگ علوم اجتماعی" نژادپرستی مدرن امروزی را به دوگوبینو نسبت داده و می‌نویسد: «این نظری رسمی است که مفهوم‌های عقلی معاصر آن را از نوشته دوگوبینو به نام "رساله‌ای درباره نژادهای انسانی" منتشره در 1853 سرچشمه می‌گیرد. مهمترین شخص در انتقال این نظر به قرن بیستم هـ.س چمبرلن، سیاسی‌نویس آلمانی انگلیسی‌الاصل(1927- 1855) می‌باشد. کنت ژوزف آرتور دوگوبینو که گاه "پدر نژادپرستی امروزی" نامیده شده است، اندیشه‌هایی را مطرح کرد، که در بسیاری از محافل علمی هم نفوذ پیدا کرد. بنابر نظر وی، سه نژاد وجود دارد: سفید، سیاه و زرد. نژاد سفید از هوش، اخلاق و نیروی ارادۀ برتری نسبت به نژادهای دیگر برخوردار است، و این صفات موروثی، زیربنای گسترش نفوذ غرب در سراسر جهان را تشکیل می‌دهند».[3]

«سیاهان کم استعدادترین این سه نژاد هستند و با طبیعت حیوانی، فقدان اخلاق و ناپایداری عاطفی مشخص می‌شوند. نژادپرستی چیزی بیش از تعصب نژادی است. اندیشه‌های دوگوبینو به عنوان نظریه‌های ظاهراً علمی مطرح گردید و حتی آدولف هیتلر را تحت تاثیر قرار داد و هیتلر این اندیشه‌ها را به عنوان بخشی از ایدئولوژی حزب نازی مورد استفاده قرار داد. دلیل دیگر ظهور نژادپرستی، روابط استثمارگرانه‌ای است که اروپاییان با اقوام غیر سفید پوست برقرار کردند».[4]

 

کاربردهای نژادپرستی

از نژادپرستی هم‌چون سایر مفاهیم علوم انسانی، تعابیر مختلفی شده است. آن‌گونه که تا آخر دهه 1960، نژادپرستی را به عنوان ایدئولوژی و یا مجموعه‌ای از باورها تعریف می‌کردند. «عنصر اساسی این ایدئولوژی آن بود که نژاد، تعیین‌کننده فرهنگ است و ادعای برتری نژادی نیز از همین اندیشه ناشی شد. از نگاه دیگر، این واژه معنای گسترده‌تری یافت که شامل رویه‌ها و نگرش‌ها، علاوه بر باورها نیز می‌شد. نژادپرستی در این معنا به تمامی مجموعه عواملی اشاره دارد که موجب تبعیض نژادی می‌شود و گاهی اوقات با مسامحه، عواملی را شامل می‌شود؛ که محرومیت نژادی ایجاد می‌کند».[5] سومین کاربرد وسیع نژادپرستی در نوشته‌های آکادمیک است که نژادپرستی را در همه گروه‌بندی‌های غیر زیستی، نظیر فرقه‌های مذهبی، ملت‌ها، گروههای زبانی و گروههای فرهنگی مورد بررسی قرار می‌دهد؛ بنابراین می‌توان آن را شکل فوق‌العاده کینه‌توزانه از قوم‌مداری تلقی کرد.

چهارمین کاربرد نژادپرستی، استعمال آن در رنگ پوست است؛ که دوگوبینو آن را بنیان نهاد.

نژاد، محدود به تفاوت رنگ پوست نبود؛ بلکه نژادپرستی، مدعی نوعی رابطه جبری بین گروه و خصوصیات فرضی آن گروه است. چنین برداشتی از نژادپرستی کاربرد آن را وسعت می‌بخشد؛ تا جایی که نقش آن را از لحاظ تحلیلی متکثر می‌کند. «به عنوان مثال حذف زنان از دامنه وسیعی از فعالیت‌ها، غالباً با نسبت دادن جبری چنین خصوصیات فرض‌شده‌ای مانند: ضعف جسمانی زنان یا احساساتی بودن آنها توجیه می‌شود.».[6]

 

پیامدهای نژادپرستی

اگر اروپاییان معتقد نبودند که سیاهان نژادی پست‌تر هستند شاید هیچ‌گاه، تجارت برده وجود نمی‌داشت. نژادپرستی به توجیه حکومت استعماری بر اقوام غیر سفیدپوست و انکار حق مشارکت سیاسی برای آنها، کمک می‌کرد. برای مثال در آمریکای شمالی حتی سیاهان را پست‌تر از سرخ‌پوستان می‌دانستند؛ این در حالی است که سرخ‌پوستان را غیر متمدن در نظر می‌گرفتند و اصطلاح نژادِ پست را در موردشان به کار نمی‌بردند».[7]

«گر چه امروزه به دلیل مبارزات مساوات‌طلبانه اجتماعی و بالا رفتن سطح فرهنگ و آگاهی مردم، نژادپرستی تقلیل چشم‌گیری یافته است، اما هنوز به صورتهای پنهان و آشکار (در سراسر جهان، به ویژه کشورهای صنعتی پیشرفته)، باعث تحقیر و پست شمردن گروه‌های نژادی غیر سفیدپوست می‌شود و آنها را از مزایا و فرصت‌های اجتماعی محروم می‌کند».[8]

 

 



[1]. کوئن، بروس؛ مبانی جامعه‌شناسی، غلامعباس توسلی و رضا فاضل، تهران، سمت، چاپ دوازدهم، 1380، ص349.

[2]. عضدانلو، حمید؛ آشنایی با مفاهیم اساسی جامعه‌شناسی، تهران، نی، چاپ دوم، 1386، ص614.

[3]. گولد، جولیوس و کولب، ویلیام ل؛ فرهنگ علوم اجتماعی، کیا و دیگران، تهران، مازیار، چاپ اول، 1376، ص838 و گیدنز، آنتونی؛ جامعه‌شناسی، منوچهر صبوری، تهران، نی، 1378، چاپ پنجم، ص272.

[4]. گیدنز، آنتونی؛ ص273 و دوفونتت، فرانسوا؛ نژادگرایی(راسیسم)، حسین شهیدزاده، تهران، شرکت سهامی، 1369، چاپ اول، ص55 و 56و 98.

[5]. گودرزی، حسین؛ مفاهیم بنیادین در مطالعات قومی، تهران، تمدن ایران، 1385، چاپ اول، ص97.

[6]. همان، ص 98.

[7]. گیدنز، آنتونی؛ ص273 و دوفونتت، فرانسوا؛ نژادگرایی(راسیسم)، حسین شهیدزاده، تهران، شرکت سهامی، 1369، چاپ اول، ص55 و 56و 98.

[8]. عضدانلو، حمید؛ ص614.

 

این هم در سایت ولوگنا پیدا کردم امید وارم جالب باشه

راسیسم یا نژاد پرستی از کلمه «راسم به معنای نژاد مشتق است. راسیسم یک «تئوری» ضد علمی و ارتجاعی است که میان نژادهای مختلف از لحاظ استعداد و قدرت فکری عدم تساوی قائل است و گویا طبیعت از آغاز نژادها را متفاوت، یکی را عالی و دیگری را پست، خلق کرده است. نژاد پرستان با این «تئوری» عمیقاً ارتجاعی و ضد انسانی منکر برابری انسان ها و حقوق مساوی برای آن ها می شوند، در حالی که علم و تجربه ثابت کرده است که تفاوت های نژادی، صوری و فرعی بوده، از نظر رشد استعداد و امکانات معنوی وفکری و فعالیت? اجتماعی و علمی هیچگونه اهمیتی ندارند.

محافل ارتجاعی کشورهای سرمایه داری به اتکاء به تئوری نژاد پرستی سیاست ضد انسانی تبعیض نژادی و ستم ملی را اعمال می کنند، اقلیت های ملی و نژادی را در داخل کشور و یا ساکنین مستعمرات را تحت فشارهای گوناگون مادی و معنوی قرار می دهند، حقوق آنان را پایمال می کنند و نسبت به آن ها جنایات فجیع مرتکب می شوند. اقداماتی که در ایالات متحده امریکا علیه سیاهپوستان و بومیان «سرخ پوست» و یا در رودزیا و افریقای جنوبی علیه اکثریت سیاه پوست این کشورها انجام می گیرد، همه آشکار است. علیرغم اعلامیه حقوق بشر، سیاست تبعیض نژادی که بر تئوری راسیسم متکی است همچنان در قسمت مهمی از جهان سرمایه داری بیداد می کند .

علوم انسان شناسی و مردم شناسی و تاریخ? و همچنین تجربه کشورهای سوسیالیستی که در آن ها ستم ملی ریشه کن شده و نیز نمونه های فراوان کسانی که از نژادهای مختلف بوده و استعداد و نبوغ خود را در زمینه های مختلف علمی، ادبی، هنری، اجتماعی، سازماندهی وغیره به اثبات رسانده اند، رشته های پوسیده تئوری کاذب نژاد پرستی را از هم می درد. تمدن، پیشرفت، علم و تکنیک و فرهنگ در انحصار و امتیاز نژاد خاصی نیست، عقب ماندگی در این یا آن زمینه معلول عوامل اجتماعی و سیاسی و ناشی از استعمار و استثمار است.

این هم در مورد علل و عوامل شکل گیری این پدیده از نگاه یک نویسنده اسلامگرا است

 

شکل گیری روحیه نژادپرستی

انسان به جهت پاره‏ای وابستگی‏ها؛ از قبیل سرزمین، خون، نژاد و مانند آن، خود را از دیگران جدا می‏شمرد و به قومی خاص، احساس وابستگی می‏کند و توجه خود را به تأمین منافع ملّی، حتی اگر مستلزم زیان دیگران هم باشد، معطوف می‏گرداند.
تبعیض نژادی مرتبه‏های گوناگونی دارد؛ علاقه‏مندی به سرزمین و ملیّت و قوم و تبعیض گرایی افراطی چند مرتبه آن است. نظام‏هایی چون نازیسم در آلمان، فاشیسم در ایتالیا و صهیونیسم در فلسطین اشتغالی و... که بر اساس اعتقاد به برتری نژادی و حق سیادت بر دیگران تشکیل می‏شوند، از پدیده‏های شوم تبعیض نژاد هستند.


نژادپرستی و میهن پرستی

 میهن‏دوستی، یا حبّ‏الوطن و دوستی اقوام، خویشان و خانواده، نه فقط در اسلام مذموم نیست، بلکه بدان سفارش نیز شده‏است. اما ملّی‏گرایی، گاه به معنی «القومیه» یعنی گرایش شدید به نژادپرستی است. در این‏باره، دانش‏مندان علوم اجتماعی بر این باورند که وطن‏دوستی با وطن‏پرستی متفاوت است. وطن‏پرستی بیراهه است، ولی وطن‏دوستی، زمینه‏ساز و مشوّق توسعه‏یافتگی است. اصل کلی در کشورهای توسعه یافته علاقه شدید عموم مردم به تاریخ، آداب، رسوم و محدوده جغرافیایی‏شان است و اساسا در جامعه‏ای که وطن‏دوستی نباشد، برای خدمت، رشد و توسعه‏یافتگی، انگیزه‏ای نخواهدبود. از این‏رو، باید میان وطن‏دوستی که امری مطلوب است، با وطن‏پرستی که مورد نکوهش واقع شده، تفاوت گذاشت.

نژادپرستی از دیدگاه امام سجاد (ع)
مراد از نژادپرستی آن است که شخص، حزب، گروه و یا قبیله، معیار حق و باطل قرار بگیرد. دوستی با اقوام را نمی‏توان مصداق نژادپرستی دانست و کمک به آنان نیز از این محدود خارج است. از امام زین‏العابدین علیه‏السلام سؤال شد که مراد از تعصّب و نژادپرستی چیست؟ امام علیه‏السلام در جواب فرمودند: «اگر کسی بدی‏های قوم و ملت خویش را بهتر از خوبی‏های دیگران بداند، گرفتار تعصّب شده است؛ بنابراین، به جهت وجود این حالت، مسؤولیت دارد، اما محبّت به اقوام و خویشاوندان را عصبیّت نمی‏گویند، بلکه اگر آنان را در کارهای ظالمانه یاری کند، تعصّب ورزیده است

 ● شیطان اولین نژادپرست
شیطان نخستین کس است که روحیه استکبار و تعصّب در او پدیدار شد و بر آدم علیه‏السلام فخر فروخت و تکبّر ورزید و بر اثر همین فخر و طغیان، در برابر امر خداوند سبحان نفرین شده و رانده شده از رحمت الهی گردید. «همه فرشتگان به امر خداوند در مقابل آدم علیه‏السلام سجده کردند، مگر ابلیس که تکبر نمود و از کافران شد» و گفت: «مرا از آتش نورانی و آدم را از خاک ظلمانی و کدر آفریدی.» چنان که حضرت علی علیه‏السلام می‏فرماید: «شیطان را غیرت جاهلیت عارض شد. پس افتخار کرد بر آدم، به خلقت خودش و تعصّب نشان داد، به جهت اصل و ریشه‏اش. پس این دشمن خدا پیشوای متعصّبان و پیشرو متکبران استشیطان اساس و بنیان عصبیت و برتری نژادی را بنا نهاد. بدین جهت، هر کس که به ریشه و نژاد خویش فخر بفروشد، از یاران شیطان و از پیروان اوست.

 ● راهکار مبارزه با تبعیض نژادی

 آتش قوم گرایی و تبعیض نژادی، فقط با اجرای افکار دانش مندان، صدور اطلاعیه‏های جهانی حقوق بشر و قطعنامه‏های بین المللی خاموش نمی‏شود، بلکه بر اساس واقعیت‏ها و الگوهای تاریخی، راه نجات بشر از آسیب‏های نژادپرستی، زنده ساختن مفاهیم اخلاقی، ارزشی و انسانی است و راه مبارزه با تبعیض، احیای هویت اصل انسانی و فطری، در قالب دین و خدا باوری است.


اختلافهای ظاهری در نظر اسلام
موضع اسلام در برابر اختلاف‏های ظاهری که در جامعه‏های انسانی به چشم می‏خورد، بسیار آموزنده است. اسلام این موضوع را همان گونه می‏نگرد که به سایر جلوه‏های متنوّع پدیده‏های طبیعی می‏نگرد. در قرآن مجید، دگرگونی و اختلاف در زبان و رنگ، دلیل بر هستی خدا یاد شده است؛ بی‏آن‏که به یک زبان و یا یک رنگ، ویژگی و امتیاز ببخشد، آن‏ها را از پدیده‏های بسیاری شمرده که می‏بایست در آن‏ها دقت و تأمل نمود. در قرآن مجید آمده است: «دیگر از نشانه‏های او آفرینش آسمان‏ها و زمین و دگرگونی زبان‏ها و رنگ‏هاست. در این همانا برای آنان که دانایند، نشانه‏هاست.» اسلام دنیای انسان‏ها را آن‏گونه می‏نگرد که گویا باغی بزرگ با گل‏هایی رنگارنگ است.


پیامبر (ص) در برابر نژادپرستان قریش
بزرگان قریش اصل مساوات را که پیامبر به رعایت آن همت گماشته بود، نمی‏پذیرفتند و به ایشان می‏گفتند: علت این‏که در مجلس‏های تو حضور نمی‏یابیم، این است که افرادی چون بلال حبشی، سلمان فارسی، صهیب رومی و غیر آنان از بردگان در آن مجلس‏ها حضور دارند. آنان را از کنارت بران تا با تو هم نشین شویم، ولی پیامبر این درخواست را نپذیرفت. آنان طرح دیگری را بیان کردند، چنان که گفتند روزی را برای آنان و روزی را برای ما اختصاص بده. آیه نازل شد: «آنانی را که صبح و شام خدا را می‏خوانند و قصدشان فقط خداست، از خود مران که نه چیزی از حساب آنان بر تو و نه چیزی از حساب تو بر آنان است. پس تو اگر آن خدا پرستان را از خود برانی، از ستم کاران خواهی بود.» با نزول این آیه، پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله به این خواست آنان نیز تن نداد

این هم قسمتی از یک کتاب است که کلا برای دوستان میگذارم هیچ حرفی برای گفتن باقی نمی گذارد شرمنده هستم که ملب طولانیه اما انصافا مطلب خوب کامل و با منبع و ماخذ کامل است

  

نژاد، ملّت، طبقه

Etienne Balibar

Immanuel Wallerstein

Race, nation, classeenne

Les identités ambiguës

EDITION : La Découverte/poche 2002

(Traduction en persan par Hamid Mahvi)

اتین بالیبار

ایمانوئل والرشتاین

 

نژاد، ملّت، طبقه

هویت مبهم

(ترجمه توسط حمید محوی)

 

پیشگفتار مترجم :

متن «نژاد پرستی و ملیت گرایی» سومین بخش از کتاب «نژاد،ملیت، طبقه» می باشد. باید بگویم که متن بسیار مشکلی بود و هست. امیدوارم که نتیجۀ کار برای خوانشگران اتلاف وقت نباشد. تو ضیحات نویسنده با شماره، و توضیحات مترجم با حروف مشخص شده اند. بخش بندی های حاضر متعلق به مترجم و جهت انتشار در وبلاگ صورت گرفته است.

 

اتین بالیبار 

نژاد پرستی و ملّیت گرایی

 

بخش اوّل

 

نهادها و سازمانهای نژادپرست غالبا خود را از چنین صفتی مبرا دانسته و نژادپرستی را کتمان می کنند و مدعی ملیّت گرایی بوده و این دو مفهوم را از یک دیگرقابل تجزیه و تفکیک نمی دانند.

آیا چنین امری را باید از جمله تدابیر و ترفندهایی بدانیم که آنها جهت پوشش خود به کار می بندند و یا این که به طریق اولی موضوع به عوارضی  بستگی پیدا می کند که ناشی از ترس آنان در مقابل واژگانی است که جزء لاینفک رفتار نژاد پرستانه می باشد؟

در واقع گفتمان نژاد پرستانه و ملیّت گرا هرگز از یک دیگر - خیلی - دور نمی باشد، و یا این که  به شکل نفی اثباتی  مطرح می گردند : بر این اساس حضور «مهاجرین» در خاک کشور (خاک ملّی در فرانسه) برداشت تازه ای پیدا می کند و( بر عکس) به عنوان سر منشأ «نژاد پرستی ضد فرانسوی» مهر تأیید می خورد. طبیعتا تزلزل و نوساناتی را که در کاربرد کلمات و در بافت چنین گفتمان هایی مشاهده می کنیم، حداقل در بطن دولتی ملّی و تشکل یافته، برای ما تداعی کنندۀ این واقعیت است که تشکیلات ملیّت گرا در برخی جریانات سیاسی  به شکل اجتناب ناپذیری با تمایلات نژاد پرستانه در رابطۀ تنگاتنگ می باشند.

دست کم بخشی از تاریخ شناسان از این رابطه نتیجه گرفته و نشان داده اند که نژاد به عنوان گفتمان نظریه پردازانه، و به عنوان پدیده ای جمعی ( تودۀ مردم) در عرصۀ ملیّت گرایی رشد کرده و همه جا در عصر مدرن حضور داشته است.

بنابراین ملیّت گرایی یگانه علّت نژاد پرستی بوده و در هر صورت شرط تعیین کنندۀ در ایجاد و تولید آن به شمار می آید.

علاوه بر این : توضیحات «اقتصادی» (از طریق تأثیرات بحران) یا  تعبیرات «روانشناختی» ( از طریق تضاد بین هویت شخصی و تعلقات جمعی) اهمیت بارزی نخواهند داشت، بجز در مواردی که پیش فرض اولیه را روشن می سازند، یا تأثیرگذاری هایی که به ملیّت گرایی می انجامد.

 بدون شک، چنین نظریه ای ثابت می کند که نژاد پرستی با جریان نژاد پرستی به مفهوم طبیعت شناسانه و عینی هیچ ارتباطی ندارد(1). و بر این اساس نشان می دهد که نژاد پرستی محصولی تاریخی، یا فرهنگی ست و در عین حال از ابهامات نظریات «فرهنگ گرا»(culturaliste) اجتناب می ورزد که به سهم خود تلاش می کند تا از طریق دیگری نژاد پرستی را به عنوان عنصر ثابتی از طبیعت انسان معرفی کند.

فضیلت چنین نظریه ای از این روست که  نگرش بستۀ و دور باطل روانشناسی را در رابطه با نژاد پرستی مردود دانسته و ارجاعات آن را به توضیحات کاملا روانشناسانه باطل می سازد. و سرانجام در رابطه با استراتژی های خوشبینانۀ برخی تاریخ شناسانی که نژاد پرستی را بیرون از حوزۀ ملیّت گرایی قابل بررسی می دانند، جبهه گیری کرده و موقعیت انتقاد آمیزی را اتخاذ می کند. به طوری که گویی می توان ملیّت گرایی را بدون ضمیمه کردن جریان های نژاد پرستانه تعریف کرد و مورد بررسی قرار داد.

و در این صورت مناسبات اجتماعی به عنوان منشأ چنین پدیده ای نیز ندیده گرفته می شود یعنی امری که جزء لاینفک ملیّت گرایی معاصر ( و به طور مشخص امپریالیسم) است. با این وجود تراکم دلایل مسجل و قانع کننده موجب نیست که نژاد پرستی را نتیجۀ اجتناب ناپذیر ملیّت گرایی بدانیم، و نه حتی این که به طریق اولی نتیجه بگیریم که  بدون وجود نژاد پرستی آشکار یا پنهان، ملیّت گرایی از نظر تاریخی ناممکن خواهد بود. ابهامات مقولات و نقاط مفصلی همچنان بر جا می مانند. ولی از طولانی بودن جستجوی دلایل که هر گونه یک پارچگی مفاهیم را ناکارآمد می سازند، نباید هراسی به خودمان راه دهیم.

حضور گذشته

در پایان قرن بیستم، بر اساس کدام نمونه ها می توانیم مفهوم کمابیش رسمی نژاد پرستی  را درک  کنیم؟ از یک سو تمایلات ضد سامی نازیسم، سپس تبعیض در مورد سیاهپوستان در ایالات متحدۀ آمریکا (یاد آور و بازماندۀ جراحات دوران برده داری)، و سرانجام نژادپرستی «امپریالیست» در فتوحات، جنگ ها و تسلط استعماری.

تأملات نظریه پردازانه دربارۀ این نمونه ها (مرتبط با خط مشی های سیاسی مدافع دموکراسی، حقوق بشر و حقوق مدنی، آزادی و استقلال ملّی) موجب شد که شماری از نظریات گوناگون مطرح گردند.

در این جا بی فایده نیست تا با یادآوری وجه تمایزاتشان آغاز کنیم. زیرا چنین دیدگاه هایی مبین رویکردهای پژوهش ما در بررسی موضوعی ست که به مبدأ عارضه مرتبط می باشد. زیرا مبنی بر نظریۀ کمابیش آشکاری، حذف معلول به طور مشخص به حذف علت بستگی دارد.

اولین وجه تمایزی که ملاحظه می کنیم، نژادپرستی نظریه پردازانه (racisme théorique ) یا اصول گرایانه (doctrinal) با نژادپرستی فی البداهه و روزمره است (که حاوی پیش داوری های نژاد پرستانه است) که گاهی به عنوان پدیدار روانشناسانۀ جمعی و گاهی به عنوان ساختار روانشناختی فردی در نظر گرفته می شود که کمابیش «آگاهانه» است. کمی دورتر به این موضوع خواهم پرداخت.

از دیدگاه تاریخی، خصوصیت ضد سامی در رابطه با نژادپرستی استعماری، و یا – در ایالات متحدۀ آمریکا -  ضرورت این که ستم نژادی بر سیاهان و تبعیضی را که متوجه اقوام مهاجر است، به شکل متفاوتی تعبیر کنیم، به ما اجازه می دهد که کمابیش به روشنی نژادپرستی داخلی Racisme intérieur (یعنی نژاد پرستی که علیه اقلیت ها در فضای ملّی رایج است) و نژادپرستی خارجی Racisme extérieur  (به عنوان شکل افراطی ترس از بیگانه یا بیگانه ستیزی بیماری زا Xénophobie) از یک دیگر تفکیک کنیم. و باید یادآور شویم که چنین امری ما را مشروط می سازد که مرز ملّی را به عنوان شاخصی از پیش تعیین شده بدانیم و البته باید دانست که کاربرد چنین شاخصی در موقعیت های مابعد استعماری یا استعماری خالی از اشکال نیست، زیرا مفهوم مرز - تحت چنین شرایطی واجد ابهامات و نوسانات خاصی ست (مثل سلطۀ آمریکای شمالی در آمریکای لاتین). از زمانی که تحلیل گفتمان نژادپرستانه از روش های تحلیل پدیدار شناسی Phénoménologique و معنا شناسی Sémantique بهره مند شد، تشخیص برخی خصوصیات موقعیت نژاد پرستی نیز عملی گردید، مثل خود-ارجائیauto-référentielles (به آنهایی دلالت می کند که حامل پیش داوری بوده و به اعمال خشونت جسمی یا نمادین [رمزی و اشارتی ُSymbolique]مبادرت می ورزند و خود را نمایندۀ نژادی برتر معرفی می کنند) ، که در مقابل آن نژاد پرستی غیر-ارجائی (یا دیگر-ارجائی hétéro-référentiel) یا غیر ترسایی hétéro-phobique (بیگانه ترسایی) است (که در آن بر خلاف حالت اوّل، این بار قربانیان نژاد پرستی یا بهتر بگوییم قربانیان روند نژادی مورد نظر هستند و به عنوان نژاد پست یا  شرور معرفی می شوند). امری که نه تنها چگونگی تشکل اساطیر نژادی را زیر علامت سؤال می برد بلکه این پرسش را نیز مطرح می کند که آیا تمایلات نژادپرستانه جزء لاینفک آن بوده است یا نه؟

 بخش دوّم

تحلیل سیاسی، چه زمانی که به بررسی پدیده های اکنونی می پردازد و چه زمانی که خود را به جستجوی بازسازی پدیده های گذشته متمرکز می سازد، در هرصورت می بایستی سهم متعاقب نژادپرستی نهادینه institutionnel را از نژادپرستی جامعه شناسانهsociologique تفکیک نماید : چنین تفکیکی  به وضوح منطبق است با نژادپرستی نظریه پردازانه و نژادپرستی فی البداهه و روزمره (در واقع قابل تصور نیست که تبعیض نژادی در تاریخ مؤسسات دولتی بدون توجیح اصولگرایانه به عمل در آمده باشد.). ولی تحلیل سیاسی جهت تفکیک ساختن نژاد پرستی نهادینۀ دولتی و نژادپرستی جامعه شناختی واجد پیچ و واپیچ هایی ست که به سادگی امکانپذیر نیست، زیرا توجیحات اصول گرایانه می توانند از ایدئولوژی های نظریه پردازانۀ دیگر و یا اساطیر نژادی برگرفته شده باشند، و به این علت که مفهوم نژادپرستی جامعه شناسانه واجد خصوصیاتی پویا (دینامیکdynamique) و موضعی می باشد که  از ابعاد روانشناختی و پیش داوری های قالبی(خود ارجائی)  فراتر می رود، و به این ترتیب توجه ما را  نسبت به مسائلی جلب می کند که جریان های اجتماعی با خصوصیات نژادپرستانه مطرح می کنند.

نقش بدیل(alternative) نژادپرستی نهادینه و نژادپرستی جامعه شناسانه، موضوعی ست که نباید در مورد تفاوت هایی که بین حضور تمایلات نژادپرستانه در دولت و نژادپرستی تشکل یافته در  دولت (به شکل رسمی و قانونی) بی اعتنا باشیم و با چنین تفاوتی از سر تسامح رفتار کنیم.

 تحلیل سیاسی در عین حال به ما نشان می دهد که آمار و اندازه گیری میزان حساسیت و آسیب پذیری برخی طبقات اجتماعی نسبت به تمایلات نژادپرستانه و اشکالی که بر اساس موقعیت های مختلف به خود می گیرد، تا چه اندازه می تواند واجد اهمیت باشد. با این وجود  به شکل بنیادی چنین خط مرز بدیل و ابهام آمیزی   بخصوص ترجمان استراتژی های فرافکنی projection و نفی dénégation است.  هر گونه نژادپرستی تاریخی واجد خصوصیات نهادینه و در عین حال جامعه شناسانه است.

سرانجام مقایسۀ نازیسم و نژادپرستی استعماری یا تبعیض نژادی در ایالات متحدۀ آمریکا به شکل بارزی ضرورت تفکیک نمودن نژادپرستی از نوع قطع نسل (قتل عامExtermination) یا حذف کنندۀ (exclusif) و نژادپرستی ستمکارانه یا استثماری (ضمیمه کننده Inclusif) را نشان می دهد. نژاد پرستی از نوع اوّل تلاش می کند تا کالبد اجتماعی را از آلودگی و خطری پاک سازد که گویی از سوی نژادهای پست مورد تهدید واقع شده است، ولی نژادپرستی از نوع دوّم در پی ایجاد سلسله مراتب و ایجاد دیوار و حصار در جامعه است. ولی خیلی زود آشکار می شود که حتی در موارد افراطی، هیچ یک از این دو شکل به حالت یگانه و یکپارچه و خالص وجود ندارند : به این ترتیب نازیسم قطع نسل و تبعید به اردوگاه، «راه حل نهایی» و بردگی را درهم آمیخت، و امپریالیست های استعمارگر به نحو دیگری کار اجباری، نهادیه کردن رژیم طبقاتی (Caste) ، تبعیض قومی و کشتار دسته جمعی Génocide و قتل عام مردم را به شکل ترکیبی سیستماتیک به کار بستند.

در واقع چنین وجه تمایزاتی نه چندان در خدمت دسته بندی کردن انواع رفتار یا ساختارهای عاری از ابهام که البته به جهت بررسی مسیر تاریخی به کار گرفته می شود. اهمیت نسبی آنها از این روست  که به درستی به ما نشان می دهد که نژاد پرستی به عنوان پدیده ای  پایدار و ثابت وجود ندارد، ولی  نژادپرستی به عنوان جریان هایی وجود دارند که طیفی باز و گسترده از موقعیت های مختلف را در بر می گیرند. و هشداری که شاید از نقطه نظر فکری و سیاسی ضروری به نظر رسد، چنین است که : تشکلات نژادپرست  مرز کاملا مشخص و ثابتی ندارد، و عبارت است از وحله یا مرحله ای از سیر تحولی که نیروهای بلقوۀ خاص و مستور آن، تحت تأثیر شرایط تاریخی و مناسبات قدرت های حاضر در صحنۀ اجتماعی به روی شبح نژادستایی هایی که عملی و ممکن گشته اند منتقل می شود. در نهایت به ندرت بتوانیم در جوامع معاصر جامعه ای را بیابیم که در آن نژادپرستی غایب باشد(بویژه اگر به این دلخوش نباشیم که فرهنگ حاکم تجلیات نژادپرستانه را در سطح اجتماعی قبیح دانسته و دستگاه قضایی هر گونه ارتکاب به عمل خشونتبار را در این زمینه مجازات می کند). با این وجود نمی توانیم نتیجه بگیریم که تفاوت هایی وجود ندارد و ما به یک سان و برابر «در جوامع نژادپرست» زندگی می کنیم. به شرط این که که چنین احتیاطی به بهانه تبدیل نشود. و در اینجا ضرورت ایجاب می کند که ما به فراسوی نمونه شناسی نیل کنیم. بجای نمونه ای یگانه یا جمع آوری نمونه های مشخص که در مقولات صوری قابل دسته بندی باشد، باید دانست که نژادپرستی واجد تاریخی خاص است، که مطمئنا یک نواخت و خطی نیست (با نقاط برگشت، مراحل مستور و انفجارهایش)، که موقعیت های انسان مدرن را به یک دیگر پیوند زند، و دوباره به سهم خود تحت تأثیر آنها قرار گیرد. از همین روست که اشکال ضد سامی antisémitisme نزد نازی ها و نژادپرستی استعماری، و حتی برده داری، نمی توانند به سادگی به عنوان نمونه هایی مطرح گردند که با آنها میزان صحت و جاذبۀ چنین حرکت نژادپرستانه، و نه حتی به عنوان مراحلی یا حوادثی که موقعیت نژادپرستی را در محدوده ای تاریخی ارزیابی کنیم. ولی چنین اشکالی باید به عنوان اشباحی متشکل در نظر گرفته شوند که همواره در حال فعالیت هستند. و باید دانست که بخشی از این اشباح فعال آگانه و بخش دیگر ناخودآگاه است و در ساخت و سامان دادن به رفتارها و جریا ن هایی شرکت دارند که تحت شرایط کنونی به ظهور می رسند. و در این جا یادآوری می کنیم که تبعیض نژادی (آپارتاید) در آفریقای جنونی نمونه ای است که تأثیرات هر سه شکل از تبعیض را که پیش از این معرفی کردیم در بر می گیرد (نازیسم، استعماری، برده داری).  

می دانیم که : شکست نازیسم و افشای کشتار دسته جمعی در اردوگاه ها نه تنها در سطح جهانی و فرهنگ جهان شمول آگاهی عمومی را برانگیخت (اگر چه این بیداری باطنی یک دست و هم گون نیست و در برخی موارد در محتوای و پیامدهای آن تردیدها و ابهاماتی مشاهده می شود که در نهایت از شناخت به مفهوم واقعی کلمه فاصله گرفته و قابل تفکیک است)، بلکه با خود ممنوعیت هایی کمابیش حقوقی و کمابیش اخلاقی را بوجود آورد که همانند هر ممنوعیت دیگری نتایج متناقضی را در بر داشت : با توجه به ضرورتی که گفتمان نژادپرستانه معاصر در دور زدن بیانات قالبی و خاص نازی ها می بیند ( به استثنای اشتباهات کلامی ناخود آگاه) تا امکان معرفی خود، در رابطه با نازیسم، بعنوان غیر نژاد پرست، و منتقل کردن نفرت نه روی یهودیان که روی اغیار دیگر تا جذابیت هایی که در در کندو کاو اسرار گمشدۀ هیتلر نزد افراد مشاهده می شود که غالبا تابع رانش های اجباری attirance compulsionnelle ست. با وجود این که گروه های جوانی مثل کله کچل ها Skinheads در تقلید نازلشان از نازی ها، سه نسل پس از آپوکالیپس، پدیده ای حاشیه ای به نظر می رسد، به اعتقاد من باید آنرا به عنوان یکی از اشکال خاطرۀ عمومی در بطن نژادپرستی اکنونی بدانیم. و به عبارت دیگر یکی از اشکالی بدانیم که خاطرۀ عمومی وجوه فعال و برجستۀ نژادپرستی اکنونی را روی آن ترسیم می کند(مترجم : که کله کچل ها در واقع یکی از پدیده هایی هستند که خاطرۀ جمعی از طریق آن پیوند خود را با تمایلات نژاد پرستانه و نتایج آن که به تاریخ گذشته تعلق دارد، بازنمایی و تأیید می کند) و به این معنا که نمی توانیم به سادگی و به صرف ایجاد ممنوعیت و یا موعظه سرایی (مترجم : موعظه در باب حقوق مدنی) از بند چنین معضلی رهایی پیدا کنیم.

بدون شک هیچ تجربۀ تاریخی بخودی خود قادر نیست دوباره حیات فعال خود را تجدید کند، و می بایستی جهت درک جریان های نژادپرست در سال های هشتاد(1980) بین دعاوی ضد نازی در کلام و گفتمان، ناگفته ها و بازتولید اسطوره ای نژادپرستانه (مترجم : بنابراین بین سه پدیده) مجتمعات قومی که مدّ نظر آنها هستند را، بر اساس کنش و واکنش خود این جریانات، بحساب بیاوریم. زیرا نژاد پرستی رابطه ای اجتماعی ست، و تنها به هذیان افراد نژادپرست محدود نمی شود(5). و باید دانست که حوادث باب روز در پیوند تنگاتنگ با آثار و رسوبات خاص گذشته هستند.  بنابراین وقتی تنفر نژادی نسبت به اقوام مهاجر عرب را (مترجم : در فرانسه) مورد بررسی قرار می دهیم که چگونه برخی خصوصیات کلاسیک ضد سامی (ضد یهود) را باز تولید و تکرار می کند، چنین امری را نباید تنها به شباهت موقعیت بین یهودیان اروپا در کوران قرن های نوزدهم و بیستم و اقلیت های «عرب و مسلمان» در فرانسۀ امروز محدود سازیم. و نه حتی این که آنها را به نمونۀ مجرد و انتزاعی «نژاد پرستی درونی» که در آن جامعه ای(افرادی که آنرا تشکیل می دهند) بخشی از محرومیت ها و نگرانی هایش را فرافکنی می کند، بلکه می بایستی پرسش از جریان ضد سامی(ضد یهودی) را متوجه اشتقاقی سازیم که در نوع خودش بی نظیر است و در فراسوی هویت یهودی تجلی می کند، که متعلق به پیش زمینه ای کاملا فرانسوی بوده و تجدید حیات آن در عصر هیتلر را تداعی می کند. و همین قاعده در مورد علائم و نشانه های نژادپرستی استعماری (Racisme colonial) صدق می کند. اگر به اطرافمان دقت کنیم، مشاهدۀ چنین واقعیات دائمی چندان مشکل به نظر نمی رسد. نخست از این جهت که نظام استعماری فرانسه (استعمار مستقیم)  کاملا از بین نرفته است(سرزمین ها و اقوام بومی در مقام شبهه شهروند از دوران استعمار زدایی برجا مانده اند). سپس از این جهت که استعمار نوین( Néo-colonialisme ) واقعیتی گسترده و غیر قابل انکار است. و در نهایت امر و به ویژه موضوع تکراری و مهم نژادپرستی کنونی را مطرح می سازد : یعنی کارگران و خانواده های آنها هستند که از دوران استعمار و استعمار زدایی بازمانده و تمام تحقیر دوران استعمار و استعمار زدایی را به خود جذب می کنند، و به همین منوال تمام کینه ای که به خاطر قدرت از دست رفته، و به شرط این که نزد فرانسویان به شکل انتقامی فانتاسماتیک تجلی نکند هم آنان هستند که هدف چنین کینه و انتقامی قرار می گیرند. ولی این تداومات جهت روشن ساختن موقعیت کنونی کافی به نظر نمی رسند. زیرا چنین عواملی تحت تأثیر حوادث و تمایلات تاریخی بسیار گسترده در فضای ملّی هستند (بر اساس گروه های اجتماعی و تمایلات ایدئولوژیک). در اینجا باز هم بر اساس نحوۀ کاملا نامتناجنس با نازیسم، اشتقاقی صورت می پذیرد. بهتر بگوییم : نوعی تقسیم بندی و اشتقاقی نسبتا سریع ولی عمیقا متناقض و مبهم به وقوع می پیوندد. 

 

در نگاه اوّل ممکن است این طور به نظر رسد که به عنوان مثال، نژاد پرستی استعماری شکل بارزی از «نژاد پرستی بیرونی» بوده و نسخه ای افراطی از بیگانه ستیزی یا [بیزاری از بیگانه] [ترس بیمارناک از بیگانه] xénophobie است که ترس و تحقیر را در هم آمیخته، و این گمان را تشدید ساخته و تداوم می بخشد که استعمارگران همواره علی رغم دعاویشان در مورد نظم دائمی و با دوام، در معرض تهدید مناسبات نیروهای برگشت پذیر قرار دارند. و بر اساس تکیه به همین خصوصیت بوده است که بسیاری از نظریات به تفکیک نژاد پرستی استعماری از نژاد پرستی ضد یهود (ضد سامی) تکیه داشته و در عین حال ستم نژادی و نسل براندازی را از یک دیگر قابل تفکیک دانسته اند (که «راه حل نهایی» نازی  به شکل قهقرایی ضد یهود را در بستر تاریخ منعکس می ساخت). به این ترتیب ما با دو نوع از گرایشاتی مواجه می شویم که با یک دیگر سازگاری و هم خوانی ندارند ( نکته ای که نزد برخی، نه بدون یادآوری کنایه آمیز به ملّیت گرایی یهودی،  به این برداشت منتهی شد که « ضد سامی به مفهوم نژاد پرستی نیست.» : از یک سو گرایش اوّل در جریان نژادپرست به حذف اقلیتی داخلی مبادرت می ورزد که از دیر باز نه تنها ادغام شده بلکه کاملا به حوزۀ فرهنگی و اقتصادی ملت های اروپایی تعلق داشته است، و از سوی دیگر گرایش دوّم در جریان  نژاد پرست همچنان به حذف حقوق و سرانجام حق شهروندی و سهیم شدن در فرهنگ حاکم و قدرت اجتماعی در رابطه با اکثریتی اقدام می کند که با اعمال زور تابع خود ساخته و بر این اساس در راستای حذف دائمی آن حرکت می کند(نکته ای که  مانع برقراری حاکمیت پدرسالارانه نیست، که به تخریب فرهنگ های بومی می انجامد و شیوۀ زندگی و اندیشۀ استعمارگر را به برگزیده گان ملت های استعمار شده تحمیل می کند ).

با این وجود باید دانست که تصویر بیرونی مردمان «بومی» در استعمار، یا به طریق اولی بازنمایی آن به عنوان دور نمای نژادی، حتی اگر چنین درکی از نژاد گفتمان قدیمی «تفاوت» را بخود جذب  کند، عنصر قابل توجیهی نیست، زیرا در واقع تماما محصول فضای ایجاد شده در فتوحات استعماری و ساختارهای عینی اداری، کار اجباری، ستم جنسی  و به همین منوال بر پایۀ ساخت و ساز داخلی خاصی فراهم آمده است.

بدون در نظر گرفتن چنین موضوعی، در دوران تقسیم جهان بین ملل استعمارگر، تضاد مضاعف جریان جذب و حذف «بومیان» و شیوه ای که «بشریت- دون پایه» می بایستی تابعی از تصویر خود باشد، و به طور مشخص یعنی تابع تصویری که ملل استعمارگر برای آنها ترسیم کرده بودند، قابل درک نخواهد بود.

 میراث دوران استعمار را در چگونگی ترکیب عقدۀ برتری امپریالیست مشاهده می کنیم. اقشار استعمارگر نزد ملیت های مختلف ( انگلیسی، فرانسوی، هلندی، پرتقالی، و غیرو) نظریۀ برتری نژاد سفید و ضرورت دفاع از تمدن را در مقابله با توحش ابداع کردند. چنین تصویری از وظیفۀ سنگین انسان سفید به شکل بارزی  در ایجاد مفهوم مدرن در تشکل هوّیت اروپایی یا غربی و فراملیّتی شرکت داشته است. علاوه بر این همین اقشار استعمارگر هیچ گاه از آنچه که کیپلینگ Kipling «بازی بزرگ» می نامد دست نکشیدند، به این معنا جنبش های شورشی بومیانشان علیه یک دیگر فرصتی بود تا با فرافکنی تصویر نژاد پرستی روی کارآیندهای استعماری رقیبانشان، ارزشها و برتری خودشان را رسمیت ببخشند. نظام استعماری فرانسه خود را «همگون ساز» می خواند و نظام استعماری انگلیس «احترام به فرهنگ ها» را مطرح می کرد. سفید پوست می تواند سفید پوست بدی باشد. هر ملّت سفید از دیدگاه معنوی سفید تر از بقیه است : «سفید ترین» : بدین معنا که درعین حال ممتازترین و جهانشمول ترین است، تضاد آشکاری که کمی دورتر بدان خواهم پرداخت.

وقتی روند استعمارزدایی شتاب گرفت، چنین تضادهایی تغییر شکل یافتند. استعمار زدایی از دیدگاه نظریه پردازان نه تنها به شکل کامل انجام نگرفته بود بلکه در عین حال در مسیر انحرافی حرکت می کرد. ولی در برخورد با وقایعی که به شکل نسبتا مستقلی روی دادند (ورود به عصر تسلیحات و شبکه های اطلاعاتی در سطح جهانی)، استعمار زدایی فضای سیاسی جدیدی را بوجود آورد  : یعنی ایجاد وضعیت جدید نه تنها به تشکل فضایی انجامید که در آن استراتژی های مختلفی شکل گرفتند که در واقع تابع جریان سرمایه، تکنولوژی و پیام رسانی بود ، بلکه فضایی گشوده شد که در آن ملّت های متعددی به شکل عینی و ذهنی کاملا تحت سیطرۀ قوانین بازار قرار می گرفتند.

 به این ترتیب هیئت ابهام انگیز درونی – بیرونی که از دوران فتوحات استعماری یکی از ابعاد ساختاری نژادپرستی را تشکیل می داد، دوباره باز تولید شده و در سطح گسترده ای فعال گردید.

بخش سوم

 

امروز کاملا عادی ست که شاهد تأثیرات «جهان سوم در منزل» باشیم که عبارت است از سرازیر شدن سیل مهاجران از استعمارات قدیمی یا نیمه استعمارات قدیمی  به سوی مراکز کاپیتالیستی.

 ولی چنین شکلی از پذیرش عامل خارجی در درون، چشم اندازی را ترسیم می کند که در آن مفاهیم «نژاد» و «قوم» به نوسان در می آیند، و تنها به شکل ذهنی و از روی تسامح می تواند از اشکال ظاهرا متناقض  خارجی سازی عامل درونی قابل تفکیک باشد.

بخصوص آن چه که پس از خروج کمابیش کامل استعمارگران صورت گرفت و پس از تشکیل دولت هایی که خود را ملّی قلمداد می کردند (که واقع ملّی بودنشان جای تردید بسیار داشت) ، در بستر وسیع جهان حاشیه ای حاصل آمد، زیرا در این صورت با تناقض حادی  بین بورژواهای کاپیتالیست یا بورژوازی دولتی « غربی شده و غربی مسلک» و توده های بینوایی روبرو می شویم که در دامان سنّت گرایی پرتابشان کرده اند(2).

بندیکت آندرسن از این نظریه دفاع می کند که استعمارزدایی در جهان سوّم به گسترش آن چیزی نیانجامید که برخی تبلیغات « ضد- نژاد پرستی» (ضد سفید، ضد اروپایی)(3) می نامند (توجه داشته باشید که در اینجا ضد-نژادپرستی با خط فاصلی که در واقع آنها را به یک دیگر پیوند می زند، به مفهوم ضد نژادپرستی نیستف بلکه به مفهوم پاسخ نژاد پرستی سفید پوستان است، یعنی ضد نژاد پرستی سفید پوستان و یعنی ضد سفید پوستان. که در واقع به وقوع نپیوست.). چنان چه بپذیریم که این نظریه پیش از گسترش اخیر اسلامگرایی افراطی نوشته شده است، می بایستی  از خودمان بپرسیم که چه عاملی موجب دامن زدن به موج بیگانه ستیزی یا تنفر نسبت به خارجی ها در موقعیت فعلی شده است. ولی در هر صورت چنین بررسی کاملی نیست. زیرا اگر در آفریقا، آسیا و آمریکای لاتین «ضد- نژاد پرستی» «جهان سومّی» وجود ندارد، بر عکس شمار قابل توجهی از نژادپرستی های ویرانگر داخلی بین ملّت ها و اقوام را در سطح نهادهای رسمی و مردمی مشاهده می کنیم. و از طرف دیگر مشاهده می کنیم که حضور چنین نژادپرستی هایی در شبکه های اطلاعاتی و رسانه های جهانی تغییر شکل یافته و همواره افکار قالبی نژادپرستی سفید را تغذیه می کند و به این ترتیب به نظریه ای قدیمی تداوم می بخشد که گویی سه چهارم از عالم بشریت قادر به ادارۀ خود نیست. احتمالا در چشم انداز چنین نظریۀ قالبی و مقلدانه طرحی نهفته است که می خواهد بجای جهان قدیمی ملّت های استعمارگر و حیطۀ عملیاتی آنها( یعنی سه چهارم باقیمانده از جهان)، ساخت و ساز جهانی نوین را توسط دولتهای ملّی فراهم سازد (که جملگی معرف نماینده و مظهر نهادهای بین المللی هستند)، ولی با عبور از مرزهایی که پیوسته در حال جابجایی بوده و قابل تأویل و تقلیل به مرزهای دولتی و رسمی نیستند. زیرا که مرز مورد نظر، مرز نامحدود دو عالم بشری ست : مرز بین فقر و ثروت،  مرز بین بینوایان و مصرف گنندگان، مرز بین فقدان توسعه و  پسا توسعه یافتگی. ظاهرا بشریت به دلیل حذف هیرارشی امپریالیست ها به وحدت توفیق یافته است : در واقع به عبارتی تنها امروز است که یک پارچگی عالم بشری به چنین شکلی تحقق یافته. ولی با این وجود چنین وحدتی متوقف است به گرایش های انفصالی و نا سازگار. در فضای اقتصادی جهان (L'économie-monde) که عملا به سیاستی جهانی (la politique-monde) و ایدئولوژی جهانی (l'idéologie-monde) تبدیل شده است، تقسیم عالم بشریت به بشریت نازل و بشریت عالی از جمله مقولات ساختاری بوده و قویا بی ثبات بنظر می رسد.

 پیش از این مفهوم بشریت، مفهومی ذهنی بود. ولی تمام پاسخ ها به این پرسش که « انسان چیست یا کیست؟» در اندیشه های نژاد پرستانه اصرار می ورزد،  امروز هیچ پاسخی نیست که در تلاقی با چنین تقسیم بندی قرار نگیرد و هر چند که نا بهنجار به نظر رسد (4). از چنین واقعه ای چه نتیجه ای می توان گرفت ؟ جابجایی هایی را که بدان ها اشاره کردم، با عاریت گرفتن از اصطلاحی که در واقع به نیچ Neitsche تعلق دارد، می توانیم فرا ارزش های معاصر نژادپرستانه بنامیم(5) که با شرایط اقتصاد عمومی گروه های سیاسی جوامع و باورهای تاریخی آنها مرتبط می باشند.

چنین جابه جایی هایی معرف روند شکل گیری خاص نژادپرستی هستند و نسبت آنها را با سنخیتشان آشکار می سازد و تجربیات انباشته شده را در سیر قهقرایی آن چه که «تعالیم بشریت» تصور می شود دوباره مرور می کند. در این مفهوم، برخلاف آن چه که یکی از دائمی ترین اظهارات ایدئولوژی برتری نژادی همواره به عنوان اصل مسلم مطرح می سازد، این «نژاد» نیست که خاطرۀ طبیعی یا روانشناختی نزد انسان به شمار می آید، بلکه این نژاد پرستی ست که یکی از دائمی ترین اشکال یادمان تاریخی جوامع مدرن را بازنمایی و نمایندگی می کند. این بینش نژاد پرستانه است که به آمیزش ساحت تخیلی گذشته  با وقایع روز می پردازد، یعنی جایی که درک جمعی تاریخ بشریت گسترش می یابد.

از همین رو پرسشی که بلا انقطاع در مورد غیر قابل تأویل و تقلیل بودن ضد سامی به نژادپرستی استعماری تجدید شده است، در واقع پرسشی بوده است که به دقّت مطرح نشده است. زیرا که هیچ کدام هیچ گاه کاملا از یک دیگر جدا نبوده اند، و حالت ثابتی نداشته اند. ضد سامی و نژاد پرستی استعماری نیاکان مشترکی دارند که در تحلیل و بررسی ما روی اشکال پیشین آنها عملکرد پیدا می کند.

 برخی علامات و نشانه های بجا مانده پیوسته علامات و نشانه های دیگر را غیر قابل رؤیت ساخته، و در عین حال حاکی از نا گفته ها نیز می باشد. بنابراین منطبق ساختن مفهوم نژادپرستی به ضد سامی و بویژه در انطباق آن با «نازیسم»، نزد نژاد پرستان کنونی، عملکردی شبیه به بهانه و گواهی جهت اثبات بی گناهی را پیدا می کند  تا بیگانه ترسایی و بیگانه ستیزی  که مهاجرین را هدف گرفته است توجیه کرده، و به آنها اجازه می دهد که خصوصیت نژاد پرستانۀ شان را نفی کنند.

ولی بر عکس، تداعی معانی ضد سامی (ظاهرا و کاملا رایگان) و نژادپرستی ضد خارجی مهاجر در گفتمان جریان های خارجی ستیز که امروز در اروپا گسترش می یابد حاکی از بیان عام ضد بشری (آنتی اومانیسم) نیست که ساختاری دائمی و هدفمند جهت حذف «غیر» به هر شکلی داشته باشد، و نه حتی این که به شکل منفعلی متأثر از سنّت سیاسی محافظه کارانه باشد (هر چند آن را ملّی گرا یا فاشیست بنامیم). بلکه به شکل خیلی مشخصتری و به شکل خیلی انحرافی تری تفکر نژادپرستی را ساخت و سامان می بخشد. علاوه براین چنین جریان نژاد پرستانه ای الگو های آگاه و ناخودآگاهی را عرضه می کند : به این ترتیب خصوصیت کاملا غیر قابل تصور نسل براندازی نازی  در ترکیبات معاصر جای خود را باز می کند، و تمنّا و آرزومندی نسل براندازی و قتل عامی که در نژاد پرستی از نوع ضد ترک یا ضد عرب نهفته است را به شکل استعاری بیان می کند(6). 

 

عرصۀ ملّیت گرایی

حال بازگردیم به موضوع پیوندهای ملّیت گرایی و نژادپرستی. و با آگاهی به این امر که اساسا مقولۀ ملّیت گرایی  به شکل ذاتی ابهام آمیز است. زیرا چنین امری مقدما در رابطه مفصلی با تضاد موقعیت های تاریخی است که جریان های سیاسی ملّیت گرا از آن سر بر می آورند. فیشت Fichte و گاندی Gandhi، بیسمارک Bismarck نیستند، بیسمارک یا دوگل de Gaulle نیز هیتلر Hitler نیستند. با این وجود نمی توانیم به سادگی و با اتخاذ تصمیمی ذهنی تأثیرات متقارن ایدئولوژیکی را ندیده بگیریم که در این رابطه به نیروهای متضاد و متخاصم تحمیل می شود. به هیچ عنوان نمی توانیم به خودمان اجازه دهیم که به سادگی ملّیت گرایی جناح غالب را با جناح مغلوب، یا ملّیت گرایی رهایی بخش و ملّیت گرایی کشور گشا را به عنوان مقولاتی یک پارچه و هم سان یک دیگر تلقی کنیم. ولی با این وجود نمی توانیم عناصر مشترک آنها را ندیده بگیریم، از FLN (جبهۀ آزادیبخش ملّی) در الجزایر تا ارتش استعماری فرانسه و امروز از ANC (مترجم : کنگره ملّی آفریقا، حزب سیاسی آفریقای جنوبی و عضو سوسیالیست بین المللی ست که در سال 1912 جهت دفاع از منافع اکثریت سیاه پوست علیه سیطرۀ سفید پوستان در آفریقای جنوبی ایجاد شد) تا «آفریکانر» (مترجم :  سفید پوستان آفریقای جنوبیAfrikander) . حال این مسئله را به شکل عمیق تری مورد بررسی قرار می دهیم : چنین روابط متقابل و صوری با تجربیات دردناکی که  مکررا مشاهده کرده ایم چندان بیگانه نیست : جریان هایی که در پی آن ملّیت گرایی آزادیبخش به ملّیت گرایی قهار تبدیل شده است ( به همان شکل که شاهد باز گشت انقلاب سوسیالیستی به دیکتاتوری دولتی بوده ایم)، ما را مجبور می سازد که پیوسته روی پتانسیل سلطه و قهر نهفته در ماهیت ملّیت گرایی تأمل کنیم. چنین تناقضاتی پیش از آنکه در کلمات گسترده شده باشند در خود تاریخ قابل مشاهده و بررسی هستند.

چرا به تعریف در آوردن مفهوم و ماهیت ملّیت گرایی تا این اندازه مشکل به نظر می رسد؟ پیش از هر مطلبی باید دانست که ابهاماتی که در تعریف ملّیت گرایی مشاهده می شود به این علت است که مفهوم ملّیت گرایی هرگز به تنهایی عمل نمی کند، بلکه همواره همانند حلقه ای ست از یک زنجیر – حلقه ای مرکزی و در عین حال شکننده و حساس – در روابطی که در پیوند تنگاتنگ با یک دیگر بوده و زنجیره وار عمل می کنند. چنین زنجیری پیوسته در حال تغییر و تحول است ( که بر اساس اقیاد و خصوصیات و انواعی که از زبانی به زبان دیگر اشکال گوناگونی به خود می گیرد) : شهروند(Civisme)، میهن پرست (Patriotisme)، مردم گرا (populisme)، قوم و قبیله گرا(ethnisme)، قوم محور (ethnocentrisme)، بیگانه ستیز یا بیگانه ترسا (xénophobie)، شووینیسم یا میهن پرستی (chauvinisme)، امپریالیسم(impérialisme)، جینگوئیسم (jingoïsme) (7)...در اینجا ناچار هستم که به آنهایی که  چنین تعاریف متنوعی را به شکل ثابت و خالی از ابهام در نظر می گیرند، قویا هشدار  دهم. ولی فکر می کنم که ترکیب کلّی آنها به شکل خیلی ساده قابل تعبیر باشد.

در وجهی که به هستۀ معنایی روابط ملّیت گرایی و ملّت (nationalisme-nation) مربوط می شود، آنچه که در چنین رابطه ای قابل تفکیک می باشد، مشمول رابطۀ ملّت است با ایده ئولوژی یعنی با ملّیت گرایی (ناسیونالیسم). با این وجود چنین رابطه ای نزد پژوهشگران به اشکال بسیار متنوعی تأویل و تعبیر شده است، زیرا همواره تحت تأثیر مسائل ابهام آمیزی بوده : آیا ملّیت گرایی بازتاب (ضروری یا مشروط) وجود ملّت است؟ و یا اینکه این ملّت است که تحت تأثیر ایده ئولوژی ملّیت گرا به وجود می آید (به این شرط که ملّیت گرایی به هدف خود رسیده  و سپس به تشکیل ملّت نائل آمده باشد)؟

پرسش دیگری که طبیعتا از پرسش بالا جدا نیست، این است که آیا ملّت پیش از هر چیز باید به عنوان دولت یا به عنوان جامعه ( جامعۀ متشکل) در نظر گرفته شود؟

 با یاد آوری این مطلب که اصطلاحات دیگری مثل خلق  و ملّیت(تابعیت ملّی) می تواند به گشایش این بحث تنوع بیشتری ببخشد، فعلا این بحث را به حالت تعلیق در می آوریم...

در وجهی که به مفهوم مرکزی روابط بین ملّیت گرایی و نژادپرستی مربوط می شود، اید ئولوژی و  سیاست «عادی»(نرمال)  ( ملّیت گرایی ) را با  ایده ئولوژی و  رفتاری «خاص» (نژاد پرستی) رویاروی یک دیگر قرار می دهد، و به این ترتیب که یا آنها را در تباین با یک دیگر مطرح می کند و یا این که یکی از آنها را به عنوان امری حقیقی به دیگری منسوب می سازد. در اینجا بازهم فورا پرسش ها و وجه مشخصات معنی دار دیگری مطرح می شوند. در این صورت باید بپرسیم که آیا بهتر این نیست که بجای متمرکز ساختن بررسی های خود روی مفهوم نژاد پرستی، به گزینۀ روابط ملّیت گرایی و امپریالیسم اختصاص دهیم؟

 ولی طرح چنین تقابلی بازهم مسائل دیگری را مطرح می سازد : به عنوان مثال این مسئله که خود ملّیت گرایی بر اساس این که متأثر از ایده ئولوژی و سیاست از نوع امپریالیست نزد ملّت ها باشد و یا این که از رسوبات بازمانده از دوران و شرایط امپریالیست منتج شده باشد. و با دخالت دادن مفاهیم دیگری، می توانیم این پرسش زنجیره وار را بازهم پیچیده تر سازیم، و به عنوان مثال مفاهیمی نظیر فاشیسم و نازیسم و با شبکه ای از پرسش هایی که مشخصا به آنها مربوط می شود : آیا باید آنها را ملّیت گرا بدانیم و یا امپریالیست ؟  

در واقع آنچه تمام این پرسش های زنجیروار را تحت الشعاع قرار می دهد، به پرسشی بنیادی باز می گردد. از زمانی که در جایی از این زنجیرواره های تاریخی- سیاسی خشونتی غیر قابل قبول و غیر قابل تحمل وارد صحنه می شود که ظاهرا «نامعقول» و «خرد گریز» است، چگونه می توانیم مکان ورود آنرا به صحنه در این حلقه های به هم پیوسته  مشخص سازیم؟

آیا می بایستی که در نقطه ای برش ایجاد کنیم یا تنها واقعیات را دخالت دهیم و یا این که منازعات ایدئولوژیک را نیز در نظر بگیریم؟ از طرف دیگر، آیا خشونت را باید به عنوان انحرافی در موقعیت عادی و معمولی دانست، یعنی فاصله ای غیر عادی در رابطه با «خط راست» فرضی در تاریخ بشریت؟ و یا این که باید آن را به عنوان نتایج وقایع وحله های پیشین دانست که از نقطه نظر ملّیت گرایی و حتی از زمان پیدایش ملّت، نطفۀ نژاد پرستی در قلب سیاست نشو و نما کرده است؟ 

طبیعتا هر یک از این پرسش ها با توجه به دیدگاه پژوهشگران و موقعیت هایی که مورد بررسی قرار می دهند، پاسخ های بسیار متنوعی پیدا می کنند. با این وجود من فکر می کنم که علی رغم تمام تنوع و پراکندگی شان، جملگی پیرامون معمایی یگانه دور می زنند زیرا : مفهوم ملّیت گرایی پیوسته در حال تجزیه شدن است.

 چنین مفهومی همیشه به دو جبهۀ خوب و بد تقسیم می شود : آنکه تلاش می کند تا دولت و یا جامعه ای متشکل ایجاد کند، و آنکه می خواهد دیگران را تحت تسلط خود در آورد و تشکلات اجتماعی دیگر را از بین ببرد. آنکه ملّیت های دیگر را به رسمیّت می شناسد، و آنکه در جهت حذف قطعی آنها حرکت می کند و تلاش خود را در چشم انداز امپریالیستی و نژاد پرستانه متمرکز می سازد. آنکه با پیام عشق و دوستی به میدان می آید و آنکه در کلامش چیزی بجز نفرت نیست. بطور مشخص انفصال درونی ملّیت گرایی اهمیت خاصی پیدا می کند، وتشخیص آن به همان اندازه مشکل بنظر می رسد که تعیین حد و مرز بین « برای میهنت بمیر» و «برای میهنت بکش»... افزایش اصطلاحات مترادف و یا مخالف تنها حاکی از وجوه بیرونی آنهاست. تصور نمی کنم که هیچ کس انعکاس چنین مفاهیم متناقضی را ملاحظه نکرده باشد، خصوصا وقتی که وجه تئوریک را به حال خود رها کرده و ناسیونالیسم را در عمل مشاهده نماید. لذا این دو گانگی در سنّت لیبرال کاملا قابل مشاهده است. و این همان موردی است که احتمالا تناقض بسیار عمیق روابط بین لیبرالیسم و ناسیونالیسم را در طول دو قرن اخیر توضیح می دهد(8). و بروشنی مشاهده می کنیم که اید ئولوژی نژاد پرستانه از گفتمان هر دو تقلید کرده و آنرا از آن خود می سازد : به عنوان مثال مفاهیمی مثل «فضای حیاتی»، به بهانه ای تبدیل می شود که  « وجه مفید» امپریالیسم یا جریان های نژاد پرستانه را توجیح می کنند. و «نئو - نژاد پرستی» (نژاد پرستی تجدید حیات یافته) که امروز شاهد گسترش فزایندۀ آن هستیم، از علم مردم شناسی که به مطالعۀ تفاوت های قومی می پردازد تا جامعه شناسی پیوسته اصرار می ورزند تا ثابت کنند که چیزی اجتناب ناپذیر خواهد بود و حتی تا جایی پیش می روند که برای «خارجی ستیزی» عملکرد مفیدی پیدا می کنند: زیرا گروه های قومی و ملّی را تشویق می کند که از مرزهای خودشان و هویّت فرهنگی خودشان دفاع کنند و فواصل ضروری را با یک دیگر نگهدارند و به این ترتیب از آنچه که غیر ضروری و بی فایده و مخرب است جلوگیری کنند (خشونت مستقیم، ارتکاب به عمل خشونت بار)، هر چند که چنین اموری تا زمانی اجتناب ناپذیر هستند که از خواست های قومی بی اطلاع باقی بمانیم.

ولی پرسش اینجاست که چگونه می توانیم از چنین دور باطلی خارج شویم؟ جهت پاسخگویی به این پرسش کافی نیست بپرسیم که چگونه این و یا آن تحلیل گر معاصر قضاوت ارزش ها را رد می کند، یعنی قضاوت دربارۀ نتایج ملّیت گرایی در شرایط مختلف را به حالت تعلیق در می آورد، یا این که ملّیت گرایی را مشخصا به عنوان نتایج ایده ئولوژیک روندهای عینی تشکیل ملّت ها (و دولت-ملّت) در نظر می گیرد(9). زیرا تضاد نتایج در تعلق تاریخ تمام ناسیولیسم است، و این نکته همانی ست که باید به دقّت توضیح داده شود. چنانچه بخواهیم از این دیدگاه به تحلیل مکان نژاد پرستی بپردازیم، بطور قطع آنرا  در ملّیت گرایی خواهیم یافت : اگر نژاد پرستی در تمام ملّیت گرایی یا در تمام مراحل تاریخی آن حضور ندارد، با این وجود از جمله تمایلاتی ست که در بنیاد و روند شکل گیری آن (ملّیت گرایی) حضور داشته است. در تحلیل نهایی، چنین ساخت و سازی ارجاع پیدا می کند به موقعیت هایی که در آنها دولت- ملّت (ها)، در سرزمین هایی تشکیل می شوند که از نظر تاریخی جای بحث بسیار دارد. دولت-ملّت (ها) با تلاش هایی که بکار می بستند کنترل جریان های تجمعات مردم را بدست گرفتند، و  خود نیز به هیئت  «مردم» نائل آمده و به عنوان تجمعی سیاسی و برتر، حاکمیت خود را نسبت به تقسیمات طبقاتی تثبیت کردند.

با این حال روی این نکته جای بحث هست و گفت و گوی منقدین را تا بررسی و زیر علامت سؤال بردن معانی کلمات و اصطلا حات گسترش می دهد. به عنوان مثال یکی از ایرادهایی که ماکسیم رودنسون Maxime Rodinson ، خطاب به همه و به ویژه کولت گیومن Colette   Guillaumin می گیرد[( که نژاد پرستی را به مفهوم گستردۀ آن تعریف می کند. چنین تعریفی بر آن است تا تمام اشکال تبعیض و اقلیت سازی ها را با و یا بدون نظریات طبیعت شناسانه مورد بررسی قرار دهد. کولت گیومن بر آن است که نژاد پرستی «قومی» را از دوران ماقبلی آن یعنی در منشأ «اسطورۀ نژادی» جستجو کند و در گفتمان تبار شناسی آن نزد «نژاد پرستی طبقۀ» آریستو کراسی پست-فئودال مورد بررسی قرار دهد. وجه مشخصۀ تحقیقات او در این نکته است که می خواهد تحت عنوان «نژاد پرستی» هر گونه ضمیمه سازی و ستم بر اقلیت ها را مورد بررسی قرار دهد. بر اساس نظریۀ کولت گیومن چنین تبعیضی  در جوامعی که ظاهرا مساوات طلب هستند به انواع و اقسام پدیده هایی می انجامد که می توانیم آن را « نژاد سازی» (یا نژاد پردازی) گروه های اجتماعی  بنامیم : گروه های قومی، ولی به همین گونه زنان، منحرفین جنسی، بیماران روانی، پرولتاریای غیر متخصص، و غیره.)]. با این وجود، از دیدگاه ماکسیم رودنسون می بایستی بین دو راه حل دست به انتخاب زد : یا این که نژاد پرستی درونی و بیرونی را به تمایلی ملّی گرا نسبت دهیم که سرنوشت آن در فراسوی قوم گرایی به اشکال ناسیونالیسم در جامعۀ مدرن می انجامد. و یا این که گسترش تعریف نژاد پرستی را در راستای درک ساخت و ساز روانشناختی در نظر گیریم (فرافکنی از نوع ترس بیمارناک، نفی غیر با عوارض فانتاسماتیک)، ولی چنین شیوه ای درک خصوصیات تاریخی آن را مخدوش می سازد.

با این وجود چنین انتقادی از جانب ماکسیم رودنسون، نه تنها بدون پاسخ نیست بلکه می توان پیچیدگی روابط تاریخی ملّیت گرایی و نژاد پرستی را به شکل روشنتری آشکار سازد. البته چنین امری مشروط به طرح نظریاتی چند خواهد بود که نگرش نژاد پرستی را هنگامی که در ابعاد گسترده مطرح می شود( مثل کولت گیومن) تصحیح نموده و یا آن را به شکل مشخص تری مورد بررسی قرار دهیم :

1) هیچ ملّتی (یعنی هیچ دولت ملّی) واجد پایگاه قومی نیست، چنین امری به این معنا ست که ملّت گرایی (ناسیونالیسم) را نمی توانیم به عنوان پدیده ای قوم محور تعریف کنیم، در غیر این صورت مشخصا به مفهوم ملّتی تخیلی و تصنعی خواهیم رسید.

و نباید فراموش کنیم که نه تنها نژاد بلکه ملّت نیز به شکل طبیعی وجود ندارد که از نیاکان مشترک،  فرهنگی واحد و منافعی از پیش موجود تشکیل شده باشند. ولی می بایستی وحدت ساحت تخیلی و باورهای آنان را در بستر واقعیت ( و در زمان تاریخی) مشخص نماییم، مضافا براین که روابط آن را در رویارویی با دیگر جوامع متشکل باز شناسی کنیم.

2) پدیدۀ «اقلیت سازی»(minorisation) و «نژاد سازی» (racisation) که همزمان گروه های مختلف اجتماعی با طبایع کاملا مختلف و بخصوص اجتماعات «خارجی» و «نژادهای پست»، زنان ، منحرفین جنسی را هدف می گیرد، شامل مجموعه ای متراکم از رفتارها و گفتمان های همگونی نیست که در مورد شماری از اشیاء بلقوه و نامشخص و به شکل مستقل از یک دیگر بکار برده شود. ولی چنین گفتمان و رفتاری مرتبط است با ساخت و سازی تاریخی، جهت تبعیض و استیلای مضاعف که با یک دیگر در پیوند تنگاتنگ هستند. به عبارت دیگر جریان نژاد پرستی قومی از جریان تبعیض جنسی هریک به شکل مستقل و جدا از دیگری نیست و هر دو جزء پیکرۀ واحدی هستند، مضافا براین که نژاد پرستی همواره مشروط است به نگرش جنسی(sexiste). تحت چنین شرایطی مقوله عام نژادپرستانه ماهیتی ذهنی نیست که در گسترش عام خود دقیقا قابل شناسایی نباشد و اهمیت تاریخی اش را از دست داده باشد، بلکه مفهومی کاملا عینی ست که اشکال متعدد و ضروری برای نژادپرستی، عملکرد گسترش یابنده و روابط آن با مجموعه شیوه های عملی که به نیّت عادی سازی و حذف اجتماعی را در بر می گیرد. همانطور که می توانیم در مورد نژاد پرستی نوین (مترجم :نئو نژاد پرستی بر وزن نئو نازی) که مطلوب نظر آن «عرب» یا «سیاه» نیست بلکه «عرب (به عنوان) معتاد»، «بزهکار»، «متجاوز»، و غیره؛ و یا به همین گونه متجاوز و بزهکار به عنوان «عرب»، «سیاه» و غیره.   

3) این ساختار گسترده با عناصر ناهمگون که در عین حال قویا به هم گره خورده اند، مقدما واجد شبکه ای از فانتاسم است، سپس توسط گفتمان و رفتارهایی که  با ملّیت گرایی روابطی ضروری دارند و با ایجاد قومّیتی تخیلی خود را پیرامون آن سازماندهی می کند.

4) سرانجام، در بین شرایط ساختاری نژاد پرستی مدرن، در ساحت نمادین و نهادینه، حاکی از این امر است که جوامعی که در آنها نژاد پرستی گسترش می یابد، جوامع «مساوات خواه» (égalitaire) هستند، یعنی جوامعی که (از نقطه نظر رسمی) تفاوت فردی را ندیده می گیرند. این نظریۀ جامعه شناختی ( که توسط دومون مطرح شد) (10) نمی تواند از درون خود فضا و محیط ملّی نتیجه گرفته شده باشد. به عبارت دیگر این دولت مدرن نیست که «مساوات خواه» است، بلکه دولت ملّی مدرن (Etat national) (و ملّیت گرا) که واجد چنین شاخصی ست. مساوات خواهی به مرز بیرونی و درونی جامعۀ ملّی محدود می شود و محتوای اصلی برابری مدنی، سیاسی و اجتماعی ست (بویژه حق رأی عمومی). مساوات خواهی پیش از هر چیزی برابری از دید تابعیت ملّی ست.

گفتگو پیرامون چنین تضادی از این جهت قابل توجه است که بما اجازه می دهد که تا اندک اندک پی ببریم که  پیوندهای ملّیت گرایی و نژاد پرستی الزاما نه انحراف خاصی از نوع  روانشناختی ست ( زیرا ملّیت گرایی در حالت خالص وجود ندارد) و نه به دلیل تشابهات صوری آنها می باشد، بلکه چنین پیوندی مرتبط است به نقطه مفصلی آنها در بستر تاریخی. آنچه را که از این پس باید جستجو کنیم، تفاوت خاص نژاد پرستی به عنوان عنصری ضروری برای ملّیت گرایی و نحوه ای ست که با ملّیت گرایی پیوند می خورد. به این معنا که روابط مفصلی ملّیت گرایی و نژاد پرستی بر اساس طرح کلاسیک علت و معلولی قابل تفکیک نیست، که  یکی روی دیگری مبنی بر قواعد نسبی تأثیر بگذارد و دیگری را بوجود بیاورد و یا به آن معنی ببخشد. بلکه رابطۀ مفصلی بین ملّیت گرایی و نژاد پرستی مبنی بر دیالکتیک (گفتگوی) وحدت اضداد سامان می گیرد.

چنین رابطۀ اجتناب ناپذیری بین نژاد پرستی و ملّیت گرایی در هیچ کجا به اندازۀ مباحثی که  بلا انقطاع دربارۀ ماهیت نازیسم مطرح شده است آنرا برجسته و روشن نمی سازد، که در واقع موضوع بسیار پر اهمیتی برای تمام پژوهشگرانی بوده است که دربارۀ روابط اجتماعی تأمل کرده اند. چنین تأملاتی غالبا حاوی تمام تردیدها و نگرانی های سیاسی عصر حاضر بوده است(11).

از دیدگاه برخی نژادپرستی هیتلری نتیجۀ ملّیت گرایی ست : منشأ آن از بیسمارک Bismarck آغاز می شود و یا اینکه از رمانتیسم آلمانی یا لوتر Luther، و یا از شکست 1918 و تحقیری که معاهدۀ صلح ورسای Dictat de Versaille به آلمان تحمیل کرد و به این ترتیب زمینۀ اید ئولوژی را فراهم ساخت که به طرح امپریالیست مطلق گرا (ایجاد فضای حیاتی اروپای آلمانی) انجامید.

اگر یک پارچگی چنین اید ئو لوژی ای به هذیان شباهت پیدا می کند، می بایستی که در آن مشخصا نقطۀ نفوذی اش را روی تمام اقشار اجتماعی و توده ها و روی رهبرانی جستجو کنیم که سرانجام با چشمان بسته ملّت را به سوی نابودی اش سوق می دهند. با وجود تمام عوام فریبی های «انقلابی» و تمام تغییر و تحولاتی که در اوضاع جامعه ممکن است روی دهد، اقدامات سلطه جویانۀ جهانی در منطق ملّیت گرایی ست که توده ها و رهبران مشترکا از آن سهیم می باشند.

ولی از دیگاه برخی دیگر چنین توضیحاتی قادر به بیان ماهیت اصلی چنین رابطه ای نیست، هر چند که با ظرافت کامل به تحلیل مناسبات نیروها در سطح اجتماعی بپردازد و به همین منوال  سنتهای روشنفکرانه که حوادث و استراتژی قدرت را در رابطه با مهابت هیولایی نازیسم به عنوان امری غیر عادی در تاریخ آلمان تلقی می کنند. دقیقا به همین علت که در نازیسم تنها ناسیونالیسم مشابهی – کمابیش مشابهی – را نسبت به ناسیونالیسم خودشان مشاهده می کنند که افکار عمومی و رهبران ملّتهای «دموکراتیک» در این توهم غوطه ور گشتند که اهداف آنها متفاوت است و به این ترتیب تصور کردند که می توانند از مصیبت پرهیز کنند. و بر این اساس نازیسم امری استثنایی تلقی شد، یعنی امری احتمالی در ملغا ساختن خرد گرایی سیاسی است که جزء شرایط انسان مدرن می باشد.

 و به این علت که در نازیسم منطق نژاد پرستی تمام امور را متأثر ساخته و بر ملّیت گرایی «ناب» غلبه می کند : و به این علت که «جنگ نژادی» داخلی و خارجی، سرنجام به تهی ساختن یک پارچگی «جنگ ملّی» می انجامد(که اهداف سلطه جویانه هم چنان اهدافی مثبت باقی می مانند). به این ترتیب نازیسم چهره ای از نیهیلیسم خواهد بود که نسل براندازی دشمن خیالی، مظهر پلیدی (یهودی، کمونیست)، و خود تخریبی را منعکس می سازد(به طریق اولی تخریب آلمان است و اعتراف به شکست نزد رهبران نژاد برتر، قشر اس اس و حزب نازی).

در چنین بحث و جدل هایی به خوبی مشاهده می کنیم که همواره گفتمان های تحلیلی و قضاوت ارزش ها با هم در تلاقی می افتند . تاریخ تبدیل به عارضه شناسی می شود و به تشخیص عوامل عادی و بیماری زا می پردازد، و به این ترتیب در دام گفتمان موضوع مورد بررسی خود گرفتار می آید. زیرا تبدیل چهرۀ نازیسم به ابلیس، با همان شیوه ای انطباق می یابد که خود نازی ها در مورد مخالفین و قربانیانشان به کار می بردند. ولی خارج شدن از این دور باطل کار ساده ای نیست، زیرا نباید چنین پدیداری را به مقولات قراردادی تأویل و تقلیل نماییم که دقیقا  و عملا ناکار آمد بودنشان را نشان داده اند.

 آن چه  در رابطه با نژاد پرستی از نوع نازیسم تناقض آمیز به نظر می رسد، این است که در عین حال که ملّیت گرایی در ژرفای  پنهانی ترین تمایلات نفوذ می کند، تا به گفتۀ هانا آرنت Hannah Arent ، به شکل تراژیک و به عنوان واقعه ای «عادی» از خود بیرون بیاید و در اشکال نهادینه و برای دراز مدت و به هیئت سنّتی پا برجا در سطح توده ها وجود خارجی پیدا کرده و به واقعیتی عینی تبدیل گردد، از طرفی می بینیم (در واقع بعد از وقوع حادثه) خرد گریزی که در نهاد اسطورۀ نژادی نهفته بوده و برای دولتی ملّی برتری مطلق قائل بوده است، موجب اضمحلال آن نیز می گردد. در این رابطه مشاهده می کنیم که نژاد پرستی همچون مجموعه ای ترکیبی که خشونت عادی و روزمره، و سرمستی تاریخی توده ها، بروکراتیسم اردوگاه های کار اجباری و قطع نسل، و هذیان حکومت جهانی « قوم خائن» را در سر می پروراند، در پیوند ناگسستنی با یک دیگر تداعی می کند. در این صورت بعید به نظر می رسد که بتوانیم آنرا تنها به وجهی ساده از ملّیت گرایی  تأویل کنیم. ولی پرسش این جاست که چگونه مانع شویم تا این خرد گریزی، به علت اصلی خود تبدیل نگردد، و در بینشی نظریه پردازانه از تاریخ که آن را به عنوان تاریخ شرّ معرفی می کند، خصوصیت استثنایی ضد سامی نازی به جامۀ رمز و رازی مقدس در نیاید، ( که دقیقا  قربانیانش را به عنوان گوسفندان واقعی خدا معرفی می کند)؟ با این وجود هیچ اطمینانی در کار نیست که نژاد پرستی نازیسم را حاصل ملّیت گرایی آلمانی  و تمام خردگریزی آن بدانیم. زیرا بناگزیر مشاهده می کنیم که تنها ملّیت گرایی افراطی از طریق تنشها ی استثنایی داخلی و خارجی بوده است که اهداف نژاد پرستانه را تا این درجه از انطباق با توهم کمال مطلوب گسترش دهد تا جایی که خیل بی شمار جلادان را در اجرای خشونت به کار گمارد و اعمالشان را در سطح عمومی توده ها به امری عادی جاری و ساری سازد. ترکیب  عادی سازی خشونت و چنین کمال مطلوبی به طریق اولی به تقویت اندیشۀ بنیادی نیل می کند که بر اساس آن ملّیت گرایی آلمان را پدیداری استثنایی در تاریخ باز شناسی می کند. ملّیت گرایی، در ساحت کلّی و نمونه وار، در وجه بیماری زای خود نسبت به لیبرالیسم، نهایتا قابل تأویل به ملّیت گرایی «عادی» نیست. یعنی موضوعی که ما را با مشکل لاینحل ملّیت گرایی خوب و بد مواجه می سازد.

بنابراین آنچه در مباحثی که پیرامون نازیسم  مطرح و آشکار می شود، آیا نمی توانیم همانها را در مواردی مشاهده و باز شناسی کنیم که نژاد پرستی و ناسیونالیسم در عرف جاری و ساری توده ها و سیاست های خاص به روز در می آید و تمدید می شود؟ چنین رابطۀ درونی و الغای خرد، آیا همان تناقضی نیست که در جریان های روز مره و مباحث عادی مشاهده می کنیم. به عنوان مثال زمانی که برخی جریان ها از نوستالژی «نظم جدید اروپا» و «قهرمانی های کلونیال(استعمار) » با حرارت حرف می زنند و به این ترتیب روشن است که  در چشم انداز کدام «راه حل» برای «مشکلات مهاجرین» قرار می گیرد.

به طور کلّی در بارۀ چنین نظریاتی، فکر می کنم که در وهلۀ اوّل ملیّت گرایی در زمینۀ تاریخی، همواره با نژاد پرستی رابطۀ متقابل تعیین کننده ای داشته است. چنین امری ابتدا در نحوۀ ای خود را آشکار می سازد که گسترش ملّیت گرایی و کار گذاری رسمی آن توسط دولت به نژاد پرستی در مفهوم مدرن (هر آنچه که دال بر قومیت است) ستیزه جویی و آزار تبار و اصلیت های دیگر تبدیل می شود.

 این جریان  به همان شکلی آغاز شد که در اسپانیا و در دوران استرداد سرزمین های مسلمان توسط مسیحیان رواج یافت که بینشی الهی شناسانۀ از ضد یهود داشت  و به شکل شجره نامچه ای تثبیت شد که شاخص بارز  آن اصالت خون بود. و به همان شکلی که در عین حال که جهان ثروت در پی تسخیر قارۀ جدید ( دنیای جدید) بود، طبقات خطرناک جدید، پرولتاریای بین المللی با مقولات « مهاجرت» ادغام گشت و به شکل بارزی با نام نژاد ملیت هایی در هم آمیخت که در دوران پس از استعمار دچار بحران شده بودند.

چنین رابطۀ متقابل و تعیین کننده ای باز هم در اشکالی تجلی می یابد که هر یک از« ملّیت گرایی های رسمی»، از قرون نوزدهم و بیستم، در تشکیل وحدت سیاسی و فرهنگی ملّی در بطن مجموعه ای نامتجانس پیرامون دولتی از قومیت های مختلف(12)، از جریان ضد سامی استفاده کرده اند :  گویی این تسلط فرهنگی و ملّیتی که کمابیش تنها از نظر تخیلی یک پارچه بوده است، (به عنوان مثال روسی، یا آلمانی، یا رومانی) بر اساس تنوع و سلسله مراتب قومی تحقق پذیرفته و اقلیت های فرهنگی  محکوم به انطباق با آن بوده اند. ولی چنین محکومیتی در مورد اقلیت ها می بایستی به نحوی جبران شود و به این ترتیب است که به شکل آزار نژادی قومی دروغین و کاملا منحصر بفرد (بدون مرز مشخص، بدون زبان خاص ملّی) که به هیئت دشمنی داخلی برای تمام فرهنگ ها، تمام مردمان تحت سلطه در می آید، و همچون تصویری در آینه منعکس می شود.

و سرانجام همین رابطه را در تاریخ مبارزات رهایی بخش ملّی باز می یابیم، چه این که علیه امپراتوری های قدیمی استعمار هدایت شده باشد و چه این که علیه دولت های چند ملّیتی سلطنتی یا علیه امپراتوری های استعمار مدرن سامان گرفته باشد. در هر صورت اشتباه بزرگی خواهد بود که ما بخواهیم تمام این روندها را به یک نمونۀ واحد منحصر بدانیم. و با این حال اتفاقی نیست اگر کشتار جمعی («ژنوسید») سرخپوستان در فردای استقلال ایالات متحدۀ(1776) به هیئتی نظام یافته در می آید و عمل می کند. در هند با هم و هم زمان نطفه می بندد تا به موقعیت پیچیدۀ اکنونی می رسیم(که بخش قابل ملاحظه ای از آن نتیجۀ ادغام تاریخی زود رس ملیت گرایی هندی با ایل گرایی هندوست)(13). یا الجزایر مستقل، بربرها (به کسر ب بخوانید) را به عربیت تشبیه می سازد و نقطۀ اوج شکوفایی خواست ملّی با میراث تنوع فرهنگی در عصر استعمار در کشمش قرار می گیرد. حتی دولت اسرائیل جهت تخقق بخشیدن به وحدت ملّی در مقابله با دشمن داخلی و خارجی، نژاد پرستی خارق العاده ای را در بطن خود سامان داده که هم متوجه یهودیان شرقی بوده (که سیاه نامیده می شوند) و هم فلسطینی های رانده شده از سرزمینشان را هدف قرار می دهد (14)

از تراکم چنین موقعیت هایی که در عین منحصر بفرد بودنشان از نظر تاریخی زنجیروار به هم پیوسته هستند، آن چیزی نتیجه گرفته می شود که می توانیم [سیر مناسبات تاریخی ملّیت گرایی و نژاد پرستی] بنامیم، و روشن است که چنین امری حاکی از هیئت زمانی یا تاریخی منتسب به تسلط تدریجی نظام دولت- ملّت بر دیگر تشکلات اجتماعی ست.

 بنابراین مشاهده می کنیم که نژاد پرستی همواره از ملّیت گرایی بیرون می آید، و نیّت آن نه تنها متوجه خارج که به داخل نیز تمایل دارد. در ایالات متحدۀ آمریکا، نهادینه سازی های سازمان یافتۀ برای اعمال تبعیض، و در نتیجه مسدود ساختن نخستین حقوق شهروندی، در تلاقی با ورود آمریکائی ها در رقابت های امپریالیستی در سطح جهانی بوده و در عین حال حاکی از این باوراست که گویی نژادهای سفید شمالی مأموریتی ویژه برای  حاکمیت بر جهان دارند. در فرانسه، طرح ایده ئولوژی «نژاد فرانسوی» که در گذشته ریشه دارد « در خاک و مردگان» مصادف است با آغاز توده های مهاجر، فراهم آوردن انتقام علیه آلمان و بنیانگذاری امپراتوری مستعمراتی.

چنانکه گفتیم نژاد پرستی همواره از ملّیت گرایی بیرون می آید ولی چنین رابطه ای متقابل بوده و باید اضافه کنیم که ملّیت گرایی نیز از نژاد پرستی مشتق می شود، و به این معنا که  اگر ملّیت گرایی رسمی که در مقابل آن عکس العمل نشان می دهد عمیقا نژاد پرست نمی بود به عنوان ایده ئولوژی ملّتی جدید تشکل نمی یافت : بنابراین صهیونیسم از جریان ضد سامی نشأت می گیرد، و ملّیت گرایی جهان سوّمی نیز از نژاد پرستی استعماری بیرون می آید.

ولی در درون دایرۀ بزرگ دوایر متعدد و خاص دیگری نیز وجود دارد. در این مورد تنها به یک مثال بارز در تاریخ ملّی فرانسه اشاره خواهیم داشت : در رابطه با دادگاه درفوس و شکستی که جریان ضد سامی پس از افشا شدن واقعیت متحمل شد، به شکل نمادینه در نظریات رژیم جمهوری نفوذ کرد و به نحوی موجب گشایش وجدان آگاه و نیک اندیش استعماری شد، و اجازه داد تا حداقل در محافل پایتخت ها و شهرهای بزرگ به شکل دراز مدت، مفاهیم نژاد پرستی و استعمار از یک دیگر قابل تفکیک گردند.

ولی با این حال می توانم بگویم که همواره بین بازنمایی و کارآیندهای ملّیت گرایی و نژاد پرستی فاصله ای باقی می ماند : فاصله ای که بین دو قطب از تضادی واحد و انطباق هویتی مصنوعی واقع شده است و پیوسته در حال نوسان می باشد. و شاید به همان شکل که نازیسم به ما نشان می دهد، زمانی که چنین انطباق هویتی ظاهرا به حد اشباع می رسد، در این صورت  تضاد شدیدتر می شود.  

البته نه تضاد بین ملّیت گرایی و نژاد پرستی به مفهوم عام، بلکه تضاد بین اشکال مشخص، بین اهداف سیاسی ملیت گرا و تبلور یافتن نژاد پرستی روی موضوع مشخص و در زمان مشخص : بنابراین جامعه ای ملّیت گرا بر آن می شود که جامعه ای تحت سلطه را با قابلیت استقلال، با خود سازگار ساخته و آن را در خود هضم کند و به این ترتیب الجزایر به «الجزایر فرانسه» و کاله دونی جدید به «کاله دونی جدید فرانسه» تبدیل می شود. بنابراین از این به بعد می خواهم جهت روشنتر ساختن مثال هایی که مطرح کردم، به چنین فاصله ای و اشکال متناقض بدست آمده از آن بپردازم : که نژاد پرستی بیان ملّیت گرایی نیست، بلکه ضمیمه و مکمل آن است و بهتر بگویم : مکملی درونی برای ملّیت گرایی ست و همواره دررابطه با آن ظهور پیدا می کند و برای تشکل و تحقق آن ضروری ست. با این وجود به تنهایی قادر به نیّت خود نیست، همان طور که ملّیت گرایی برای تشکیل ملّت کافی نیست.  

 

 

 پا نویس ها

2)هر یک از طبقات ملّتهای جدید التأسیس در جامعۀ قدیمی و استعماری تفاوت اجتماعی خود را براساس قومی ولی با فرهنگهای متفاوت تعریف می کند.

3)                            Benedict Anderson, Imagined Communities, Reflections on the ororigin and speard of nationalisme, Verso Editions, Londres, 1983,P:129 sv.

4)                            من فکر می کنم که این ساختار نظری از اهمیت بسیار زیادی برخوردار است : زیرا بشریت توسعه یافته (بشریت عالی) همانهایی هستند که بیش از هر زمان دیگری به تحقیر نژادی نسبت به بشریت توسعه نیافته اشتغال داشته و اتفاق نظر پیدا کرده اند. از نقطه نظر چنین بشریت توسعه یافته ای، بشریت توسعه نیافته بطور مشخص به همان شکلی تعریف می شود آنها یکدیگر را تحقیر می کنندو برای همه، نژاد پرستی منتسب است به غیر. یا بهتر بگوییم غیر مکان نژادپرستی ست. ولی خط فاصل بین توسعه یافتگی و توسعه نیافتگی بشکل غیر قابل کنترلی در حال جابجایی ست و به هیچ عنوان نمی توان به دقت گفت که این «غیر» کیست.

5)                             مترجم : فرا ارزش را من برای ترجمۀ کلمۀ Transvaluation بکار بردم و این کلمه در قلب آثار نیچ واجد معنای مشخصی ست و شاید بتوانیم بگوییم که در شکل گیری اثر نیّتمند او جایگاه اساسی دارد. فرا ارزش بمفهوم ارزشیابی ارزشها و فراتر رفتن از آنهاست. نیّمندی و یا هدفمندی اثر نیچ از این جهت است که او وظیفۀ مشخصی را در آثار خود تعیین می کند. و این وظیفه را «فرا ارزش» Tranvaluation می نامد که شامل تخریب ارزشهایی ست که تا اینجا حاکم بوده اند و سپس خلق ارزشهای جدید. بنابراین پروژه نیچ ارزیابی تمام ارزشهاست و چنین حرکتی معرف رفتاری ست که در مقابل جهان و زبان می توان اتخاذ کرد. کارآیند «فرا ارزش» به علوم و روشهای اخلاقی نیازی ندارد بلکه به تعبیر و تأویل نیازمند است.

6)                             از همینرو مشکلاتی از قبیل «آموزش و حافظۀ تاریخی» که نهادها و جوامع ضد نژاد پرست تلاش می کنند تا از عهدۀ تهدیدات فعلی برآیند. بخصوص از این جهت که چنین جوامع و نهادهایی معتقد هستند که تداوم نمونۀ نازی از پنهان نگاهداشتن قتل عام (ژنوسیدGénocide) ناشی می شود. نهادها و بنگاههای تجدید نظر طلب  (رویزیونیست) در این رابطه (یعنی ژنوسید نازی را) به عنوان ترفندی واقعی بکار می برند، از این جهت که به شیوۀ خاصی بدون وقفه از اتاق گاز حرف می زنند که بیشتر مقرون به ابهات نفی اثباتی ست. افشا ساختن پنهانکاریهای نسل براندازی نازی توسط نژادپرستانی که ضد سامیهای واقعی هستند متأسفانه جهت درک و بازشناسی وجه مشترک خصوصیات  ضد سامی و ضد عرب کافی نخواهد بود. ولی نقاب برگرفتن از چهرۀ دلتنگ نازیسم – (مترجم : ما ایرانیان اشک تمساح نیز می نامیم)  - در گفتمان «رهبران» بازهم جهت شناسایی و روشن ساختن توده های نژاد پرست عادی کافی بنظر نمی رسد که در عمل جابجایی که روی مطلوب نظرشان هر روزه بی آنکه بدانند انجام می دهند. حداقل تا زمانیکه این آموزش ضروری و توضیحات کامل دربارۀ نژادپرستی معاصر به عنوان نظام فکری و به عنوان رابطۀ اجتماعی، و متراکم در تمام تاریخ گسترش نیابد.

پا نویس ها

۷)  Jingoïsme اصطلاحی است که بسال 1877 یا 1878 با الهام از یک ترانۀ (کافه کنسرت) در انگلستان باب روز شد. این اصطلاح در عین حال جایگزین Jesus مسیح می شود. و حاکی از حس میهن پرستانه و ستیزه جو و در مدح قدرت امپریالیست انگلیس است. Jingo نامی بوده است که به طرفداران جنگ علیه روس اتلاق می شده است. نمایندگان این جریان J.Chamberlain و R.Kipling هستند. اعتقاد این جریان جینگوئیستی بر این اساس است که در بین مردم اروپا، انگلیسیها از همه متعادلتر هستند و شایستگی اینرا دارند که در مقام پلیس بر تمام جهان حکومت کنند.

۸)  پرسش کلیشه ای تاریخ شناسان لیبرال در رابطه با ملّیت گرایی ( چه به عنوان ایده ئولوژی، چه به عنوان مقوله ای سیاسی) این اسن که : کی و کجا «ناسیونالیسم لیبرال» به «ناسیونالیسم امپریالیست »تبدیل می شود؟ (با مراجعه به هانا آرنت Hannah Arent در کتاب «امپریالیسم» دوّمین بخش The orgine of totalitarisme، ترجمه بفرانسه بسال 1982 و همچنین کتاب هانس کوهن Hans Kohn ، بنام  The Idea on Nationalism نیویورک 1944 . پاسخ مشترک آنها عبارت است از اینکه : بین انقلابهای جهانشمول قرن هجدهم و رمانتیسم قرن نوزدهم که مقدمتا در آلمان بوقوع پیوست و سپس به اروپا و سرانجام در قرن بیستم به تمام  جهان سرایت کرد، اگر با دقّت بیشتری از نزدیک ملاحظه کنیم، مشاهده خواهیم کرد که انقلاب فرانسه حاوی این دو وجهۀ کاملا متناقض بوده است : بنابرای این لغزشی که در ناسیونالیسم مشاهده می کنیم از انقلاب فرانسه آغاز می شود.

۹)  این نکته تنها موضعگیری مارکسیست نیست، بلکه نظریه ای ست که متفکرین اقتصادی در مکتب لیبرال نیز بر همین عقیده هستند :

 

 

منابع کلی مقاله:

http://www.makalat.blogfa.com

http://fa.wikipedia.org

http://ranginak.blogsky.com

http://www.wlonga.com

http://www.pajoohe.com




طبقه بندی:

Share/Bookmark

ارسال توسط علی رضوی
آرشیو مطالب
صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی

دانلود فیلم

سایت ساز رایگان

بهراد آنلاین

کلیپ موبایل

دانلود فیلم

نرم افزار موبایل

قائم پرس