X
تبلیغات
رایتل
گنوستیسیسم - گنوسی- گنوسیسم - غنوسیه - نارنج سبز سیاسی علمی نارنج سبز سیاسی علمی

نارنج سبز سیاسی علمی

وبلاگ علم سیاست گروه نارنج سبز

گنوستیسیسم - گنوسی- گنوسیسم - غنوسیه

مبحث به زبان ساده

به نقل از نیمسال نامه پژوهشی ادیان و سرکارخانم محبوبه هادی نیا

گنوس واژه ای است یونانی به معنی دانش و معرفت و گنوستیسیزم به معنی مذهب گنوسی، نامی است برای برخی مکاتب دینی و آیینی، که نجات انسان را در گرو دستیابی به نوعی معرفت پوشیده و سری می دانستند که تنها در اختیار برگزیدگان قرار داشت. این مکاتب از حوالی دو قرن پیش از میلاد تا قرن دوم میلادی در منطقه شامات، به ویژه اسکندریه در مصر، فعال بودند و آموزه هایشان به شدت بر الهیات یهودی، مسیحی تاثیر نهاد و توانست، در حدود هزار سال بعد، عرفان اسلامی را نیز تحت تاثیر قرار دهد.

برجسته ترین ویژگی نظری مکاتب گنوسی، اعتقاد به نوعی ثنویت بود که سر تا سر هستی از قلمرو الوهیت تا وجود انسان و ارکان جهان را در بر می گرفت. از این رو عقیده به دو خدا و تقابل میان روح و جسم انسان که معمولا با تشبیهات نور و ظلمت، خیر و شر و روح و ماده تبیین می شد، اساس آموزه های خداشناسی، انسان شناسی و جهان شناسی گنوسی را پایه گذاری نموده است. به رغم مطالعات گسترده درباره تعیین خاستگاه مکاتب و عقاید گنوسی، این موضوع همچنان مبهم و مورد اختلاف محققان است. علت این امر حضور عقاید و فرهنگ های مختلف مانند ادیان شرقی-رمزی یونانی، آرامی، مصری، ایرانی و یهودی در آموزه های گنوسی است. اما بسیاری از محققان آموزه های ثنوی-اشراقی گنوسی را حاصل تاثیر پذیری این مکاتب از ادیان ایرانی دانسته اند، که قابل تامل است. هدف از این نوشتار بررسی نظریات مختلف درباره تعیین ریشه و خاستگاه مذهب گنوسی و اساس آموزه های نظری آن در باب خدا، انسان و جهان است.

 


تعریف خلاصه اما متفاوتی در دیکشنری آبادیس دیدم هم کوتاه بود هم جالب

فلسفه و آیینی است که پیروان آن مدعی بودند که معرفت عالی بطبیعت و صفات الهی دارند . این طریقه شامل فلسفه نوافلاطونی و معتقدات شرقی از جمله آیین یهود است . حکمت مذکور پیش از میلاد مسیح و بعد از آن رواج داشته و پس از ظهور مسیحیت بدان دین مربوط شد ولی هم آبائ کنیسه و هم روحانیان یهود انرا ارتداد شمردند . حکمت گنوسی بعد از قرن ۱۱ تا قرن ۱۵ م . بار دیگر متداول و فلسفه فرقه های مرتد اشتراکی شد . گنوسی در آغاز نظریه دینی آشفته ای بود و کسانی که بدان عنایت میکردند در صدد نبودند خود را تحت عنوان مشترکی قرار دهند اما فتح احتمالی مسیحیت موجب شد که هویت اصلی این طریقه و معتقدات مختلف آن روشن شود و در نتیجه همه پیروان تحت عنوان عمومی [ گنوستیسیزم ] گرد هم آیند . بنابر آنچه گفته شد در بحث از طریقه گنوسی ما با طرحی معین از افکار سرو کار نداریم بلکه با نهضتی چند جانبه که مرتبا در تغییر است مواجه هستیم . گنوسی از عده ای عقاید مختلف ترکیب شده و مسایل پیچیده و مفصلی را پدید آورده است . منابع اصلی عقاید گنوسی را باید در مصر بابل و ایران جستجو کرد ولی ادیان ملل دیگر نیز در آن تاثیر داشته است بعبارت دیگر باید گفت که حکمت گنوسی مبحونی از معتقدات نو افلاطونی و شرق درباره اخلاق و کاینات بود و در عین حال با آیین یهودی و آیین مسیحی ارتباط و جنبه دینی داشت ولی چون با اصول جزمی و شرایع و قوانین مبارزه میکرد از دین کلیسا مجزا بود . دستگاه فکری گنوسی کمابیش ثنوی بود . بر آن بود که ماده و روح از روز الست با هم مقارنه داشته اند و شر نیز مانند خیر نیرویی اصیل و قدیم است . شر همواره بصورت امری منفعل با نیرویی فعال موجود بوده و با خیر جنگیده است .

این هم تعریف سایت انجمن خرد و جناب آقای ابولقاسم اسماعیل پور است

گنوس در اصل از واژه یونانی gnosis  به معنای داشتن است. پیروان این آیین گمان داشتند که به حقیقت و کل حقیقت دست یافته‌اند و حقایق الهی فقط بر آنها آشکار شده است. این حقیقت الهی در اصل در زمان‌های گذشته به نحوی اسرار آمیز بیان شده و از طریق افرادی که به آن دست یافته بودند، نسل به نسل منتقل شده است. به طور مثال گنوسی‌های مسیحی معتقد بودند که آگاهی خود را از یکی از حواریون مسیحی یا حتی از مریم مقدس و از عیسی مسیح در هنگام صعود آموخته بودند و صورت وحی و الهام داشته است. دینی را که آموزش می‌دادند برپایه دوگانگی و تضاد ماده و روح قرار داشت و خداوند تعالی در نظر ایشان بسیار دور و دست نیافتنی بود و میان خدای تعالی و جهان مادی خداوندانی بینابین ایشان قرار دارند و فرمان خدای تعالی از طریق آنان به جهان می‌رسد، آیین گنوسی نخست در اسکندریه و در سامره رشد کرد. در این آیین دو اصل متضاد و خوبی رشد وجود دارد. در سامره رهبری این آیین در دست شمعون مغ بود و حتی در متون مسیحی آمده است که او ادعای خدایی می‌کرد. بنا بر همین متون یکی از اصول عقاید گنوسی‌ها دشمنی ماده و روح است. بنابراین تن حقیر است و هر پرهیزی هم مادی بودن تن را از بین نمی‌برد. پس فرقی میان پرهیزگاری و فساد اخلاق وجود ندارد. تخیلات و تصورات خارق‌العاده در میان پیروان این آیین عمومیت داشت و آنان عیسی بن مریم را بعد از فرشتگان قرار می‌دادند و معتقد بودند او با تن خود به این جهان نیامده است. از گنوسی‌ها معروف یکی بازیلیدس است که در اسکندریه زندگی می‌کرد و معتقد بود که آزادی را که شهیدی بیند به علت گناهی است که خود یا در اشکال پیشین خود مرتکب شده است. والنتین نیز در قرن دوم میلادی زندگی می‌کرد و بزرگ ترین مبلغ این آیین بود. مرقیون نیز هم دوره والنتین و بازیلیدیس بود. او در آسیای صغیر به دنیا آمد و کتابی به نام آنتی‌تز نوشت. مرقیون نیز اساس عقاید خود را بر نوعی دوگانه پرستی قرار می‌دهد. جهان را به دو بخش مرئی و نامرئی تقسیم کرد. و جهان مرئی را خدایی پایین‌تر از خدای تعالی یا جهان آخرین آفریده است. اندیشه مرقیون پس از او تحول یافت و بعضی فرقه ها به سه اصل: خدایی تعالی، خدای جهان آفرین و خدای مشرکان معتقد بودند و به زودی خدای جهان آفرین از اندیشه گنوسی فراموش می‌شود و دو خدای تعالی و اهریمن باقی می‌مانند که این تحول را در دین مانوی نیز می‌بینم .

 

به سراغ ویکی پدیا می رویم که متاسفانه تعریف کامل و دقیقی ندارد

گنوستیسیزم (به انگلیسی "gnostikos"، به عربی "الغنوصیة‌")، مذهبی است که در قرن دوم میلادی در کشور روم توسعه یافت. گنوستیک‌ها به ثنویت اعتقاد داشتند اما میان ثنویت مزدایی و دو پرستی گنوستیک‌ها فرق وجود دارد. بنابر اعتقاد مزدیسنان هر یک از دو عالم مذکور هم معنوی است و هم مادی ولی گنوستیک‌ها بالعکس عالم روح را عین عالم نور و جهان ماده را عین جهان ظلمت می‌دانستند. نتیجه این قسم اعتقادات نسبت به عالم این شد که بدبینی به اصل خلقت رواج گرفت و پیروان این فکر به زهد و ترک مایل شدند. بی گمان قبل از قرن دوم میلادی نیز هم افکار گنوستیکی وجود داشته‌است زیرا که در میان یهودیان اسکندریه هم این افکار رایج بوده‌است. از قرن دوم به بعد گنوستیک‌ها برای تأیید اقوال خویش به کتب مقدس عیسوی استناد می‌جستند. مسلک بازیلید، مسلک والانتن، و مسلکی که مرقیون و تصوفی که اوفیت‌ها، ناسن‌ها و الکزائیت‌ها آورده‌اند از انواع فرقه‌های گنوستیک هستند. این فرقه‌ها در عقاید و رسوم مذهبی باهم اختلاف دارند ولی با این وجود خط فکری مشترکی در تمامی آنها به چشم می‌خورد.[۱]

بنابر قول گنوستیک‌ها خدا در ماوراء عالم محسوس و حتی در آنسوی جهان معقول است. او پدری است که از نام و نشان و گمان برتر است و فکر بشری را به دامن کبریای او دسترس نیست. جهان به واسطهٔ اشراقات دائمی که از ذات این خدای اصلی صادر می‌شود، بوجود می‌آید و مراتب این تجلیات نزولی است یعنی هر یک از اشراقات نسبت به ماقبل خود فرومایه‌تر است تا منتهی گردد به عالم مادی که آخرین اشراق و ناپاک‌ترین تجلیات است ولی در این جهان مادی شوقی هست که او را به مبداء الهی باز پس می‌کشاند. ماده یعنی عالم جسمانی منزلگاه شر است اما یک بارقهٔ الهی که در طبیعت انسان به ودیعه است. راه نجات را به او نشان می‌دهد و او را در حرکت صعودی که از میان افلاک می‌کند، دستگیری نموده، به عالم نور می‌رساند. این اعتقاد گنوستیک‌های متأخر راجع به اساس نظام جهان است. آنها انسان یا انسان نخست را وجودی نیم خدا می‌دانستند و ظاهراً این مفهوم را از اساطیر ایرانی (کیومرث) گرفته بودند. بعضی از گنوستیک‌ها انسان نخست را آدم دانسته‌اند و بعضی او را مسیح ازلی گفته‌اند و طایفه‌ای بر آن بودند که حقیقت انسان نخست در آدم حلول کرده و پس از آن به صورت مسیح ظاهر شده‌است. اوست نخستین مولود خدای بزرگ که در ماده نزول کرده و جان جهان محسوب است. او را نیم خدا و عقل و کلمه هم می‌گفتند. با ایجاد این انسان، قوس نزول در ماده شروع شده و بوسیلهٔ او نزاع و کوشش برای نجات صورت می‌گیرد اما نجات میسر نیست، مگر با عنایت الهی، از این جاست که در همهٔ کتاب‌های گنوستیک ظهور یک نفر رهاننده وعده داده شده‌است. همین اعتقاد بود که گنوستیک‌ها را پیرو دین مسیح کرد زیرا که منجی موعد را عیسی مسیح دانسته‌اند.[۲]

بعضی از فرق گنوستیک برآنند که عیسی خلاص کنندهٔ صوفیا از قید ماده است. مقصود از صوفیا عقل آسمانی است که در ماده افتاده‌است. فرقهٔ «والانتینی» معتقد بودند که میان خدای منجی موسوم به سوتر و صوفیا ازدواج و عروسی واقع شده‌است و به یاد این واقعه جشن مذهبی که عبارت از عید حجلهٔ عروسان بود، می‌گرفتند اساطیر و قصصی که راجع به تکوین جهان ساخته شده، همه برای تعبیر و تأویل مراسم عبادتی بوده‌است. اجراکنندگان این مراسم در طی انجام وظایف خود جدال عظیمی را که همهٔ آفرینش برای نجات خود در پیش دارند، برأی‌العین مشاهده می‌کرده‌اند که چگونه به وسیلهٔ معرفت رهایی میسر تواند شد و زنجیرهای ماده تواند گسیخت. عرفان علم حقیقی است نه علم فکری دانشی است که از راه قلب و به طریق کشف و شهود تحصیل می‌شود و طریق آن توجه به باطن و مشاهدهٔ امور معنوی با چشم دل است که انسان را صاحب معرفت عالی می‌کند و در نشاط جدیدی متولد می‌سازد. بنا بر قول شدر، معرفت دانش حقیقی است که به سبب حق بودنش انسان را نجات می‌بخشد.

اکثر گنوستیک‌ها که از طریقهٔ آنها کم و بیش آگاهی داریم، از مردم ولایات شرقی ممالک روم بوده‌اند. یکی از فرقه‌های گنوستیک بین‌النهرین و بابل فرقهٔ مندائی یا ماندائی است و دیگر فرقه که در کتب عرب آنها را مغتسله نامیده‌اند و یکی از مأخذ کیش مانوی محسوب است. عرب همهٔ فرقه‌های گنوستیک مشرق را که افکارشان در زمان اسلام هم رواجی داشته‌است، به نام حنیف یا صابئین خوانده‌است.[۳]

این مطلب از سایت پرسمان ادیان و مذاهب  دسته بندی گنوسی ها را کوتاه و در چهار فرقه دسته بندی کرده که توجه شما را به ملاحضه آن جلب می کنم

گنوس در لغت یونانى به معناى عرفان و معرفت است . مقارن ظهر عیسى مکاتب گنوسى - عرفانى ثنوى پدیدار شدند. دوره شکوفائى این مذاهب از قرن اول تا سده سوم میلادى است که علماء کلام از این مکتب ها در فلسطین و سوریه و بین النهرین و مصر پیدا شدند. عرفان یهودى در پیدایش ‍ این مکاتب بى تاءثیر نبوده است .
اکثر پیروان عیسى را همین پیشوایان و متاءثران مکتب گنوسى تشکیل مى دهند که وى را منجى بشر مى دانستند.
کلیساى جامع مسیحیت این پیروان را بدعت گذارانى دانست که در تحریف تعالیم عیسى کوشیدند. آنان با اعتقاد به علل مادیه در سراسر سلسله علل آفرینش جهان ، مقام عیسى را از آنچه در تلقى اسکولاستیکهاى مسیحى - سنتى بود پائین آوردند و این باعث خشم کلیسا گردید.

در تلقى گنوسیان سلسله علل مادى نیز محترم بود و قابل ستایش ، زیرا شناختن خداوند تنها به وسیله آنها ممکن بود. آنان نمى توانستند بپذیرند که خداوند جسم گردد، چراکه پدیده هاى مادى شریر و ناپسند بودند و چگونه خدا مى توانست نجسید یابد. نتیجه این بود که مسیح حقیقت جسمانى نداشته است ؛ آنچه مشاهده مى شد، یک نماى ظاهرى بوده است . گنوسیها جسم انسان را پلید و ناپاک مى دانستند و معتقد بودند که با ریاضت مى توان حرکات و سکنات خود را تحت کنترل درآورد. گروهى معتقد بودند که باید دست و دل از شهوت و غضب برداشت .
مارى که حوا را فریفت ، موجودى سودمند بود که حوا را به درخت معرفت معرفى کرد و نباید آن را خبیث بشمار آورد. آنان براى هر مخلوقى علت خاصى قائل بودند و مجموع آن علل را آئون مى نامیدند. در تلقى گنوسى ها شیطان توسط عیسى از این جهان رانده شده ، اما در آخر زمان شیطانى از زنى ناپاک بوجود خواهد آمد که دشمن عیسى باشد و دجال نام دارد.

دجال نژاد بشر را به ژرفناى سقوط رهبرى خواهد کرد و سرانجام عیسى بر دجال پیروز خواهد گردید.
ثنویت گنوسى بر خیر و شر استوار است دو اصلى که در اعتقاد آنان با یکدیگر آمیخته اند و بر اثر این آمیزش ، انسان به این جهان افتاده است و از اصل خود که خیر محض است ، دور افتاده است و لذا سرگردان و حیران است . گنوسى ها انسان اولیه را موجودى نیمه خدا مى دانستند و ظاهرا این تصور ریشه ایرانى دارد و از اساطیر باستان گرفته شده است . طایفه اى از گنوسیه معتقد بودند که گوهر خدائى نخست در آدم حلول کرد و پس از آن به صورت مسیح ظاهر شد.

((مسیح )) نیز ((نیمه خدا)) و یا ((عقل )) و ((کلمه )) بود.

فرقه هاى گنوسى :

1- مرقیون

مرقیون فرزند یک اسقف مسیحى بود که در یکى از بنادر جنوبى دریاى سیاه مى زیست . او خود ابتدا یکى از روحانیون مسیحى بود که در سال 137 میلادى براى شرکت در یک کنفرانس به روم رفت و در آنجا با یکى از استادان گنوسى به نام سردان در ژوئیه 144 میلادى آشنا شد.

انتشار عقاید گنوسى او باعث طرد وى از کلیسا گردید. او در همان سال تصمیم گرفت کلیسائى در روم با عقاید گنوسى بر پا دارد. او نخستین کلیساى گنوسى و فرقه مسیحى - گنوسى را در تاریخ مسیحیت پدید آورد.
مرقیون مسیحى فقط ده رساله از پولس و یک انجیل را قبول دارند. مرقیون یهوه را قبول ندارند و مى گویند او واجب الوجود نیست ، زیرا خداوند باید داراى صفت محبت باشد و خدائى که بى رحمانه به کشتار فرمان مى دهد، واجب الوجود نیست . خداى تورات عادل است ، ولى از رحم و محبت بدور است . ولى خداى مسیح مانند پدر مهربان است و از همه آلودگیها پاک مى باشد. آنان قبول نداشتند که عیسى از شکم زنى به دنیا آمده باشد.
مرقیون اساس فلسفه خود را بر دو اصل نور و ظلمت قرار دادند و این ناشى از تاءثیر زرتشتى آن است .
براى حل بن بست ثنویت عنصر سومى مورد نیاز بود. این عنصر باید پست تر از دو عنصر دیگر باشد. پس از حل این بن بست بود که از آمیزش ‍ نور و ظلمت جهان پدیدار شد. برخى اصل سوم را حیات دانسته اند که همان حضرت عیسى باشد و برخى دیگر عیسى را فرستاده آن عنصر سوم دانسته اند. اما در این متفق اند که جهان حادث است . مرقیون خود منکر ثنویت در دین عیسى بود. او این دو اصل را از زرتشت فرا گرفته بود.
مرقیون روابط بین زن و مرد را نادرست مى دانست و به نهى ازدواج توصیه مى کرد.

2-دیصانیه
ابن دیصان . پدرش از حکماء شام و مادرش از خاندان اشکانى ها بود. آنان از ایران مهاجرت کرده و در شهر اورهایا اورفا اقامت کردند. ابن دیصان در سال 154 م در شهر ((اورفا)) متولد شد. نام نهر شهر را که ((دیصان )) بود، بر او نهادند. نام پدرش ((نوهاما)) و اسم مادرش ((نهشیرام )) بود. ابن دیصان در کودکى دوست شاهزاده ((ادسا)) پسر ((ماند)) معاصر عیسى بود. ابن دیصان استعداد و سپس دانش بسیارى رفت . زبان سریانى و ارمنى را مى دانست . در سال 179 م عیسوى شد و از مدافعان سرسخت آن گردید. او در برابر اهل بدعت مخصوصا مرقیون ایستاد. دیصان مى گفت : نور فاعل خیر به اختیار است و ظلمت فاعل شر به اضطرار.
ابن دیصان به پنج عنصر اعتقاد داشت :

1- روشنائى در خاور. 2- باد در باختر. 3- آتش در نیمروز جنوب . 4- آب در شمال . 5- تاریکى در ژرفاى گیتى .

گروهى از دیصانیه مى گویند که نور به قصد و اختیار در ظلمت داخل مى شود تا آن را اصلاح نماید، ولى آلوده نمى شود و مى کوشد تا از آن رهائى یابد.

ابن دیصان مى گفت : عیسى از بطن زنى متولد نگردیده ، بلکه بوسیله او زائیده شده است .

برخى از دیصانیه ظلمت را اصل و بنیاد نور مى دانند. نور زنده و حساس ‍ است و دانا، و ظلمت برعکس بى احساس است . لذا از یکدیگر نفرت دارند.

شمعونیّه
پیروان شمعون مجوسى ، او را پدر بدعت ها خوانده اند. شمعون ابتدا مجوسى بود و به دست فیلیپس ایمان آورد.
گفته شده که او جادوگرى مى دانست و از مردم سامره بود. مى خواست روح القدس را از رسولان مسیحى بخرد. شمعون در یهودیه فلسطین مظهر خداى پسر و در سامره مظهر خداى پدر و در جاهاى دیگر مظهر روح القدس خوانده مى شد. هدفش از این تبلیغات و ادعاها این بود که جهان را از زنجیر فرشتگانى که بر آن حکومت دارند، آزاد سازد.
شمعون عقیده داشت که خداى واجب الوجود، از عالم ماده بسیار دور است . او در عقیده خود به فرقه گنوسى دو سیته مربوط بود. این گروه مرکب از سى مرد و یک زن بودند که آن سى مرد مظهر روزهاى ماه و زن مظهر خداى ماه بود.
فرقه دو سیته معتقد بود که عیسى داراى جسم مادى نیست . او را روحانى مى دانستند و مصلوب شدن و عروج وى را نیز خیالى مى دانستند.

شمعون مى گفت : خدایان یا چندین خدا وجود دارند که برترین آنها خداوند اکبر و اعظم است و جوهر خداى خدایان نیکى است . پایه نیکى خدا، ((عیسى )) است ، ولى موسى و عیسى خدا را چنانکه باید، نشناخته اند. ((یهوه )) تورات خداى نیکوکارى نیست ، به خداى دادگرى است . این خداى نامهربان است و جهان مخلوق او سراسر از نقص و عیب و شر است .

((شمعون )) معتقد بود که مخلوقات را آتش آفریده است .

شمعون خود را مانند ((عیسى ))، طبیب همه دردها مى دانست و مظهر خداى آسمان و حق مطلق مى نامید. او به وجود یک نیروى بى پایان قائل بود و مى گفت : نوشته هاى من از اندیشه نیروى اعظم سرچشمه مى گیرند.(580)

 

تاریخچه کاملی را در سایت طهور و که انصافا متن کاملی است و در 5 بخش تنظیم شده است حیفم آمد مطلب کامل نقل نشود

نحوه پیدایش و عقاید مکتب گنوسیه (پیدایش)

تعریف گنوسیس

گنوسیس به معنای معرفت، واژه ای یونانی از ریشه هند و اروپایی است که با واژه های Know در انگلیسی و Jnana در سنسکریت هم ریشه است. این اصطلاح بیانگر جریان فکری کهنی است که بر آگاهی از رازهای الهی تأکید می ورزد. گنوسیس یا معرفت از راه تجربه مستقیم مکاشفه یا تشرف به سنت رازآمیز و باطنی به دست می آید. مکتب گنوسی، که به قول یوناس پیام خدای ناشناخته است، مجموعه ای از ادیان، مذاهب و نحله های دینی است که در قرون اول و دوم قبل از میلاد و نیز در قرون اول و تا سوم پس از میلاد در فلسطین، سوریه، بین النهرین و مصر وجود داشته است. در همه این فرق نوعی معرفت باطنی و روحانی و فوق طبیعی، که می توان از آن به کشف و شهود و اشراق تعبیر کرد، مایه نجات و رستگاری انسان شناخته شده است و به همین مناسبت همه آنها را تحت عنوان گنوسی ذکر کرده اند. بیشتر فرقه های گنوسی مسیحی بوده اند.

برخی از فرقه های گنوسی پیش از مسیحیت هم وجود داشته اند. برخی از آنها از قبیل مانویت و فرقه های صبیها با همه تأثیر پذیری از مسیحیت، مسیحی نبوده اند. گنوسیس معرفت خداست و چون خدا متعال و منزه است، معرفت خدا طبعا معرفت یک امر ناشناختنی است؛ نه امری ساده و معمولی. موضوعات این شناخت هر چیزی است که در قلمرو وجود الوهی قرار دارد؛ یعنی انتظام و تاریخ عوالم برتر و چیزهایی که از آن نشأت گرفته است؛ مانند نجات انسان. بدین ترتیب معرفت یا گنوسیس با دانش عقلی فلسفه بسیار تفاوت دارد و از سویی با تجربه وحی بسیار نزدیک است؛ زیرا در آن، تنویر باطنی جانشین مباحثات و نظریات عقلی صرف می شود و از دیگر سو، معرفت با رموز نجات مربوط بوده، اطلاعات صرف نظری درباره اشیا نیست؛ بلکه خود، اصلاح شرایطی است که نجات را برای انسان به ارمغان می آورد؛ لذا معرفت گنوسی یک جنبه عملی برجسته دارد. هدف غایی این معرفت، خود خداست. وقوع این معرفت در روح، حتی خود فرد را تغییر می دهد و او را در الوهیت با خدا شریک می سازد. لذا در مهم ترین فرق گنوسی مانند والنتینی ها، معرفت نه فقط ابزاری برای نجات، بلکه هدف نجات یعنی کمال غایی است.

جو فکری مسیحیت همزمان با پیدایش گنوسی گری

در اوایل قرن دوم، رساله هایی از رهبران مورد احترام و اسنادی که غالبا به «خاطرات حواریون» معروف بودند، جمع آوری شدند معلمان با استفاده از این گزارشها شروع به جمع آوری گروههایی از شاگردان گرد خود کردند. آنها این گروهها را یا مانند پولس قدیس در محل سکونت خود و یا در خانه یکی از پیروان آموزش می دادند. کلاسها غالبا هر روز و معمولا صبح زود برگزار می شد. معنای ریشه ای «اکلسیا» ی مسیحی (که بعدا به church = کلیسا ترجمه شد) «اجتماع» بود، که از کلمه آتنی «ecclesia» به معنای «اجتماع شهروندان» گرفته شده بود. اما «اکلیسای» مسیحی در نخستین روزهایش، به تعبیر پولس قدیس، «اجتماع قدیسان» بود؛ چون اگر یک مسیحی یک بار تعمید می یافت، زندگی مشرکانه را به صورت عملی، و نه فقط نظری، کنار می گذاشت. این به معنی یک زندگی واقعا قهرمانانه بود و این قهرمانی نه فقط در ترک همه لذتهای دنیوی، بلکه در پذیرش شهادت احتمالی بود.
چون در سده های نخستین، پیش از اینکه قسطنطین مسیحیت را از دین های رسمی امپراطوری روم بگرداند، دوره های متناوبی از زجر و آزار و ددمنشی هول انگیز بر مسیحیان گذشت. دو طبقه از دانش آموزان در گروهها شرکت داشتند. «محققان»، که هنوز تصمیم بر تعمید نگرفته بودند و «شنوندگان» که پذیرفته شده بودند و دوره مقدماتی قبل از تعمید را می گذارندند. این دوره معمولا سه سال طول می کشید و منظور از آن، روزهای سخت و شب زنده داری و ممارست بر دعا و نماز بود. این افراد تحت تعلیم، «نوآیینان» بودند. حتی در میان آنها افراد زیادی بودند که در پذیرش زندگی قهرمانانه تردید داشتند و برای چندین سال نوآیین باقی می ماندند. تا وقتی که آنها نوآیین بودند، گر چه می توانستند در مراسم عبادی مسیحیان شرکت کنند، ولی به بخش نهایی آن، که مشتمل بر عشاء ربانی (طعام مقدس) بود و به آن ختم می شد، راه نمی یافتند.

معلمان این افکار جدید، شدیدا افراد را تحت تأثیر قرار می دادند. نوآیینان و توابین گرد آنها جمع می شدند. در جو آن زمان احتمالا یک احساس سرخوردگی و شکست عمومی رواج داشت؛ به گونه ای که بسیاری از گروههای مردم معنایی برای دنیای بیرونشان و راهی برای فرار از مشکلاتی که از هر سود با آنها مواجه بودند، جستجو می کردند. اندیشه ها و نظامهای دینی و فلسفی از شرق و یونان و مصر می آمدند و در این مرکز پر رونق خاورمیانه با یکدیگر برخورد می کردند. گویا در آن زمان نیز، مانند امروز، تشخیص و کشف تعلیماتی که واقعا ارزشمند بودند، در میان جریان خردنمایی و گزافه گویی و تحریف، مشکل بوده است. مسیحیت در چنین جوی گسترش می یافت. نه تنها کلیساهای محلی برابر نمونه ای که پولس ساخته بود، بنا می شدند، بلکه در میان آنها مکاتب گوناگونی که از معلمان مختلف پیروی می کردند، رشد می یافتند؛ همان طور که پیشتر در زمان پولس قدیس در قرنتیه رخ داده بود. در میان معلمان این مکاتب، که با سرعت رو به ازدیاد بودند، افرادی بودند که بعدا آباء کلیسای سده های دوم و سوم، آنها را «گنوسی ها» نامیدند. آباء کلیسا آنچه را «گنوسی گری» می نامیدند، یکی از خطرناک ترین بدعتهایی می شمردند که کلیسای راست کیش می بایست با آن روبرو شود.

گنوسیسی گری از حیث فکری متعلق به گروه آباء کلیسا یونانی زبان کلیسا محسوب می شوند. آباء کلیسا کسانی بودند که در کنار دیگر تفاسیر مسیحی تفسیری خاص از مسیحیت پولوسییوحنایی ارائه کردند که از لحاظ تاریخی به عنوان تفسیر رسمی مورد قبول واقع و در قرون بعدی از آن بشدت دفاع شد و به صورت دین رسمی غرب امروز درآمد. مورخان مسیحی آباء کلیسا را به چند گروه تقسیم می کنند. گاهی آنها را در ارتباط با شوری نیقیه (325میلادی) آباء قبل و بعد از شورای نیقیه می خوانند. گاهی نیز بر اساس دوره های تاریخی به گروههای جغرافیایی یا فکری تقسیم کرده اند و گاهی آنها را از لحاظ زبان به دو گروه آباء یونانی و لاتینی زبان تقسیم می کنند. به نظر می رسد که تقسیم آخر برای درک چگونگی شکل گرفتن تفکر مسیحی، تبیین تاریخی و شرح اعتقادات آن مناسبتر از دیگر تقسیمها باشد.

نحوه ظهور مذاهب گنوسی

گنوسیسی گری (Gnosticism) در قرن اول قبل از میلاد مذهب یا مذاهب گنوسیسی در دنیای یونانی مآب با تفسیری ثنوی از عالم ظهور کردند. تعداد فرقه های گنوسیسی بسیار زیاد بود که در فرهنگهای مختلف آن عصر حاضر شدند. این فرق در عین دارا بودن مشترکات، خصوصیات خاص خود را نیز داشتند، چنانکه می توان مذاهب گنوسیسی ایرانی، یهودی، مسیحی، مصری و یونانی را از یکدیگر کاملا متمایز کرد. اکثر مورخان آیین گنوسیسی معتقدند که ریشه و ساختار آن شرقی، و به طور اساسی ایرانی، است. گنوسیسیان با استفاده از مفاهیم فلسفی یونانی، مخصوصا فیثاغورثی و افلاطونی، نظامهای کلامی ساختند، عالم را تفسیری ثنوی کردند و مقابله خیر و شر را ازلی در نظر گرفتند. جریان گنوسیسی در قرون دوم و سوم میلادی به یکی از مهمترین جریانهای مذهبی- فکری تبدیل شد، چنانکه بسیاری از متفکران مسیحی و غیر مسیحی یونانی و لاتینی زبان در رابطه با اصول و مبانی گنوسیسی به عقاید خود شکل منسجم دادند. پس از آن عصر نیز آیین گنوسیسی، در غرب به صورت دین مانوی در فرقه های مذهبی کاتار و بوگومیل تا آخر قرون وسطی به حیات خود ادامه داد.

منشأ گنوسیه

سنت کلیسا شمعون مجوسی را مسبب، و ساماریا را مرکز این بدعت می داند. اما به نظر می رسد که کل جریان را نمی توان به فردی خاص نسبت داد. این تفکر حاصل افکاری است که در آن زمان رایج بوده است. برای تبیین حرکت گنوسیه باید به جریان ترکیب گرایی ادیان توجه داشت. این امتزاج و اختلاط انواع گوناگون عقاید بیشتر در شروع هر قرن نخست مسیحی بوده است؛ اما رد پای آن را پیش از این زمان هم می توان یافت. همجوشی عقاید در مناطق شامات، فلسطین، مصر و بین النهرین تا حد زیادی از اندیشه ثنوی ایران قدیم متأثر بوده است. پس از اسکندر تمایل به این امتزاج بیشتر شد. سرانجام این جریان در امپراطوری روم کامل شد و مرزها گسسته گشت و نه تنها نژادهای شرقی با هم درآمیختند، بلکه با غربی ها نیز امتزاج یافتند.

تأثیر پذیری اندیشه های گنوسی از ادیان دیگر

اسرار الوسینوسی، تعلیماتی که گفته شده که از فیثاغورث هستند، آیینهای ایرانی و بابلی و گزارشهایی از فرقه قدیمی یهودی «اسنی ها» و فرقه مار پرستان فریجیه، همه به یک دریافت اشاره می کنند و یک چیز را نشان می دهند و این امر این را محتمل می نماید که عقاید و اندیشه هایی، در سطحی متفاوت با عقاید و اندیشه های سحر و خرافه، در همه آنها بوده است. از نوشته های گنوسی قرن دوم که آباء کلیسا نقل کرده و یا در نج حمادی کشف شده اند، گاهی بر می آید که ارتباطهایی از همین نوع و نیز ارتباطهایی با فلسفه افلاطون و ادبیات هرماسی که از مصر آمده بودند، وجود داشته است. «هیچ جا شکل خالص از گنوسی گری نمی یابیم؛ همیشه آن بر روی ادیان قدیمی تر که از قبل موجود بوده اند، یا بر روی سنتهای آنها بنا می شود.» (W. T. H درایورز در کتاب ریشه های گنوسی گری)

این می تواند به این معنا باشد که گرایشهای گنوسی که در قرون دوم و سوم پدید آمدند، یک جنبش التقاطی بوده اند. چون احساس تزلزل رایجی در آن زمان وجود داشته است که جویندگان یقین را به سوی این می کشید که از هر دینی بخشی را که با عقایدشان مناسب بود، انتخاب کنند. می توان گفت که عرفا همین کار را انجام داده اند. گنوسی ها خودشان معتقد بودند که در بسیاری از ادیان به حقایقی شهادت داده شده که مکشوف انسان هستند؛ و مردمی که حقایق را می دانستند همان حقایق را می آموختند. یقینا مجموعه «نج حمادی» نوشته های دینی مختلف را، و نه فقط آنهایی را که دارای وجهه مسیحی- یهودی بودند، بلکه همچنین آنهایی را که ظاهرا مبتنی بر مکتب نوافلاطونی و یا حتی زرتشتی بودند، با هم جمع کرده است.

تأثیر پذیری اندیشه های گنوسی از اندیشه های اسنی یهود

دین یهود، با تأکیدی که بر تاریخ و اطاعت از شریعت دارد، به نظر نمی رسد که منبعی احتمالی برای اندیشه های گنوسی بوده باشد ولی با این حال، فرقه هایی در آن بودند که می توانند با اندیشه های گنوسی مرتبط باشند «اسنی ها» (افراد پارسا) در تاریخ های پلینی شیخ و یوسیفوس، مورخ یهودی، و فیلون اسکندرانی، که همه در قرن اول بودند، به چشم می خورند. این فرقه یقینا در قرن دوم قبل از میلاد، در عهد مکابیان موجود بود، ولی مبدأ آن می تواند خیلی زودتر بوده باشد. بر طبق این گزارشهای درباره قرن اول، اندیشه های اسنی درباره سرشت خدا از یهودیت راست کیش بسیار منحرف شده بود. فیلون نوشته است که «آنها به تحقیق در وجود خدا و خلقت جهان عادت کرده بودند.» آنها متون مقدس را مطالعه می کردند تا معانی درونی آنها را کشف کنند و تفاسیر کنایی و تخیلی برای توضیح آنها به کار برند. خدا فقط خالق خیر است و بدن فانی و ناپایدار، و روح غیر فانی و لطیف ترین عنصر آسمانی است که به دست طبیعت در زندان جسم افکنده شده است.

هنگام مرگ روح آزاد می شود و روح الهی، که در انسان است، می تواند از طریق آسمانها به سوی هدفش صعود نماید. در اینجا اشاراتی به آنچه بعدا در تعلیمات گنوسی قرن دوم یافت می شود، وجود دارد؛ ولی عقاید اسنی مخفی نگه داشته می شدند و قوانین رازداری آنها بسیار سخت بود. این مقداری است که از طریق یوسیفوس آموخته شده؛ هر چند او برای مدت کوتاهی در یک اجتماع اسنی زندگی کرد و بعید است که او به اندازه ای محرم راز بوده باشد که چیز زیادی درباره عقاید سری آنها بیاموزد. او درباره تشکیلات محکم، خیرخواهی آنها نسبت به همدیگر و کسانی که اطرافشان بودند و زندگی زاهدانه آنها سخن می گوید. او درجات و سلسله مراتب جامعه آنها، دوره سه ساله نوآموزی قبل از پذیرش، زندگی ساده و نیکوکاری آنها را توصیف می کند. ولی نمی توان مطمئن بود که هیچ یک از نوشته های آنها موجود باشد.

پلینی مطالبی درباره یک اجتماع دایمی اسنی در ساحل غربی بحرالمیت نوشته است. ممکن است آنچه اصطلاحا طومارهای بحرالمیت نامیده شده است و در قمران در سال 1947 کشف شد (و بسیاری فکر می کنند که تاریخشان به قبل از سال 70 میلادی بر می گردد) به یک فرقه اسنی متعلق باشد، اجتماعی که در آغاز دوره مسیحیت در قمران زندگی می کرد، ممکن است اسنی ها بوده باشند یا ارتباط نزدیکی با آنها داشته باشند. ولی این مدارک این را اثبات نمی کنند، هر چند قوانین انضباطی و همچنین توصیف شعائر و اشکال سازمانی آنها مطرح شده است. آنچه می توان درباره عقاید اساسی آنها به دست آورد، عمدتا با نزاع بین نور و ظلمت (خیر و شر) سر و کار دارد، که در نبرد بین فرزندان نور و فرزندان ظلمت و بین دو نفس که بر انسان حاکمند خلاصه می شود. «خداوند دو نفس برای انسان خلق کرده که او ( انسان) می تواند در آنها تا زمان معین دیدار، سلوک نماید» آنها نفس درستی و حقیقت و نفس ضلالتند. شرحهای مفصلی درباره نبرد بین فرزندان نور و ظلمت وجود دارد، ولی با نبود هر گونه توضیح بیشتر یا نوشته های قدیمی تر، تشخیص میزان تاریخی بودن یا تمثیلی و تخیلی بودن آنها ناممکن است.
معلوم نیست «معلم نیکوکاری» و «کاهن شریر» چه کسانی هستند، و نمی دانیم آیا اصلا آنها وجود تاریخی داشته اند یا نه. مدارک قمران ممکن است به نظریات اسنی ها مربوط باشد و یا هیچ ارتباط واقعی نداشته باشد. تنها می توان دانست که درست قبل از تولد مسیحیت، و در خلال سالهای نخستین آن، گروههایی از مردم زندگی انحصاری و زاهدانه ای می گذرانیدند که وقف امور روحانی شده بود؛ و اینکه آنها احتمالا تأثیراتی بر متفکران دینی آن عصر داشته اند. گفته شده است که نویسندگان اناجیل شاید خودشان زمانی اسنی بوده باشند، چون فریسیان و صدوقیان، که دو فرقه مهم دیگر یهودی بودند، مدام در اناجیل ذکر شده اند، ولی هرگز ذکری از اسنی ها نیست. ولی چیزی که این احتمال را اثبات کند گزارش نشده است.

تأثیر پذیری اندیشه های گنوسی از اندیشه های فیلون یهودی

شهر اسکندریه در آخرین سده پیش از میلاد به صورت مرکزی برای یونانی گرایی و داد و ستد با شرق درآمده بود. این شهر همچنین بزرگترین شهر یهودی در جهان و مکانی برای برخورد افکار گوناگون بود. فیلون، فیلسوف اسکندرانی یهودی که اندکی پس از تولد مسیح قلم می زد، بزرگترین نماینده یهودیت یونانی گرا بود. مهمترین اثر او کتاب تفسیر رمزی عهد قدیم است. فیلون، به ویژه در نظریه اش در باب خدا و آفرینش، عمیقا تحت تأثیر افلاطون بود. در بیان فیلون، خدا با هیچ وصفی که قابل درک برای انسان باشد، تعریف شدنی نیست. او روح محض است و بنابراین، نمی تواند با جوهر مادی تماس داشته باشد. با وساطت مثل الهی، یا قوایی که با یک قدرت متعالی «لوگوس» متحد بودند، این جهان منظم از درون ماده بی شکل بی جان به وجود آمد. لوگوس خالق بود و در سفر پیدایش «کلمه خدا» خلیفه خداست. روح انسان نیرویی الهی است که به زندان جسمانی تن افکنده شده است. این روح تنها با مخالفت با هواهای نفسانی می تواند آزادی را به دست آورد.

انسان حتی در این زندگی می تواند به چنان فضیلتی برسد که دید الهی پیدا کند؛ وقتی که روح الهی در او سکنی گزید «او را مانند رشته های یک آلت موسیقی به حرکت در می آورد.» برای گنهکار این زندگی دوزخ واقعی است. هنگام مرگ، آنهایی که خود را از علایق رهانیده اند، به جایگاه اصلیشان نزد خدا باز می گردند. دیگران هنگام مرگ باید به بدن دیگری منتقل شوند. بسیاری از این افکار بار دیگر در تعلیمات گنوسی، دیده می شود. ممکن است که پیروان فیلون فرقه ها و گروه هایی در آغاز دوره مسیحیت تشکیل داده باشند. ممکن است آثار آنها در بسیاری از دوایر نفوذ کرده باشد.

نحوه پیدایش و عقاید مکتب گنوسیه (عقاید)

تأثیر پذیری اندیشه های گنوسی از ادبیات هرماسی در مصر

درست در دو قرن قبل و بعد از شروع دوره مسیحی، متنی ادبی (مجموعه هرماسی) در مصر رواج داشت. این رساله ها به صورت مکاشفاتی از «هرماس تریسمجیستوس» نوشته شده که دانشمند قدیمی مصر بود و به عنوان هرماس (خدای خرد) و احتمالا مترادف با خدای مصری «دئوس» پرستیده می شد. قدیمی ترین متن موجود پویی مندرز است. همچنین متون دیگری، عمدتا به یونانی، موجودند که در قرن دوم و سوم در مصر رواج داشتند. همه دارای یک چشم انداز و مبنای دینیند و بسیاری از نظریات در ادبیات هرماسی شبیه مطالب گنوسی است. در مجموعه هرماسی یک خدا وجود دارد که نیک است و هیچ خدمتی جز فضلیت طلب نمی کند. نجات فقط از طریق معرفت می تواند باشد، اما این معرفت، معرفت خداست نه معرفت درباره خدا شناخت خدا به معنای شباهت با اوست. تفسیرهای هرماسی درباره خلقت و جایگاه روح انسانی در آن، در بسیاری از شکلهای گنوسی یافت می شود. وجود اول (عقل، نور) جهان را خلق کرد، از جمله هفت فلک را که «فرمانروایان» خوانده می شدند و در تحت قوانی تقدیر بر جهان مادی حکمرانی می کنند.

عقل اول همچنین انسان مثالی را به صورت خودش خلق کرد، انسان مثالی از آسمانها فرود آمد و از درون طبیعت نوع انسانی را به وجود آورد. در کتاب پوی مندرز توضیح داده شده است که چگونه روح انسانی می تواند از اسارت افلاک نجات یابد و از طریق آسمانهای هفت گانه به بهشت، جایی که انسان مثالی از آن آمد، صعود کند. معرفت کلید گشایش درها و جواز عبور از مواقف است. «من، خودم، "عقل" ساکنم در قداست و نیکی... من، خودم، "عقل" اجازه نخواهم داد که اغواگریهای تن انجام پذیرد. من نگهبان دروازه هایم. اما من خیلی از انسان احمق و شریر... و بی خدا دور هستم.» (پویی مندرز، رساله 1) «عدم شناخت خدا، بزرگترین شر در میان انسانهاست.» (رساله 7) ادبیات هرماسی شکل و اصطلاحات، مسیحی را نداشت، اما تأثیر زیادی بر تمام مکاتبات رمزی و گنوسی که با مسیحیت اولیه مرتبط بودند، گذاشت.

نظریات فرقه مارپرستان

فرقه ای معروف به مارپرستان بود که ظاهرا قبل از مسافرت پولس به فریجیه در آنجا موجود بود و نامشان را از مار، که برای جنبه عقلانی اصل حیات نماد شده بود، گرفته بودند. نظریات آنها شباهتهای زیاد با نظریات مجموعه هرماسی داشت. تقریبا همه آنچه درباره آنها وجود دارد، از حملات آباء کلیسا، ایرنئوس و هیپولیتوس به آنها در قرن دوم و سوم، به دست می آید. مارپرستان تا آن موقع اصطلاحات مسیحی را در تعلیماتشان داخل کرده بودند و مخالفین با آنها به عنوان بدعتگذار برخورد می کردند. مانند دیگر فرقه های گنوسی، تشخیص میزان تأثیر مسیحیت بر آنها و اینکه در نظام آنها چه چیزی تمثیلی و کنایه ای و چه چیزی خرافی است، مشکل است. ایرنئوس و هیپولیتوس با آنها، مانند بسیاری از گروهها گنوسی دیگر، مانند فرقه های مسیحی بدعت گذار برخورد می کردند.
وجوه مشترک فرقه های گنوسی

این فرقه های متنوع را آباء کلیسا متفاوت از یکدیگر شمرده اند، ولی روشن است که افکارشان دارای وجوه مشترک بسیار مهمی است. همین وجوه مهم باید در ارتباط آنها با بدعت گذاری یا راست کیشی ملاحظه شوند. این واقعیت که نظریات مشترکی بین همه فرقه های گنوسی وجود داشت، که ارتباط نزدیکی با نظریات ادیان دیگر و نظامهای فلسفی قدیم و معاصر داشت، به وسیله مخالفین گنوسی گری یا مورد غفلت واقع شده و یا محکوم گردیده است. اشتیاق آنها نسبت به حفظ سنت مسیحی، آن گونه که خود می فهمیدند، از خطر هرگونه نقض و شکسته شدن، آنها را وامی داشت که یک جریان فکری و اعتقادی را به حساب نیاورند، جریانی که ممکن بود آموزه مسیحی را به مسیری اندکی متفاوت با آنچه عملا بود، سوق دهد.

تعلیمات و عقاید گنوسیه

مشکل است که فهمیده شود، تعلیمات گنوسی دقیقا چه بوده است. تا چندی پیش تقریبا تمام اطلاعات درباره آنها از گزارشها و توصیفهای آباء کلیسا، که به آنها حمله می کردند، گرفته می شد. در نتیجه، گرچه گاهی به نظر می رسد که این گزارشها درباره این نظامها و عقاید از روی آگاهی و به صورت کامل و مفصل ارائه شده اند، ولی غالبا ریشخند و خصومت در آن وراد شده است، به گونه ای که در محتوای آن باید تردید کرد. بیشتر نوشته های اصلی گنوسی را آباء کلیسا عمدا از بین برده اند. در سال 1945 در «نج حمادی» واقع در دره نیل کوزه ای در این غار کشف شد. این کوزه حاوی مجموعه کاملی از کتابهای گنوسی بود که قدمت آنها به قرن دوم میلادی بر می گشت. آنها ترجمه های قبطی از اصل یونانی یا از رونوشتهای یونانی از اصل بودند و ظاهرا در سالهای حدود 400 میلادی گردآوری شده و به خاطر محفوظ ماندن دفن شده بودند. اینها نشان می دهند که ردیه هایی که آباء کلیسا در قرون دوم و سوم نوشته اند (و قبلا تقریبا منبع تمام معلومات ما درباره گنوسی ها بود) مشتمل بر گزارشهایی بسیار منصفانه و جامع درباره تعلیمات گنوسی هاست. متون نج حمادی یک به یک به قطبی ترجمه شده بودند. به نظر می رسد مترجم آنچه را ترجمه می کرده، نمی فهمیده است. بر خلاف کتاب مقدس که نسخه های زیادی برای مقایسه با یکدیگر دارد، در این مورد تنها یک نسخه وجود دارد. بنابراین برای دانشمندان، شناسایی خطاها و تحریفها مشکل است.

تمام ادیان بزرگ برای خود اسطوره هایی دارند؛ گویا این تنها راه ممکن برای توصیف اموری است که ورای قلمرو ذهن منطقیند. اما کاربرد آنها توسط یک فیلسوف یا معلم، برای بیان یک نظام، غالبا به خرافه و بی معنایی می انجامد. «تنها بالاترین اذهان، مانند افلاطون می تواند خرد و تخیل را با هم به شکل منسجم حفظ نماید. در سطحی پایین تر، افراد مانند آونگ گاهی به این سو، گاهی به آن سو می روند.» (C. H. Dodd تفسیر انجیل چهارم) با مطالعه اموری که درباره این نظامها معلوم است، باز هم مشکلات بزرگتری باقی می ماند. بسیاری از فرقه های گوناگون گنوسی در قرون نخستین مسیحیت موجود بودند که اصولا عقاید اساسی آنها یکسان بود و هر چند برخی از آنها ممکن است با مسیحیت مرتبط بوده باشند، ولی برخی قطعا مرتبط نبوده اند. اما چه مقدار اندیشه های آنها بر ادیان قدیمی تر یا ادیان معاصری که از شرق می آمدند، مبتنی بود؟ و تا چه حد بخشی از یک نظام کلی بود که در همه ادیان تأثیر داشت؟ آیا آنچه ما درباره آنها، حتی در شکل به ظاهر عمیقترشان، می دانیم تغییر شکلی از تعیلمات قدیمی تر است که ممکن است، در زمانها و مکانهای دیگر به اشکال مختلف ظاهر شده باشند؟ به هر حال ساختار اصلى عقاید گنوسیه موضوعاتى در باب خدا، عالم، انسان، نجات و اخلاق است. از اختصاصات عقاید آنها عموما ثنویت و نجات از طریق معرفت باطنى است.

خداشناسى در عقاید گنوسیه

خداى گنوسیه خدایى است ناشناخته، بسیار منزه، غیر موجود و با تنزیه مطلق. در همه این اوصاف سعى بر این است که بر جدایى کامل خدا از دنیاى انسان و فرشتگان تاکید شود. خداوند صانع جهان نیست و کارى به روند جهان یا اداره آن ندارد. به رغم این که قوایى که عهده دار امور جهان هستند، از خود خداوند صادر شده اند، خود این خدا ناشناخته است. بدین صورت، انسان واقعا نمى تواند او را بشناسد و حتى هنگامى که به وسیله مکاشفه در او تنویرى حاصل مى شود، نمى تواند هیچ اظهار نظر مثبتى درباره خدا بکند. به این معناست که گفته مى شود خداوند لاوجود است. خدا و عالم موجودات، مانند نور و ظلمت و خیر و شر، با هم تقابل دارند. برخى از مذاهب گنوسى خدا را نور محض نامیده اند و برخى دیگر از او به پدر کل و موجود قدیم غیر قابل وصف و برتر از نشان و کمال تعبیر کرده اند. از خداى پدر یا خداى متعال شمارى از موجودات مؤنث و مذکر به وجود آمده اند که موجودات الهى و تجلیات خداى غیر شخصى و غیر قابل شناختند.

این موجودات الهى گاهى جفت هستند و همگى ملأ اعلا را تشکیل مى دهند. بعدها گنوسیه اعضاى ملأ اعلا را ائون ها نام دادند. این ائون ها به ترتیب قوس نزولى از مبدأ اول صادر شده و پل میان این عالم و آن مبدأ هستند. جهان به واسطه اشراقات دائمى یا ائون ها، که از ذات این خداى اصلى صادر مى شود، به وجود مى آید و مراتب این تجلیات نزولى است؛ یعنى هر یک از اشراقات نسبت به مابعد خود احسن است تا به عالم مادى منتهى گردد که آخرین اشراق و ناپاک ترین تجلیات است. ولى در این جهان شوقى هست که او را به مبدأ الهى بازپس مى کشاند. ماده یعنى عالم جسمانى منزل گاه شر است، اما یک بارقه الهى، که در طبیعت انسان ودیعه است، راه نجات را به او نشان مى دهد و او را در حرکت صعودى از میان افلاک به عالم نور مى رساند.
ثنویت در عقاید گنوسیه:

از صفات عمومى فرق گنوسى اعتقاد به دو مبدأ خیر و شر یا اعتقاد به ثنویت است. جهان پر از شر و فساد و زشتى و پلیدى است و از این رو، نمى تواند ساخته و پرداخته خداى واحد که مبدأ خیرات است باشد و باید در آفرینش به دو اصل خیر و شر و نور و ظلمت قائل شد که با همه تضاد و اختلاف عمیق در طبیعتشان به هم آمیخته اند و بر اثر این آمیزش اسف انگیز، انسان که خود نتیجه این آمیزش است به این جهان آمده و از اصل خود دور افتاده است. آن چه در انسان مایه غربت و بیگانگى او از این جهان شده، اصل علوى و روحانى و نورانى اوست، نه اصل مادى و جسمانى و ظلمانى که خود از این جهان است. انسان از اصل علوى خود ناآگاه است، لذا حیران و سرگردان است و فقط در سایه آن گنوس یا معرفت شهودى و باطنى یا کشف و الهام معنوى است که از اصل شریف خود آگاه مى گردد و غربت خود را حس کرده، روزگار وصل خویش را باز مى جوید.

ارتباط ثنویت ورهایی انسان از جهان مادی در مذهب گنوسیسی

گنوسیسیان (gnostici) معتقد بودند که عرفان (gnosis) عامل نجات و رهایی انسان از جهان مادی است. جهانی که شر مطلق است. این معرفت اشراقی است، حصولی نیست و در نتیجه با عقل و حس نمی توان به آن دست یافت. در کنار معرفت نجات بخش، مهمترین خصیصه مذهب گنوسیسی، گرایش ثنوی آن است. البته درجه ثنویت به نوع خاص فرهنگی که آیین گنوسیسی در آن متولد و رشد کرده، بستگی دارد. شرایط اجتماعی و سیاسی نیز در این زمینه نقش مهمی داشته اند: چنانکه گنوسیس ایرانی ثنویتی نسبتا رادیکال و گنوسیس مسیحی معمولا ثنویتی خفیف تر داشت، ولی در اینکه ثنویتی جهان شناختی و وجودی بین خدای خیر و خدای شر هست و هر یک قلمرو وجودی خاص خود را دارد، بین گنوسیسان اختلاف نظری نبود. اصولا گنوسیسی (gnosticus) هر چقدر خود را در جهان بیشتر غریبه حس می کرد، تعلقش به جهان اهورایی بیشتر می شد و درجه ی ثنویت جهان شناسی اش نیز اوج می گرفت.
در هر صورت آنها اعتقاد داشتند که جهان مخلوق اهریمن یا خدای شر است و تنها راه نجات از این جهان شیطانی و رسیدن به سرچشمه نیکویی مطلق، یعنی خدای خیر یا حقیقت کل که نورالانوار و منشأ حیات واقعی است، شناخت درونی و اشراقی است. اغلب گنوسیسیان برآنند که علت خلقت جهان معمولا خطا یا زیاده طلبی یکی از خدایان دربار خدای خیر است. این خطا موجد شر در جهان نور و آمیزش آن با خیر می شود. آفرینش جهان داستان جدا کردن نور از تاریی و خیر از شر است. به این معنی که جهان خیر می بایست بازسازی شود و مقدار خیری که با شر امتزاج یافته به اصل خود بازگردد. خالق جهان ماده به اعتقاد بعضی از فرقه های گنوسیسی وجودی کاملا مستقل از خدای خیر دارد و به نظر گروهی دیگر نیز یکی از خدایان سرکش است که به دام خودخواهی و کبر افتاده است. او جهان مادی را بدون ارتباط وجودی با جهان خدای خیر خلق می کند و تنها موجودی که در این جهان با جهان متعالی که با ظلمت امتزاج کرده است، روح انسان را می سازد. بدین ترتیب انسان موجودی است که ذاتا با این جهان غریبه است. او بیگانه ای است که در بیغوله ای گرفتار شده است و هنگامی که با عرفان به این حقیقت پی می برد، از این عالم خاک و ماده رهایی می یابد. گنوسیسیان با آیینهای ظاهرگرا به مخالفت می پردازند. برای آنها نجات و سعادت ابدی در رعایت قوانین دینی به دست نمی آید، بلکه با نوعی الهام و اشراق است که نجات از این دنیا حاصل می شود. هنگامی که گنوسیسی می فهمد که از این جهان نیست و اصل او از جای دیگر است، نجات یافته است؛ بنابراین پس از آگاهی از این امر به جهان و ارزشهای آن به عنوان مظاهر خدای شر پشت می کند و زهد و ریاضت در پیش می گیرد.

نحوه پیدایش و عقاید مکتب گنوسیه (نجات)

پیدایش عالم در عقاید گنوسیه

اندیشه گنوسیه بیشتر بر تبیین افسانه ای و اسطوره ای از منشأ جهان استوار است. اولین عنصر آفرینش عالم، حوزه وسیعی از موجودات واسطه میان خدا و انسان است. گاهی تمایز روشنی میان دو عالم وجود دارد؛ عالم مجردات که در آن موجودات و ائون های مجرد صرف ساکن ملأ اعلی و مجاور خداوند وجود دارند و دیگری جهان محسوسات و حاکمان آن. خالق جهان محسوسات اگر یکی باشد موسوم به دمیورگ است و اگر یک گروه باشند، آرخون ها هستند. اینها اغلب به تقلید از خدایان افلاکی بابل هفت عددند، اما اسامی عهد عتیق را به خود می گیرند. مانند و Adonai - Iao - Saddai - El آرخون ها بر افلاک که زمین را احاطه کرده اند حکم می رانند. عالم محسوسات در اثر هبوط یکی از قوای بالاتر موسوم به سوفیا تشکیل می شود. چنان که پیش تر اشاره شد، سوفیا در عبری همان Achamoth به معنی حکمت است. نیروهای فلکی و عالم ماده اساسا شرند. در این جا آن ثنویت بنیادین ظاهر می گردد.
ماهیت شر آنها ناشی از جداییشان از خدای بیگانه است و هر کدام از این قوا در صعود انسان به سوی خدا ایجاد مانع می کنند. این قوا در مقابل خداوند که نور است، ظلمانیند. آرخون ها حاکم این جهانند و انسان را اسیر زمین و تناسخ های پی در پی می کنند. عالم یا قلمرو آرخون ها زندان عظیمی است که زمین یا صحنه زندگی بشر سیاه چال میان آن است. اطراف و فراز زمین طبقات افلاک کیهانی قرار دارند که مانند قشرهایی این مرکزیت را محصور کرده اند. هر آرخون در حوزه خود یک زندان بان کیهانی است و مانع از عبور ارواحی است که پس از مرگ به سوی خدا عروج می کنند. این حکومت ظالمانه آرخون ها موسوم به Heimarmene یا تقدیر جهانی است. انسان شناسی. بر اساس انسان شناسی گنوسی، در انسان ذره ای الهی وجود دارد؛ زیرا از ملأ اعلی و از خود خداوند هبوط کرده است. انسان مرکب از جسم، نفس و روح است. بر این اساس که کدام یک بر انسان حاکم و غالب باشد، انسان در زمره خاصی قرار می گیرد.

مادیون آنانیند که محکوم جسمانیت، و در زندگی دنیوی غوطه ورند. دسته دوم، نفسانی ها هستند که محکوم نفسانیاتند. آنها اندکی از جنبه جسمانی دورند؛ زیرا نفس هم مانند بدن توسط قوای دانی خلق شده و موضوعی است برای ابتلا و غلبه آنها و اساسا شر است. اما آنان که روح یا اخگر الهی در وجودشان احیا شده است، روحانیان هستند. گنوسی ها، یعنی کسانی که به گنوسیس یا معرفت رسیده اند، خودشان را در زمره دسته سوم محسوب می کنند. اینها به محض آزادی از جهان مادی، به عالم الوهی که جایگاه حقیقیشان است می پیوندند. پس انسان از دو منشا دنیوی و مینوی تشکیل شده است. او با این جسم، بخشی از عالم و لذا مطیع و منقاد تقدیر جهانی است. روح، بخشی از ذات الهی بوده که از فراسوی گیتی بر گیتی آمده است و نه فقط جسم بلکه نفس هم محصول نیروهای کیهانی است. این نیروها جسم را به صورت انسان نخستین الهی یا نمونه ازلی ساخته و آن را با نیروهای نفسانی خودشان جان داده اند.

این ها مشتهیات و احساسات انسان طبیعی است که هر کدام، از یکی از کرات کیهانی و مطابق با آنها به وجود آمده اند و همه با هم روح فلکی انسان یعنی نفس او را تشکیل می دهند. پس جسم و نفس در سیطره تقدیر جهانی قرار دارند. روح یا اخگر الهی، که بخشی از ذات الهی است، از فراسوی گیتی نزول کرده است و آرخون ها نفس را خلق کرده اند تا این اخگر الهی را در آن اسیر کنند. همان طور که انسان کیهانی در افلاک هفتگانه محصور است، روح هم در عالم صغیر انسانی توسط هفت پوشش محصور شده است. روح نجات نیافته در نفس و جسم غرق شده، از خود، آگاهی ندارد. خلاصه این که جاهل است و بیداری و آزادی او از طریق معرفت صورت خواهد پذیرفت. بدین لحاظ گفته اند که مکتب گنوسی، در مقایسه با مکاتب دیگر، انسان محورتر است. در یکی از متون مشهور گنوسی معرفت یا گنوسیس را چنین تعریف کرده اند: تنها طهارت جسم نیست که نجات بخش است، بلکه معرفت به این که چه بوده ایم، کجا بوده ایم، در چه چیز گرفتار شده ایم، به کجا شتابانیم، نجات از کجاست، تولد چیست و زایش دوباره چیست؟

نجات در عقاید گنوسیه

مکتب گنوسی بر رهایی، رستگاری و آزادی استوار است. برجسته ترین شکل آن نجاتی است که نه با قدرت خداوند و نه با ایمان بشر، بلکه با کسب معرفت وجدآمیز میسر می گردد. وجود یک منجی در مکاتب گوناگون گنوسی، امری محوری است که وظیفه اصلی آن آمدن در میان انسان ها و آشکارکردن معرفت نجات برای آنان است. از ضرورت وجود منجی، چیزهای بیشتری راجع به ماهیت گنوسیس می توان فهمید. برای گنوسیان، معرفت یک تأمل فلسفی نیست، بلکه مکاشفه ای است از سوی خدا. از این رو، مکاشفات و خطاب های مسیح یا دیگر نیروهای الهی و نیمه الهی به شاگردان یا قهرمانان افسانه ای گنوسیه رواج بسیار دارد. به علاوه، گنوسیس یک معرفت رازآمیز و محرمانه است که نه فقط همگان به آن دسترسی ندارند، بلکه فقط کسانی که قابلیت نجات از طریق آن را دارند، آن را قصد می کنند. بنابراین، نجات و رهایی از اصول عمومی مذاهب گنوسی است که نتیجه طبیعی اعتقاد به اصل دوگانگی و دو مبدأ خیر و شر است.

در دین مسیح نیز نجات انسان مطرح است، ولی آن نجات اخلاقی و به معنای رهایی انسان از گناهان و زشتی ها است. در مذاهب گنوسی نجات امری فلسفی و متافیزیکی و به معنای نجات مبدأ خیر و روح از مبدأ شر و عالم ماده است. ثنویت مذاهب گنوسی با ثنویت دین زرتشتی و مزدیسنی فرق دارد؛ در دین زرتشتی نور و ظلمت، یزدان و اهریمن دو اصل متضادند که دائم در کشاکشند؛ در صورتی که در مذاهب گنوسی کشاکش میان روح و تن، مجردات و مادیات است و آمیزش این دو مبدأ موجب شده است که روح یا قسمت نورانی و مجرد برای نجات خود از آمیختگی با ماده در تلاش و تکاپوی دائم باشد. در مکاتب گنوسی، نجات قسمت علوی و روحانی از راه افلاک و سیارات و ستارگان صورت می گیرد. برای این منظور در آیین های مختلف گنوسی، اساطیر و کیهان شناسی های خرافی ای ساخته شده است و به کاربردن اعمال دینی و اوراد و عزایم اهمیت خاصی دارد. نجات و رهایی نتیجه سقوط یکی از ائون ها به عالم ظلمت است. این ائون ها در برخی از این فرقه ها در مرتبه پایین تری قرار دارد. نام آن ائون در برخی از فرقه های گنوسی سوفیا است. در برخی دیگر از آن به مادر تعبیر شده است.

از سقوط سوفیا به عالم ظلمت، آفرینش این جهان صورت گرفته است. سوفیا یا مادر پسری دارد که آفرینش به عهده اوست و به طور کلی از او به دمیورگ تعبیر می شود. پس خالق و مدبر این جهان خدای بزرگ و پدر کل نیست، بلکه موجودی است از ملأ اعلی و در حقیقت از موجودات پایین تر آن، اما عمل نجات کار یکی از ائون های بالاتر است که آن را گاهی سوتر و گاهی کریستوس گفته اند. همان قدر که خداوند متعال و منزه است، به همان اندازه هم خود روحانی بشر که درون این عالم مادی است با آن بیگانه است. هدف گنوسی ها رهاسازی این خود درونی از حصارهای این جهان و بازگرداندن آن به وطنش، که قلمرو نور است، می باشد. شرط اصلی برای تحقق این امر کسب معرفت در باب خدای منزه و متعال و در باره منشأ الهی خودش است. اما این معرفت برای انسان به سبب جهلی که ذاتی وجود مادی و دنیوی اوست، بعید است؛ به ویژه که خداوند متعال در این عالم ناشناخته است و نمی توان از این جهان او را کشف کرد، لذا به وحی نیاز دارد. حامل این وحی از عالم نور است که حصارهای افلاک را گسسته، آرخون ها را خام نموده، روح را از خواب زمینی بیدار کرده و معرفت نجات را به او ابلاغ کرده است دعوت این نجات بخش حتی قبل از خلقت آدم یعنی از نزول عنصر الهی مقدم بر خلقت، آغاز می گردد و به موازات تاریخ پیش می رود. از جهت نظری، معرفت خدا و از نظر عملی،معرفت طریق راه خروج روح از این جهان است که مستلزم آداب دینی و سحری است.

اعتقاد به نجات از طریق معرفت

گنوسی گری در وسیع ترین معنایش، اعتقاد به نجات از طریق معرفت، یعنی درک سرشت واقعیت است. این معرفت، به نظر گنوسی ها، درک منشأ روح، وضع ناگوارش در این جهان و راه خروج از این وضع ناگوار، بود. آنها معتقد بودند که چنین معرفتی نمی تواند صرفا عقلانی باشد، بلکه باید تجربی باشد. این معرفت در درجه اول، شناخت نفس، یعنی شناخت درست سرشت و سرنوشت آن است. برای توضیح این سرنوشت، نظامهای خلقت شناسی و جهان شناسی مختلفی عرضه شده، ولی همیشه روح بلند همت باید به سوی هدف پرواز کند. گزارشهایی از وجود ادیان رمزی و سری در بیشتر مناطق جهان از جمله مصر، یونان و بابل وجود دارد، که مشتمل بر مراسم سری ورود به مراحل مختلفی هستند که مومنین باید غالبا به طور همسان، بگذارنند و با نردبان معرفت کائنات، از عوالم و مقامات جهان صعود نمایند. در شکل فعلی این آیین های سری، این ظاهر است که گمان می شده است خواندن اورادی خاص و انجام مراسمی، صعود روح را تأمین می کند. آنها به صورت تقریبا یقینی به این طریق شناخته شده اند.

سوفیا در عقاید گنوسیه

سوفیا واژه ای یونانی است. در ترجمه یونانی کتاب مقدس عبری، سوفیا همان حکمت است. در ترجمه یونانی کتاب آپوکریفایی حکمت سلیمان که در اسکندریه و در آغاز تاریخ مسیحی نگاشته شده، آمده است که سوفیا تجلی شکوه خداوند یا روح القدس است و مرآت پاک خداوند است. در بن سیر سوفیا زنی است که مادری مهربان برای انسان های حکیم است. سوفیا بسیار شبیه به الهه های مادر اشتر، ایزیس، کوبه و آتار گاتیس است که در اسطوره های بابلی به اعماق زمین هبوط می کنند و در زمین محبوس می شوند. با سقوط سوفیا، نور در ظلمت اسیر می شود و او واسطه بین مینو و گیتی است. او محافظ نور هم هست تا نجات دررسد. با هبوط سوفیا خلقت آغاز می گردد. صانع گیتی دمیورگ است که معمولا پسر سوفیاست. او از ملأ اعلی خبر ندارد و حاکم جهان مادی است و تصور می کند که خدای حقیقی و متعال خود اوست. او ناآگاهانه عناصر نوری را، که از طریق مادرش به سوی او می آید، از خود انتقال می دهد. خدای عهد عتیق از نظر گنوسیان همان دمیورگ است. سقوط سوفیا هماهنگی و نظم ملأ اعلی را درهم می ریزد و این هماهنگی دگربار به هنگامی ایجاد می گردد که این نور از ظلمت رها شود. ائونی از مرتبه بالا که همان سوتر یا کریستوس باشد عهده دار این نجات است. او از عالم آرخون ها عبور کرده، در هر عالمی روح آن عالم را به خود می گیرد تا به عالم ظلمت برسد. در اینجا ذرات نور الهی را با خود جمع می کند و بالاخره با خود به ملأ اعلی می برد.

مهمترین برداشت های گنوسیسی از دین مسیح (عقاید)

خدای خالق در نظام والنتینیوسی

گنوسی ها را چگونگی درکشان نسبت به مفهوم خدای خالق به صورت بسیار واضحی، از راست کیشی جدا کرد. با وجود این، برداشت آنان می بایست برای شنوندگان یونانی شان قابل فهم تر از کسانی باشد که بر متون مقدس یهودی تکیه داشتند. گنوسی ها اغلب خدای عهد قدیم را با خالق جهان مادی، که به نظر آنها قدرتی پایین تر از پدر همه بود، یکی می گرفتند. در نظام والنتینیوسی خدای خالق محدود به جهل و در بسیاری از نظامهای گنوسی دیگر بسیار بدخواه بود. ولی همه نظامها بین موجود اول ناشناخته و ناشناختنی و این قدرت پایین تر که مسئول جهان مادی بود، فرق می گذاشتند.

نظام خلقت شناسی والنتینیوسی

بنابر نظر والنتینیوس، اصل ابدی که منشأ همه چیز است، جهان را از عدم خلق نکرد؛ بلکه همه چیز را در درون خود داشت. او تجلیاتی به وجود آورد و آنها هم به نوبه خود تجلیاتی به وجود آوردند که حتی از منشأ خود هم بیشتر گسترش می یافتند. جهل آنها نسبت به منشأ خود با زیاد شدن فاصله آنها از منشأ ابدی شان، مدام رو به تزاید بود، به گونه ای که ورود خطا اجتناب ناپذیر بود و سرانجام سبب جهان ما شد. اسطوره سقوط «سوفیا» برای شرح این تعلیم به کار می رفت. در کتاب انجیل حقیقت چنین گفته شده است: «جهل نسبت به پدر، ترس و وحشت را به وجود آورد؛ بنابراین خطا آمد و فراموشی را ساخت.» به نظر گنوسی ها، اندیشه تعداد همواره رو به تزاید وسایط، بین یک موجود کامل تغییر ناپذیر و جهان اشیای مادی متنوع، بر روی ورطه پیوند ناپذیر بین روح خالص و ماده، پل زده است. و مفهوم تجلیات رو به تزاید که بیشتر و بیشتر از منشأ خود جلو می رفتند، جواب گنوسی ها به این مسأله بود که چگونه خطا وارد جهان شد.

باسیلدس که یک معلم دیگر گنوسی و دارای مکتبی در اسکندریه بود، نیز عقیده به تجلیات، یعنی انتقال حیات از طریق موجودات واسطه به انسان، را تعلیم می داد. این عقیده هرگز تعلیم کلیسایی نگردید؛ ولی یک سلسله مراتب نزول کننده از قدرتهای آسمانی به وسیله دیونیسیوس آرئوپاجایت، که نویسنده رمزی قرن پنجم بود، توصیف شد و از طریق او وارد نوشته های روحانی قرون وسطی گردید. ریشه نظام باسیلدس احتمالا با دین زرتشت مرتبط بود، نه با مسیحیت درباره او گفته شده که نوشته است: «در ابتدا نور و ظلمت بودند که جدای از هم وجود داشتند و خلق نشده بودند.» و اینکه در جهان ما عمدتا ظلمت است که پرتوی از نور بر آن تابیده است. ولی در بیانی که او از امکان رهایی انسان از این ظلمت کرده است آثاری از تعلیمات مسیحی وجود دارد و اصطلاحات مسیحی به کار رفته است. نظام خلقت شناسی والنتینیوسی، مانند تعلیمات باسیلدس، تنها از جهت ارتباطش با رشد روحانی انسان اهمیت دارد. با سقوط «سوفیا» مقداری بذر از منشأ الهی او (اخگری از نور) در انسان گنوسی کاشته شد. بنابراین، روح او برای رهایی از این زندان جهان پست، به سوی خداوند ناله می کرد. هدف اهل معرفت این بود که این اخگر را به منبع خود برگردانند و هدف تعلیمات گنوسی این بود که راه دستیابی به آن را نشان دهند.

معرفت در نظام والنتینیوسی

تعریف والنتینیوسی از معرفت «آزادسازی انسان درونی روحانی» است. گنوسی ها به این «معرفت دارند» که آنها در اصل موجودات روحانی هستند، ولی اکنون آمده اند که در نفس و بدن زندگی کنند. هدف آنها بازگشت به جهان روحانی است. معرفت نفس کلید است. «او یک گنوسی است؛ چون او از طریق مکاشفه، نفس واقعی خود را می شناسد.» (این گفته یک نویسنده گنوسی است که در کتاب گنوسی گری و مسیحیت نخستین از آر. ام. گرانت آمده است.) هیپولیتوس در کتاب بیان تعالیم فلسفی موعظه ای را از یک گنوسی به نام «مونوئیموس» نقل می کند: «جستجوی خدا و خلقت را رها کن... با شروع از خودت او را جستجو کن. بفهم که در درون تو کیست که هر چیز را مال خودش می گرداند و می گوید: خدای من، عقل من، فکر من، نفس من، بدن من.» منبع غم، شادی، عشق و نفرت را بفهم. بفهم که چگونه چنین می شود که شخص بدون اراده تماشا می کند، بدون اراده عشق می ورزد. اگر به دقت این موضوعها را بررسی کنی، او را در درون خودخواهی یافت

انسان و نجات او از نظر والنتینوس

پس از چندی انسان در این جهان خود را غریبه می یابد و دلتنگی می کند. مسیح که یکی از خدایان ملأ اعلی است به زمین می آید و انسان را با اصل خود آشنا می کند. در حالی که مرقیون نجات را برای همه انسانها می دانست، والنتینوس عرفان و نجات را برای گروهی از آدمیان ضروری می دانست. او انسانها را به سه دسته تقسیم کرد: انسانهایی که حاکمیت ماده (hylè) هستند، اینها نجات نمی یابند و برای همیشه محکومند. منظور والنتینوس عوام مردم و بیشتر کسانی که به ادیان رومی اعتقاد داشتند و یهودیان بود. دسته دوم کسانی هستند که تحت تأثیر نفسند (psychè). عرفان و نجات برای این گروه است. والنتینوس در این گروه بیشتر مسیحیان را قرار می دهد. دسته سوم انسانهای روحانی هستند که تحت تأثیر روح (pneuma) قرار دارند. این گروه از ابتدا جزء نجات یافتگان و احتیاجی به عرفان و دخالت مسیح برای نجات ندارند. در هر صورت انسانی که به اصل خود معرفت می یابد، دیگر از این جهان نیست. او به اصل خود برمی گردد و با نورالانوار در ملأ اعلی متحد می شود. بدین ترتیب ملأ اعلی بازسازی شده و همه چیز به نظم نخستین باز می گردد و دوباره سکون و آرامش حکمفرما می شود.

در تعلیمات والنتینیوس و اغلب نظامهای گنوسی، یک منجی از آسمان آمده بود تا بخش جاودان انسان را آگاه کند و رهایی بخشد و او را از بازگشت به این جهان گناه آلود، پس از مرگ بدنی، نجات دهد؛ زیرا، بر طبق آنچه از نوشته های گنوسی بر ما معلوم است، آنها ظاهرا به چرخه تولد دوباره معتقد بوده اند. نجات از طریق یک منجی که به زمین آمده و به منظور هدایت، راهش را به عقب، به سوی پدر همه یافته است، مرکز گنوسی گری والنتینیوسی بود. «او یک طریق گردید، یک معرفت، یک کشف و یک تصدیق.» (انجیل حقیقت) این منجی که بخشی از اسطوره گسترده گنوسی بود که منشأ جهان و انسان را تبیین می کرد، عیسی نامیده می شد؛ «او نخستین سری بود که به واسطه او همه تجلیات به وجود آمدند.» این آین (عیسی) که خلاصه همه کمالات الهی بود، در رحم باکره نزول کرد و بدینسان وارد بدن مسیح زمینی شد. بنابراین، عیسی دو شخصیت داشت: مسیح نفسی که مانند یک انسان ظاهر شد و عیسای ساکن شده، که فقط برای گنوسی واقعی قابل شناخت بود. «انسانهای مادی نسبت به او بیگانه اند و حضور او را کشف نکرده و او را نشناخته اند... پسر محبوب، کلمه مجسد، آمد تا برای «آین ها» معرفت کتاب زندگی را کشف کند، تا تعلیم دهد، تا رنج ببرد و بمیرد او در یک مکتب تعلیم می داد. خردمندان دروغین او را آزمایش کردند، اما کودکان خردسال به سوی او آمدند. هنگام مرگ او خود را از این کهنه مندرس برهنه کرد، او لباس فناناپذیری پوشید.» (انجیل حقیقت)

شباهت عقاید والنتینیوس به عقاید داستیسی

مسیحیان رومی در ابتدا والنتینیوس را به عنوان یک معلم قانونی پذیرفتند و او هم ظاهرا خودش نمی خواست که از بدنه اصلی کلیسا جدا شود. اما به نظر رهبران کلیسا تعلیمات او خطرناک بود و این خطر عمدتا به خاطر مفهوم گنوسی او در باب مسیح بود که شبیه عقیده داستیسی بود، که عیسی یک انسان با بدن انسانی نبود، بلکه فقط یک ظهور و حضور روحانی بود؛ یا آنگونه که والنتینیوس احتمالا تعلیم می داد، بدن او لطیف بود و دارای یک جوهر آسمانی که کاملا با بدنهای مادی ناپاک ما متفاوت بود. عقیده گنوسی به یک منجی با جسم لطیف که از میان «آین ها» از طریق آسمانهای جهان نزول کرده، گزارش زندگی مسیح را به سوی یک داستان اسطوره ای بر می گرداند. و اگر، همان طور که گنوسی ها معتقد بودند، ماده ناپاک است، پس انسان شدن خدا محال بوده است. گرایش «داستیسی» در بدعتهای مختلف سراسر قرون ظاهر شده است؛ این گرایش حتی در مناقشات بین نویسندگان راست کیش مسیحی وارد شد. این سر، که مسیح که بود، به این منجر شده است که گاهی بر ویژگیهای الهی مسیح و گاهی بر ویژگیهای انسانی او تأکید شود. در اناجیل او خودش می پرسد: «چه کسی مردم می گویند که من هستم؟» (مرقس، 8: 27) بسیاری از مکاتب گنوسی معتقد بودند که مسیح آسمانی به آن انسان (عیسی) هنگام تعمیدش به وسیله یحیی وارد شد و هنگام صلیب، وقتی که به آسمانها، همان جایی که از آن آمده بود، بازگشت، او را ترک کرد؛ یا اینکه هنگام صلیب او فقط یک شبح آسمانی بود که ظاهر شد تا رنج ببرد و بمیرد.

علت رد نظامهای گنوسی از سوی کلیسا

همین دو اصل شر بودن ذاتی ماده و مفهوم اسطوره ای (در مقابل تاریخی) در باب مسیح سبب شد که کلیسا گنوسی ها را بدعت گذار و این اندازه خطرناک به حساب آورد. ولی با وجود این واقعیت که به اصول بدعت آمیز حمله می شد، تعلیم راست کیشی در هیچ یک از دو مورد هرگز کاملا واضح نبوده است. برای سده های پیاپی مسأله وفق سرشت انسانی و الهی مسیح باعث درگیری شدید میان مسیحیان، از دانشمندان گرفته تا عوام، شد. همین تحقیق و تتبع های مکاتب گنوسی، که کلیسای بزرگ حکم به بدعت بودن آن داد، محرک اصلی شد که نزاع کلیسا به تعریف دقیقی در باب ارتباط بین انسانیت و الوهیت، برسد. در رد نظامهای گنوسی مسائلی مطرح می شد که می بایست پاسخ داده شوند.

هیلری، اسقف قرن چهارمی، در کتابش درباره تثلیث نوشته است: «خطای دیگران سبب شد که گمراه بشویم و جسورانه حقایقی را که می بایست در سکوت محترم قلب پنهان شوند، در الفاظ انسانی در آوریم.» شاید تلاش برای بیان امور ناشدنی، به ناچار به تناقض و در نتیجه بدعت، می انجامد. تلاش برای رد گنوسی گری از راه تعریف، سبب پیدایش تعاریف بیشتر و در نتیجه بحثهای بیشتر درباره این تعاریف و همچنین تهمتهای بدعت و دفاع از آنها گردید. ایرنئوس خودش گفته است که مسائل حل ناشدنی وجود دارد و باید به خدا واگذار شوند. ولی اگر این مسائل یک بار طرح شدند و بدعتهای دیگر پاسخ خود را مطرح کردند، به نظر می رسد که یک پاسخ رسمی باید داده شود. دانستن تعاریف شاید ضروری بوده باشد، ولی ممکن است که همین عمل تعریف، فهم اموری را که ورای منطق قرار دارند، منحرف گرداند. شر بودن ماده و همچنین جهان مادی، یک آموزه مسیحی نیست؛ اما در آموزه مسیحی، مفهوم شر بودن ماده اغلب با مبارزه با بدن (flesh) خلط شده است. اگر کلمه «flesh» و روح ثنویتش کم رنگ تر می شود. ولی عموما به این کلمه به این صورت نظر نمی شود. عقیده قدیمی دشمنی ماده، سراسر اعصار، مسیحیت را فرا گرفته است.
این عقیده قدیمی با اشکال گوناگون زهدگرایی مرتبط بوده و به برخی عقاید زاهدانه نامعقول منجر شده است. این امر گاهی حتی دینی را که به عنوان دین سرور (مژده) توصیف شده است، به سوی سخت گیری ترسناکی برگردانیده است. این دیدگاه در باب ماده همچنین در برخورد دوگانه کلیسا با امور جنسی و ازدواج دیده می شود. در بسیاری از فرقه های گنوسی ازدواج یا تکمیل ازدواج ممنوع بود، یا برای آنهایی که بیشترین تعهد روحانی را داشتند ممنوع بود. و این به خاطر مفهوم گنوسی شر بودن ذاتی بدن بود. کلیسای کاتولیک چنین عقیده ای نداشت و ازدواح یک مراسم مقدس گردید. اما هر چند تا اواخر قرن دوازدهم، تجرد کشیش یک قانون قطعی کلیسای کاتولیک نگردیده بود، ولی حالت تجرد برای مدت مدیدی درجه بالاتری نسبت به ازدواج به حساب می آمد و نفوذ قدیمی ثنویت سبب شده که کلیسا برای قرون بسیاری به امور جنسی با سوء ظن و حتی دشمنی نگاه کند. مسأله ارتباط روح با ماده با این مسأله که چگونه شر وارد جهان شد، به هم آمیخته اند. این امر همچنین یکی از اسرار حل ناشده را بر جا گذاشته است و هر اسطوره ای که برای توضیح آن به کار رفته، سبب اختلاف بسیاری از مردم شده است.

اسطوره های گنوسی پیچیده، به وسیله کلیسا رد شدند و اسطوره سقوط آدم پذیرفته شد. داستان آدم از عهد قدیم آمده بود که متن مقدس اصلی مسیحیان اولیه بود و کتاب مقدسی بود که برای پیشگویی آمدن مسیح به کار می رفت. اما اسطوره گنوسی که تجلیاتی از الوهیت را توصیف می کرد، که ازدیاد می شدند و جلو می رفتند، حتی بیشتر از او و در نتیجه در بی اختیاری و جهل بیشتر می رفتند، از دو تناقض مهم اجتناب می کرد: یک موجود دارای قدرت مطلق کامل که آگاهانه شر را در جهان به وجود آورد؛ یا یک خالق نخستین که اشتباها به شر اجازه ورود داد و در نتیجه دارای قدرت مطلق نبود. هم اسطوره عهد قدیم و هم اسطوره گنوسی، متضمن احتیاج به یک منجی برای نجات نوع بشر از حالت سقوط هستند. ولی اسطوره گنوسی وقتی به صورت عامیانه در می آمد و تحت اللفظی گرفته می شد به تبیین های غیر قابل فهم کشیده می شد؛ در حالی که اسطوره سفر پیدایش حتی وقتی که عامیانه می شد و به صورت لفظی گرفته می شد، قادر بود معنایی به داستان مسیحیت بدهد. با وجود این، مسأله چگونگی ورود شر به جهانی که به وسیله خدای کامل دارای علم مطلق خلق شد، هنوز سنگ لغزش افراد زیادی است و به نظر بسیاری هنوز به صورت قانع کننده ای تبیین نشده است.

مهمترین برداشت های گنوسیسی از دین مسیح (مرقیون)

گنوسیس

مسیحیان نیز همچون دیگر ادیان یونانی مآب برداشتهای گنوسیسی از دین داشتند و نظامهایی گنوسیسی تشکیل دادند که مهمترینشان در قرن دوم میلادی ظهور کردند. معروفترین گنوسیسهای مسیحی عبارت بودند از: بازیلیدوس (Basilidus)، والنتینوس (Valentinus)، پتولمئوس (Ptolemeus)، راکلئون (Heracleon)، باردسانس (Bardesanes)، کورپوکراتس (Corpocrates) و مرقیون. مرقیون و والنتینوس، مهمتر از دیگران بودند. البته نباید فراموش کرد که در قرون بعد، مخصوصا در قرون وسطی تفسیر مانوی از مسیحیت جایگزین دیگر تفسیرهای گنوسیسی شد که کلیسای کاتولیک آن را به شدت سرکوب کرد.

مرقیون

مرقیون (ف. 160 میلادی) در سال 140 میلادی به شهر رم رفت و به نشر عقاید خود پرداخت. کلیسای مسیحی این شهر در سال 144 او را تکفیر کرد. او تنها گنوسیسی این قرن بود که برای خود جامعه یا کلیسایی مسیحی تشکیل داد، و برای آن اسقف و کشیشهایی در نظر گرفت و کوشید تا آیین گنوسیسی را بین عامه مردم رواج دهد. چنانکه یوستینوس در اواسط این قرن از طرفداران بی شمار او در مناطق مختلف سخن می گوید. کلیسای مرقیون تا قرن پنجم، به خصوص در سوریه، دوام آورد. کتاب او متضادین (Antitheses) نام داشت که در انتهای کتاب مقدسی که از انجیل لوقا و برخی از نامه های پولس قدیس شکل داده بود، برای توجیه این انتخاب متون به عنوان کتاب مقدس و عدم پذیرش تورات، آورده بود.

اهم آراء مرقیون

الف) منشاء ادیان مسیح و یهود از نظر مرقیون

مرقیون با ثنویتی جهان شناختی که در پیش گرفت، مقابله پولس با جهان بینی یهودی را به حدی رسانید که هر یک از دو دین مسیح و یهود را به منشأ و خدایی متفاوت نسبت داد. به نظر او دین یهود، خدا و تاریخی جدا از خدا و تاریخ مسیحیت دارد. تاریخ یهود پیشگویی ظهور مسیح و آماده سازی برای دین مسیحی نیست. او به دو منبع و اصل جدا برای این دو دین قائل بود: یکی زمینی و ستمگرانه، دیگری آسمانی و نیکو، یکی بر شریعت و عدالت تأکید داشت، دیگری بر ایمان و خیر. بدین ترتیب برای او دو خدای متمایز از یکدیگر وجود داشت: خدای برتر و متعالی که خدای خیر، غریبه و ناشناختنی و پدر عیسی مسیح است و خدای سافل که خدای شناخته شده، ستمکار، صانع و خالق عالم و خدای یهود است. اگر خدای متعالی ناشناخته است برای این ست که در خلقت دخالتی نداشته است و نشانی از او در جهان نیست تا شناخته شود. فقط با ظهور عیسی مسیح است که بشریت به وجود او پی برده است. خدای متعالی نیکوست، در حالی که خدای یهود عادل است و در عدالت خود ستمکار و انتقام جو نیز هست.
بدین ترتیب مرقیون خیر را در مقابل عدالت می گذارد و عدالت را لزوما نیکو نمی داند. در جهان شناسی او از وسطه های بسیاری که در فلسفه های آن عصر، مخصوصا گنوسیسین، بین خدای خیر و متعالی و عالم مادی مشاهده می شد، نشانی وجود ندارد. دلیل آن این است که خدای او خالق نبود که بین او و جهان ارتباط وجودی برقرار باشد. او فقط نجات دهنده است و تنها نقش اخروی در نظام هستی دارد. مرقیون کتاب تورات را به عنوان حقیقت نفی نکرد، و حتی معتقد بود که عالم و انسان همان طور که در این کتاب آمده است خلق شده است. انسان در جسم و روح خود متعلق به خدای سافل است، هیچ عنصر و جزئی از انسان برای جهان و خدای آن بیگانه نیست. خدای یهود جهان را از ماده خلق کرده است. ماده مظهر شر است و بدین ترتیب شر در خلقت وارد شد. در نتیجه آفرینش خدای سافل کامل نیست. او برای اینکه از خلقت ناقصش حمایت کند و مشکلات دیگری همچون گناه نخستین پیش نیاید، شریعت یهود را بر انسانها حاکم کرد. رابطه او با انسان بر اساس شریعت یهود است.

ب) تفسیر مرقیون از خدا، مسیح و نجات انسان

با اینکه مرقیون روایت یهودی و خدای آن را صحیح می دانست، ولی برای او تمام حقیقت نبود. او معتقد بود که خدای خیر برتر از این خداست. تعالی خدای خیر به حدی است که حتی خدای یهود نیز از وجود او اطلاعی ندارد. پس مرقیون کتاب تورات را به عنوان یک متن مستند نفی نکرد، ولی معتقد بود که برای مسیحیان متن مقدس نیست. اگر تشابهاتی در روایات یهودی و مسیحی یافت می شود، برای این است که یهودیان مفاهیمی را وارد انجیل مسیح کردند و آن را تغییر دادند. او تضادهایی را بین تورات و اعتقادات مسیحی مشاهده کرد و اظهار داشت که عده ای برای هماهنگی تورات و اعتقادات مسیحی آن را تفسیری رمزی- تمثیلی کرده اند، در حالی که او بر خلاف اکثر مسیحیان مخالف تفسیر باطنی تورات بود و بر ظاهر روایات آن تکیه می کرد و معتقد بود که وقایع ظاهری آن حقیقتند و خدای این جهان آنچه را که خلق کرده در آن شرح داده است، منجی یهودیان (مشیاه) حتما ظهور خواهد کرد، ولی سلطنت و جامعه مسیح یهودیان زمینی و دنیوی است، در حالی که مسیح مسیحیان سلطنتی آسمانی خواهد داشت.

خدای خیر که خدای اعلی است با مشاهده رنج و حقارت بشر در این جهان پسر خود را برای نجات انسان از این بدبختی به زمین فرستاد. نجات لطفی است که خدای خیر بدون هیچ چشمداشت و عوضی به انسان اعطا می کند. مسیح آدمیان را از جهان و خدای آن می رهاند تا فرزندان خدای خیر و بیگانه شوند و به ملکوت اعلی راه یابند. برخلاف دیگر مسیحیان مرقیون معتقد بود که مسیح در این جهان متولد نشد و طفولیت نداشت. او ناگهان خود را به ابنای بشر نشان داد. به نظر مرقیون چون انسان هیچ ارتباطی با خدای متعال و خیر ندارد، علت ریخته شدن خون مسیح بر روی صلیب، آن طور که دیگر مسیحیان باور داشتند، بخشش گناه، تطهیر ذات گناهکار انسان یا آشتی دادن انسان با خدا نبود. خدای خیر انسان را از خدای سافل خرید و قیمت آن خون مسیح بود که بر روی صلیب ریخته شد. بر خلاف دیگر گنوسیسیان مرقیون معتقد بود که رنج و محنت مسیح بر روی صلیب حقیقت داشت و عرفان صرف را عامل نجات نمی دانست؛ بلکه به دنبال پولوس، بر ایمان به عنوان طریق نجات تأکید کرد. نجات یافتگان باید تا پایان جهان و تا آنجا که ممکن است ارتباط خود را با این جهان، که مظهر شر و آفرینش خدای سافل است، کم کنند. باید از ازدواج خودداری کنند، زیرا هر عملی که به ادامه عالم خدای سافل منتهی شود غیر اخلاقی است، باید زهد در پیش گیرند و از هرچه رنگ دنیایی دارد چشم پوشند.

پیدایش گنوسی های والنتینیوسی

مسأله خیر و شر یکی از مسائل اساسی در تمام نظامهای دینی و مرکز بسیاری از اسطوره های دینی است که برای پاسخ به این مسأله تلاش کرده اند. اگر موجودی با قدرت مطلق و کامل وجود دارد که منشأ همه چیز است، خطا و بدبختی چگونه وارد جهان شد؟ از آنجا دارد، استدلال از این واقعیت به صورت وارونه به کار گرفته می شود و امکان وجود کامل مطلق نفی می شود. البته این چیزی را حل نمی کند. وجود نظم طبیعی، در مقابل هرج و مرج، باید با دلیل اثبات شود؛ همان طور که وجود هر چیز دلیل می خواهد. شاید اثبات عدم وجود خدا از اثبات وجودش مشکل تر باشد؛ پاسخ به این سوال مشکل تر است که: چگونه خیر وارد جهانی شد که ناآگاهانه خلق شده است؟ تا پاسخ به این سوال که: چگونه شر وارد جهانی شد که آگاهانه خلق شده است؟ در این سده های نخستین عصر مسیحی، وجود خدایی خیرخواه که با وحی شناخته می شد، یا به تعبیر فلاسفه یونان، وجود مبدأ نخست کامل مطلق که با تحقیقات متافیزیکی شناخته می شد، یا به تعبیر فلاسفه یونان، وجود مبدأ نخست کامل مطلق که با تحقیقات متافیزیکی شناخته می شد، نقطه شروع تمام نظامهای هستی شناسی بود.

این فرضهای اساسی، مسائل اجتناب ناپذیری را به وجود آورد که عبارتند از: شر از کجا آمد و ارتباطش با خیر چیست؟ چگونه کمال، نقض را به وجود آورد؟ چگونه یک واقعیت تغییر ناپذیر ابدی، جهان مخلوق فانی را به وجود آورد؟ در اینجا سری از اسرار نهفته که ورای قلمرو عقل آدمی است؛ ولی هر دینی سعی می کند که برای آن توضیحی ارائه دهد. معرفت، «gnosis» که گنوسی ها اسمشان را از آن گرفته اند، معرفت همین سر بود و اساس اعتقاد گنوسی این بود که این معرفت در واقع ورای عقل انسان متعارف است. گنوس ها مدعی بودند که برخی این معرفت را دارند و آن را به طبایع انسانی که مستعد دریافت باشند، فقط به صورت رمزی می دهند. بر ما معلوم نیست که نظامهای گنوسی قرن دوم چه مقدار نتیجه تفکرات نظری خود آنها و چه مقدار تفسیرهای آنان از سنتهای قدیمی بود که دست به دست به آنها رسیده بود. ولی هرچند رموز پیچیده ای که گنوسی ها برای توضیح وجود خیر و شر به کار می بردند، در نگاه نخست، به نظر می رسد سخنان نامعقول خیالیند که با زحمت ساخته شده اند، اما حتی آباء کلیسا که به آنها حمله می کردند، قبول داشتند که معنایی تحت اینها نهفته است. آنها با بیشتر مکاتب گنوسی به عنوان مسیحی برخورد می کردند، ولی آنها را گمراه و در نتیجه زیانبار می دانستند.

بزرگترین متفکر گنوسی قرن دوم، والنتینیوس بود که حدود سال 137 میلادی تعلیم می داد او مدارسی در مصر و قبرس تأسیس کرد که تا قرن چهارم دایر بودند، سپس به سوی روم، یعنی مقر مکتب بسیار مشهورش، حرکت کرد. او هرگز کلیسایی بنا نکرد و کتابی درباره تعالیمش به جا نگذاشت؛ هر چند تا حد زیادی شاید کتاب انجیل حقیقت که در نج حمادی کشف شد، اثر او باشد شاگردانش، که مشهورترینشان «پتولامئوس» بود، مکتب او را ادامه دادند و ایرنئوس، اسقف لیونز در پایان قرن دوم و قویترین مدافعه نویس کلیسای بزرگ، کتابش را به نام بر ضد بدعتها در درجه اول علیه آنها نگاشت. هیپولیتوس نویسنده کلیسایی و سر اسقف کلیسا در روم، نیز در کتاب بیان تعالیم فلسفی که در حدود 230 میلادی نوشت، آنها را مورد حمله قرار داد. بیشتر شناخت از تعلیمات والنتینیوس از این دو منبع است. والنتینیوس خود را مسیحی می دانست. هدف او احتمالا این بود که یک فلسفه مسیحی پدید آورد که عقاید مسیحی را برای جوامع یونانی شده مصر و روم، خردپذیر بگرداند.



جهان شناسی نظام گنوسیسی والنتینوس

نظام گنوسیسی که والنتینوس ارائه کرد، بر خلاف نظام مرقیون جهان شناسی منظمی دارد و چگونگی تکوین عالم را شرح می دهد و دارای صبغه فلسفی است. والنتینوس عالم الهی را ملأ اعلی (Pleroma) نامید. جایی که موجودات الهی یا خدایان (aion) قرار دارند. عالم الهی از جهان و صانعش جداست. خالق عالم مادی جایی در ملأ اعلی ندارد. بین خدایان ملأ اعلی سلسله مراتب حاکم است و بالاتر پایین تر را به طرفین صدور ایجاد می کند. در هر مرتبه زوجی از موجودات الهی وجود دارد. اصل همه چیز و در ابتدا «قبل از آغاز» یا «قبل از پدر» یا «گرداب» قرار دارد. او غیر قابل درک است. همراه او خدایی مؤنث است به نام «فکر» یا «لطف» یا «سکوت». از این جفت فکر (nous) (مذکر) و حقیقت (مؤنث) صادر می شوند. از زوج دوم کلمه (logos) (مذکر) و حیات (مؤنث) به وجود می آیند و از این دو انسان (مذکر) و کلیس (مؤنث) ایجاد می گردند. از این 30 موجود الهی ملأ اعلی تشکیل می گردد. آخرین موجود الهی مؤنث حکمت (Sophia) است.

حکمت بیشتر از مرتبه خود خواست و کبر ورزید. او خواست عظمت «قبل از پدر» و اصل همه چیز را بشناسد. این غیر قابل قبول بود. «مرز» که ناظم ملأ اعلی بود حکمت را تسلی داد. او را از این کار منصرف کرد و به او فهماند که اصل اول غیر قابل درک است. حکمت از میل مفرط و هوس شناختن «قبل از آغاز» باردار شد. از او موجودی بد شکل ظلمانی به دنیا آمد و چون از جفت حکمت نشأت نگرفته بود حرامزاده خوانده شد. این موجود از ملأ اعلی رانده شد. او پس از خارج شدن از ملأ اعلی اصل خود را فراموش کرد و به خلق عالم مادی پرداخت. البته چون فرزند حکمت بود، مقداری از نور الهی را در خود داشت. با قسمت ظلمانی خود عالم مادی و جسم انسان را خلق کرد و با نوری که از مادرش به ارث برده بود روح انسان را آفرید.

ثنویت در اسطوره های والنتینیوسی

اسطوره های والنتینیوسی که به نظر شرک و چند خدایی می نماید، حتی به نظر ایرنئوس و هیپولیتوس، متافیزیکیند و برای شخصیت دادن به کیفیت های انسانی و اندیشه های انتزاعی به کار رفته اند. تلاش برای تبیین اینکه چگونه شر وارد جهان شد، گهگاه به صورت اسطوره ای که سقوطی کیهانی در خطا را مطرح می کرد، عرضه می شد. در اسطوره والنتینیوسی (و اسطوره های مشابهی که در نظامهای گنوسی دیگر بودند) سقوط، بر خلاف داستان آدم و حوا در سفر پیدایش، قبل از خلقت در جهان رخ داده است. ممکن است سقوط شیطان عهد قدیم و فرشتگان متمردی که او به کار می برد، مشابه به حساب آیند؛ ولی یک فرق وجود دارد و همین فرق یکی از ادله ای است که کلیسای بزرگ، گنوسی ها را بردیده از کلیسای واقعی به حساب آوردند. (مکاتب گنوسی از کلیسای عمده بین سالهای 80 و 150 میلادی جدا شدند.) این نظریه گنوسی که ماده دشمن خیر است، از فلسفه یونان و تعلیمات شرقی و ثنویت زرتشتی آمد.

این امر مشکل را باز هم حادتر کرد؛ نه تنها از این جهت که چگونه کمال می تواند نقض را به وجود آورده باشد، بلکه چگونه می تواند به نحوی از آنجا با آن ارتباط داشته باشد. در نظام والنتینیوسی، موجود قبل از آغاز، بی توز (Bythos) لجه بی انتهای بی کیفیت نامیده می شد. (سفر پیدایش، 1 :1 و 2) اندیشه (Thought)، که همچنین فیض (Grace) و آرامش (Silence) نامیده می شد و اصل مونث بود، همراه با بی توز، عقل (mind) و حقیقت (Truth) را به وجود آوردند؛ و این چهار اصل یا قدرت، اصل همه چیزند. از اینها قدرتهای دیگری که به «آین ها» (Aeons) معروف بودند، به وجود آمدند. اینها جفت جفت یعنی نر و ماده، اصلهای فعال و منفعل بودند. اصل سی ام اینها «سوفیا» (مخیل به حکمت) نامیده می شد. خطای سوفیا باعث سقوط شد و جهان ما را به وجود آورد.
نوشته هایی که در آن زمان رایج بودند، مانند ادبیات حکمت آمیز عهد قدیم و آثاری از یک نویسنده که به «شبان هرماس» معروف بود، مردم را به شخص انگاری کیفیات به گونه ای عادت داده بودند که احتمالا اسطوره را راحت تر از ما می پذیرفتند. در اسطوره والنتینیوسی، «سوفیا» از درک محدودیتهایش عاجز است و سعی می کند به سوی پدر همه (خدا) باز گردد. او نمی تواند این عمل را انجام دهد. او به وسیله «هوراس» (مرز، حد) منع می شود. (در کتاب اعمال یوحنا، که یکی از اناجیل گنوسی اپوکریفایی است، این عبارت آمده است: «حد موثر واقعی جدا کننده همه چیز است.») سوفیا در غم خود «ایلدبوث» (شیی بی شکل) را متولد کرد که از او جهان مادی ما آمد. اساس این اسطوره این است که، هر چند ماده (ماده جهان ما) بر غم و جهل مبتنی است، ولی از سوفیای مادر، اخگرهایی از نور ابدی و روحانی آمدند و در جهان مادی زندانی شدند. دشمنی بین ماده و روح نوعی از ثنویت مبتنی بر تناقض است که در بسیاری از نظامهای دینی وارد شده است. این نوع ثنویت نقشی در تعلیمات ایرنئوس نداشت. بسیاری از ردهای او نسبت به گنوسی گری بر این اصل مسیحی که از عهد قدیم گرفته شده، مبتنی است که: خدای خالق جهانی ساخت که خوب بود. «و خدا دید هر چیزی را که ساخته بود و دید که آن خیلی خوب است.» (سفر پیدایش، 1 :31) از این نتیجه می گیریم که بدنهای ما هم خوب است.

این مقاله جالبی از آقای مصطفی آزادیان است در باب ثنوی گری در آیین گنوسی و نقد آن که قالب توجه است

چکیده

این مقاله به اجمال به بیان ثنوی‌گریِ آیین گنوسی می‌پردازد. گنوسیس نوعی معرفت و شناخت باطنی است که به ادعای ایشان، از طریق آن می‌توان از جهان مادی و شرّ نجات یافت و به عالم معنوی و خیر نایل آمد. آیین گنوسی به ثنویت اعتقاد دارد و خدای واقعی و متعالی را از خدای خالق این جهان متفاوت می‌داند. به اعتقاد گنوسی‌ها، جهان مادی، جهانی شرّ و فاسد و مخلوق خدای خودخواه ونادان است. گنوسی‌های مسیحی، خدای یهود «یهوه» را خالق این دنیای مادی می‌دانند و شریعت تورات را نیز مطابق خواست این خدا می‌دانند. از آنجا که ماده شرّ است، جسم و بدن انسان نیز شرّ می‌باشد. باید با ریاضت و عزلت‌گزینی آن‌را ضعیف و به تقویت روح که از عالم بالا و معنوی است، پرداخت. روح از خدای خیر است و باید به منشأ اصلی خود، معرفت شهودی پیدا کند تا بتواند از عالم مادی نجات یابد؛ اما از آنجا که در این جهان گرفتار آمده، منشا خود را فراموش کرده است. خدای خیر و متعالی برای نجات روح انسان، فرزند خود عیسی مسیح را به یاری‌اش فرستاد تا او را به یاد خدای خیر و جایگاه اصلی‌اش بیندازد.

اعتقاد گنوسی‌های مسیحی، درباره حقیقت عیسی مسیح و جهان مادی و خالق آن و نیز درباره شریعت یهود به بیراهه رفته است. از این‌رو، کلیسای راست کیش مسیحی، اعتقادات گنوسیسی را خطرناک و بدعت‌آمیز دانست و در قرن دوم میلادی، رأی به تکفیر آنها صادر کرد.

کلید واژه‌ها: گنوسیس، ثنویت، خدای متعالی، خالق، صانع شر، نجات، عیسی مسیح.

1- مقدمه

آیین گنوسی یکی از آیین‌های کهن به شمار می‌رود که تأثیراتی بر آیین توحیدی مسیحیت داشته است. از این‌رو، شناخت این آیین می‌تواند ما را در شناخت هر چه بهتر مسیحیت رایج مدد رساند. این مقاله، تلاش می‌کند نمایی کلی و روشن از این آیین و تعالیم آن را نشان دهد. بدین جهت، ضمن بیان معناشناسی، ریشه‌شناسی و شناخت منابع مطالعاتی این آیین، اعتقادات آن را در باب مهم‌ترین قلمروهای دین‌شناختی، یعنی خداشناسی، جهان‌شناسی، انسان‌شناسی و نجات‌شناسی بررسی می‌کند. در بخش پایانی، درباره تأثیر آیین گنوسی بر آیین مسیحیت به صورت گذرا بحث شده است.

2- معنا‌شناسی آیین گنوسی

«گنوستیسیسم» یا آیین گنوسی، عنوان مجموعه‌ای از ادیان و نحله‌های دینی است که در فلسطین، سوریه، بین‌النهرین و مصر وجود داشت. این ادیان، نوعی معرفت باطنی و روحانی را مایة نجات و رستگاری انسان می‌دانستند. بیشتر فرقه‌های گنوستیسیسم مسیحی بودند؛ اما بعضی فرقه‌های آن، پیش از مسیحیت و برخی نیز با همه تأثیرپذیری‌شان از مسیحیت، مسیحی نبوده‌اند؛ مانند مانویت و صبیها.1 واژه «یونانی» «گنوسیس»2 به معنای معرفت مشتق شده و با واژه انگلیسی know و سانسکریت jnana ارتباط دارد.3 گنوسیس، معرفت برگزیده معنوی است: «معرفتی نجات‌بخش دربارة منشا شرّ در جهان و درباره بارقه الاهی زندگی، که در جسم انسان نزول کرده و باید آزاد شود تا دوباره از جهان پلید ماده به سوی جهان الاهی نور صعود کند».4

عرفان و شناخت گنوسی، معرفت به اسرار نجات است. معرفت به عالم حقیقی است که ماورای جهان انسانی قرار دارد. الهامی است درونی که اسرار عالم الاهی را برای عارف آشکار می‌کند. گنوسی، انسانی روحانی و برگزیده است. او نور معرفت را از عالم بالا دریافت می‌کند و دارای نوعی وحی است.5

گنوسی‌گری در وسیع‌ترین معنایش، اعتقاد به نجات از طریق معرفت، یعنی درک سرشت واقعیت است. این معرفت، به نظر گنوسی ها، درک منشأ روح، وضع ناگوارش در این جهان و راه خروج از این وضع ناگوار بود. آنها معتقد بودند که چنین معرفتی نمی‌تواند صرفاً عقلانی باشد؛ بلکه باید تجربی باشد. این معرفت در درجه اول، شناخت نفس، یعنی شناخت درست سرشت و سرنوشت آن است.6

گنوسیس‌ها باید به منشأ واقعی خود، که متعلق به این جهان مادی نیست، معرفت یابند.7 راه دست‌یابی به این دانش، با عملِ الهامِ یزدانی و عمدتاً از راه مراقبه و یاری نجات بخش یا پیام آور است.8 تئودوکس والنتینوس، فیلسوف و آموزگار گنوسی که اُریگن، کلمنت اسکندرانی و هراکلئون از شاگردان و پیروان او هستند، معتقد است گنوسیس معرفت به این امر است: «که بودیم، چه شده‌ایم، کجا بودیم، به کجا افکنده شدیم، به راستی زایش و دوباره زایش چیست».9

3- ریشه‌شناسی آیین گنوسی

مطالعه و بحث و جدل دربارة ریشه آیین گنوسی، در طول پنجاه سال اخیر شدت یافته است. عده‌ای سعی کرده‌اند آنرا با ثنویت افلاطونی پیوند بزنند و برخی نیز قرابت آن‌را با ادیان مصر و ایران تأیید کرده‌اند؛ اما هیچ‌کدام از این نظریه‌ها، تاکنون مقبول عام واقع نشده‌اند. در سال‌های اخیر، کویسپل10 این آیین را با برخی جریان‌های یهودی بدعت‌گذار (اسنی‌ها) وابسته دانسته است.11

آیین گنوسی را گاهی گنوستیسیسم (Gnosticism) نیز می‌نامند. لفظ «گنوستیسیم»، برای نامیدن مجموع فرق ثنویی‌ای که در قرون دوم و سوم میلادی در جهان مسیحیت ظهور کردند، به کار گرفته شد. این فرق، علاوه بر اعتقاد به نوعی عرفان و داشتن معتقدات ثنوی در جهان‌شناسی، به عنوان نوعی بدعت‌گذار مسیحی شناخته شدند. به همین دلیل، تا اواخر قرن نوزدهم، عقیده حاکم این بود که گنوستیسیسم منشأ مسیحی دارد؛ اما امروزه با کشف متون جدید و مطالعه آنها، پژوهش درباره نظام‌های گنوسی غیر مسیحی، مانند نظام هرمسی و گنوس ایرانی، و مشاهده گروه‌های گنوسیسی، که هم اکنون وجود دارند، مانند صابئین، که در جنوب عراق و ایران زندگی می‌کنند، این عقیده به وجود آمد که نظریات گنوسی در جهان مسیحی شکل نگرفته است و مسیحیان تنها یک نوع از انواع گنوسیس را در تاریخ ارائه داده‌اند.12

درآغاز دوره مسیحی، گروه‌های بی‌شمار دینی و فلسفی تمدن آرامی، یونانی و رومی گنوس را بس ارج می‌نهادند. گنوس واژه کلیدی طومارهای یهودیان فرقه اسنی است که در قومران یافت شده است.13

بسیاری از محققان معتقدند که آیین گنوسی، شالوده‌ای هلنی و یهودی دارد و می‌توان آثار آن‌را در مراکزی چون اسکندریه، که مناطق یهودی‌نشین بسیار داشت پیا کرد. مباحثات کلامی فیلسوف یهودی فیلون نشان می‌دهد که وی گروه‌های یهودی‌ای را می‌شناخت که قبلاً برخی عناصر آیین گنوسی را تدوین و تنسیق کرده بودند؛ هر چند هنوز نظام استواری پیش از مسیحیت نداشت. 14 از قرن دوم به بعد، گنوسیس‌ها برای تأیید افکار خویش به کتب مقدس عیسوی استناد می‌جستند.15

در حقیقت، نظریات گنوسی از یک قرن قبل از ظهور مسیحیت در تاریخ دیده شده است. این نظریات هیچ حد ومرز جغرافیایی نمی‌شناخته و در تمام دنیای قدیم حضور داشته است. بنابراین گنوسیس، مذهب یا عقیده یک ملت مخصوص نبوده که رنگ فرهنگ به خصوص یک منطقه یا یک کشور را داشته باشد. البته بعضی از ملل ـ مخصوصاً ایرانیان ـ با معتقدات ثنوی و اشراقی خود، از پایه گذاران این مجموعه عقاید بوده‌اند. چنان‌که بعضی از مورخان، فرهنگ ایرانی را پایه‌گذار اصلی آن می‌دانند.16

عده‌ای از محققان غربی، آیین گنوسی را یونانی‌مآب شدن مسیحیت دانسته، معتقد بودند که فلسفه یونانی ـ به خصوص فلسفة افلاطونی ـ از طریق یهودیت یونانی‌مآب وارد مسیحیت، و سپس، به شکل‌گیری فرق ثنوی منجر شده است. عده‌ای دیگر، بر ریشه شرقی آیین گنوسی تأکید داشته و آن‌را در ادیان شرقی از قبیل ادیان یهودی، بابلی و مصری جست‌وجو می‌کردند؛ علاوه بر این، نیم‌نگاهی هم به ایران داشتند؛ اما از ابتدای قرن بیستم، عده‌ای از محققان، این آیین را خارج از محدوده تاریخ مسیحیت مطالعه کردند و روش‌های تاریخ تطبیقی ادیان را در این زمینه به کار بردند. تحقیق دربارة نظام‌های غیر مسیحی گنوسی، مانند نظام‌های هرمسی، صابئی (مندایی) و مانوی رواج بیشتری یافت و بر التقاط ایرانی ـ بابلی به عنوان منشأ آیین گنوسی تأکید شد. برای این پژوهشگران، آیین گنوسی جریان مذهبی شرقی در نظر گرفته می‌شود که یونانی مآب شده است.17

این نظریه گنوسی، که ماده دشمن خیر است، از فلسفة یونان و تعلیمات شرقی و ثنویت زرتشتی آمده است.18

پس از کشف متون نجع حمادی در مصر علیا، عده‌ای بر منشأ یهودی آیین گنوسی تأکید کردند و معتقد بودند که یهودیت غیر سنتی (غیر رسمی)، نقش بسیار مهمی در شکل‌گیری و توسعه فرق گنوسی ایفا کرده است. برخی محققان، بر برخورد آیین یهود و یونانی مآبی تأکید کردند و از جریانات گنوسی در اسکندریه و حتی در آثار فیلون اسکندرانی سخن گفتند. با تأکید بر منشأ یهودیت غیر رسمی، محققان طرف‌دار این نظریه، از نظریه ایرانی بودن ریشه گنوسی فاصله گرفتند. کشف متون اسنی، در سواحل بحر المیت و انتشار برخی از آنها که حاوی مفاهیم و عقاید گنوسی بود، طرف‌داران یهودی بودن منشأ آیین گنوسی را در نظریه‌شان راسخ‌تر کرد؛19 البته با تأکیدی که دین یهود بر تاریخ و اطاعت از شریعت خود دارد، به نظر می‌رسد که نمی‌تواند منبعی احتمالی برای اندیشه‌های گنوسی بوده باشد؛ ولی با این حال، فرقه‌هایی در آن بودند که می‌توانند با اندیشه‌های گنوسی مرتبط باشند. فرقه «اسنی‌ها» (افراد پارسا) یقیناً در قرن دوم قبل از میلاد در عهد مکابیان وجود داشت که مبدأ آن می‌تواند بسیار زودتر بوده باشد. بر طبق گزارش‌های تاریخی، در قرن اول میلادی، اندیشه‌های اسنی درباره سرشت خدا از یهودیت راست‌کیش بسیار منحرف شده بود.20

عده‌ای از محققان، منشأ یهودی داشتن آیین گنوسی را مبالغه‌آمیز می‌دانند. برخی نیز، آیین یهود را تنها واسطه‌ای در شکل‌گیری نظام‌های گنوسی می‌دانند و معتقدند آیین یهود، پلی بین دنیای یونانی ـ شرقی و یهودی ـ مسیحی بوده است.21

در قرن اول پیش از میلاد، مذهب یا مذاهب گنوسی در دنیای یونانی‌مآب با تفسیری ثنوی از عالم ظهور کردند. تعداد این فرقه‌ها بسیار زیاد بودند که در فرهنگ‌های مختلف آن زمان ظاهر شدند. این فرق، در عین داشتن مشترکات، خصوصیات خاص خود را نیز داشتند. چنان‌که می‌توان مذاهب گنوسی ایرانی، یهودی، مسیحی، مصری و یونانی را از یکدیگر کاملا متمایز کرد.22 «گنوسیسیان با استفاده از مفاهیم فلسفی یونانی ـ به خصوص فیثاغوری و افلاطونی ـ نظام‌های کلامی ساختند، عالم را تفسیری ثنوی کردند و مقابله خیر و شرّ را ازلی در نظر گرفتند».23

جریان گنوسیسی در قرون دوم و سوم میلادی، به یکی از مهم‌ترین جریان‌های مذهبی ـ فکری تبدیل شد. چنان که بسیاری از متفکران مسیحی و غیر مسیحی یونانی و لاتینی زبان در رابطه با اصول و مبانی گنوسیسی به عقاید خود شکل انسجام دادند. پس از آن عصر نیز، آیین گنوسیسی در غرب به صورت دینِ مانوی تا آخر قرون وسطا به حیات خود ادامه داد.24

بدین‌سان، در آموزه گنوسی، فلسفه‌های افلاطون و فیلون، آیین نوافلاطونی، آیین زرتشت و قبالا، رمز و رازهای ساموترایی، الئوسی، و اورفئوسی به هم آمیخته‌اند...؛ به هر روی هر شیوه پژوهش درباره آیین گنوسی و معنای گنوسی، در صورتی معنادار خواهد بود که آن را به مثابه پدیده‌ای تاریخی بینگارد؛ پژوهشی که خود را محدود به فرضیه‌های کاهنده نکند؛ بلکه با هوشیاری، هرگاه تعریفی نو از موضوع داده شود، راه برای پرسش و ارزیابی بعدی گشوده بماند.25

4- منبع‌شناسی آیین گنوسی

برای شناخت آیین گنوسی دو نوع منبع مستقیم و غیر مستقیم وجود دارد: منابع غیر مستقیم به منابعی گفته می‌شود که نویسندگانی ـ اعم از مسیحی و غیر مسیحی ـ در ردّ آیین گنوسی مطالبی را نوشته‌اند.26 معتبرترین این نویسندگان، عبارتند از:

1- ایرنئوس27 لیونی متوفای ابتدای قرن دوم میلادی است که در ردّ والنتینی28 و توضیح اصول عقاید مسیحی کتابی به نام در مخالفت با بدعت‌گذاران نوشت.

2- هیپولیتوس29 رومی متوفای سال 235 میلادی است که کتابی به نام ردی بر تمام بدعت‌گذاران30 و تأملات فلسفی31 در انتقاد از عقاید ثنوی رایج زمان خود نگاشته است.

3- ترتولیانوس32 متوفای سال 240 میلادی است که در مخالفت با والنتینی‌ها و مرقیون33 مطالبی نوشته است.

4- کلمنس34 اسکندرانی متوفای بین سال‌های 211 تا 215 میلادی.

5- اوریگنس35 متوفای حدود سال 254 میلادی.

6- افلوطین که هستی‌شناسی گنوسی را نقد کرده است.

اما منابع مستقیم، عبارتند از:

1- نقل قول‌هایی که نویسندگان فوق از کتاب‌ها و رسالات گنوسی‌ها ذکر کرده‌اند.

2- رسالات هرمسی که از گنوسی غیر مسیحی است.

3- متون مقدس ماندایی.36

4- متون مانی به زبان‌های فارسی (میانه و جدید)، عربی، چینی، ترکی، ارمنی، سریانی، قبطی، یونانی و لاتینی.

5- در قرن نوزدهم، چندین متن گنوسی کشف شده است: متون اسکویانوس، بروکیانوس و برولیننسیس.

6- در سال 1945 م. در «نجع حمادی»37 واقع در دره نیل، کوزه‌ای در یک غار کشف شد که حاوی مجموعه کاملی از کتاب‌های گنوسی بود که قدمتشان به قرن دوم میلادی برمی‌گشت. آنها ترجمه‌های قبطی از اصل یونانی یا از رونوشت‌های یونانی اصل بودند و ظاهراً در سال‌های حدود 400 م. گردآوری شده و به خاطر محفوظ‌ماندن، دفن شده بودند.38 این متون که شامل سیزده مجموعه رساله است و بخشی از آنها چاپ شده‌اند،39 نشان می‌دهند که ردیه‌هایی که آباء کلیسا در قرون دوم و سوم نوشته‌اند، مشتمل بر گزارش‌هایی بسیار منصفانه و جامع درباره تعلیمات گنوسی‌هاست.40 تا این اواخر، یگانه منبع شناخت ما از گنوسی‌ها، بدعت نگاری‌های آباء کلیسا بود.41

5- خداشناسی گنوسی

در مذاهب گنوسی، خدای بزرگ وجود مطلق و مبدا هستی و ناشناخته است که بعضی او را نور محض و بعضی دیگر او را پدر کل، موجود قدیم غیر قابل وصف و برتر از نشان و گمان نامیده‌اند. والنتینیوس42 بزرگ‌ترین متفکر گنوسی قرن دوم بود که حدود سال 137 م. تعلیم می‌داد. شاید کتاب انجیل حقیقت43 که در نجع حمادی کشف شد، اثر وی باشد. والنتینیوس خود را مسیحی می‌دانست و هدفش احتمالاً این بود که یک فلسفه مسیحی پدید آورد که عقاید مسیحی را برای جوامع یونانی‌شدة مصر و روم خردپذیر سازد.44والنتینوس معتقد است در ابتدا موجودی بود که «قبل از آغاز»، «قبل از پدر»، «سکوت» و «سکون» نامیده می‌شد. وی پدر ناشناختنی است که هیچ کس ـ حتی موجودات الاهی ـ نمی‌توانند او را بشناسند. انجیل مصریان، وی را پدر نادیدنی، کسی که نامش را نمی‌توان ادا کرد. نور الانوار، نور مشیت، پدر سکوت، نور حقیقت نور بی حد، خودآ، غریبه و موجود واقعاً حقیقی می‌خواند. از این پدر نادیدنی، تعدادی موجود الاهی (aion) صادر شدند که ملکوت یا ملأ اعلی45 را تشکیل داده‌اند. بین این موجودات الاهی یا خدایان، سلسله مراتبی وجود دارد که برخی بر برخی دیگر برتری ذاتی دارند و خدای بالاتر، خدای پایین‌تر را به طریق صدور ایجاد می‌کند. در هر مرتبه، زوجی از موجودات الاهی وجود دارد. اصل همه چیز و در ابتدا «قبل از آغاز» یا «قبل از پدر» یا «گرداب» قرار دارد. وی غیر قابل درک است. همراه او خدایی مؤنث است به نام «فکر» یا «لطف» یا «سکوت». از این جفت، یک جفت صادر می‌شود به نام فکر که مذکر46 است و حقیقت که مؤنث است. از این زوج دوم، کلمه (logos) (مذکر) و حیات (مؤنث) به وجود می‌آیند. از این زوج هم یک زوج دیگر به نام انسان (مذکر) و کلیسا (مونث) ایجاد می‌گردند. از زوج کلمه و حیات، ده موجود الاهی و از زوج انسان و کلیسا دوازده موجود الاهی صادر می‌شوند که در مجموع 30 می‌شوند که موجودات الاهی ملا اعلی را تشکیل می‌دهند. آخرین موجود الاهی مؤنث، نامش حکمت (Sophia )47 است که کبر ورزید و بیشتر از مرتبه خود خواست. وی خواست عظمت «قبل از پدر» و اصل همه چیز را بشناسد و این، غیر قابل قبول بود. «مرز» که ناظم ملأاعلی بود به او تسلّی داد و او را از این کار منصرف کرد و به او فهماند که اصل اول، غیر قابل درک است. حکمت از میل مفرط و هوس شناختنِ «قبل از آغاز» باردار شد و از او موجودی، بدشکل و ظلمانی به دنیا آمد و چون از جفت حکمت نشأت نگرفته بود، حرام‌زاده خوانده شد. این موجود حرام‌زاده از ملأاعلی رانده شد. وی پس از خارج شدن از ملأاعلی اصل خود را فراموش کرد و به خلق عالم مادی پرداخت. البته چون فرزند حکمت بود، مقداری از نور الاهی در خود داشت. با قسمت ظلمانی خود عالم مادی و جسم انسان را خلق کرد و با نوری که از مادرش به ارث برده بود، روح انسان را آفرید. پس از چندی، انسان در این جهان دل‌تنگی می‌کند و خود را غریبه می‌یابد. مسیح که از خدایان ملااعلی بود، به زمین می‌آید و انسان را با اصل خود آشنا می‌کند.48

عالم مادی، مخلوق خدای بزرگ نیست؛ بلکه روح کوچک‌تر آن را آفریده است.49 این جهان، متعلق به خدای دانی یا ایزد آفریننده است و خدای واقعی، روزی همه چیزهایی را که به این ایزد متعلق است، از او می‌گیرد و به جهان دیگر، یعنی جهان باقی می‌فرستد.50

گنوسی‌های مسیحی، خدای شرّ را با یَهُوَه خدای یهود یکی می‌گیرند و تورات را شیطانی و دنیوی می‌دانند. این عالم مادی ذاتاً و جوهراً با عالم بالا متفاوت است و با واسطه‌هایی که افلاک باشند، از عالم بالا جدا می‌شود. معمولاً این افلاک هفت تا هستند؛ اما برخی گنوسی‌ها، تعداد آنها را بیش از اینها می‌دانند. بازیلیدوس، تعداد افلاک را سیصد و شصت و پنچ تا می‌داند. تعداد بسیار افلاک، مشکل زیادی برای روح عارف هنگام عروج به نور اعلی ایجاد می‌کند؛ زیرا معمولاً هر فلک اهریمن مخصوص به خود را دارد که سدی برای عروج و سیر روح عارف می‌سازد.51

6- جهان‌شناسی گنوسی

ویژگی کلی همه نحله‌های گنوسی این است که جهان‌شناسی آنها ساختاری ثنوی دارد و بر این باور مبتنی است که خلقت این جهان شرّ و کاملاً جدای از عالم کامل و روحانی است.52 از این‌رو، به دو مبدأ جداگانه برای خیر و شرّ اعتقاد دارند.53 این اعتقاد مبتنی بر این اصل است که این جهانِ پر از شرّ و فساد و زشتی، نمی‌تواند ساختة خدای واحد که مبدأ خیرات است باشد. باید در آفرینش دو اصل خیر و شرّ و نور ظلمت قائل شد که با همه تضاد و اختلاف عمیق در طبیعتشان به هم آمیخته‌اند. در اثر این آمیزش أسف‌انگیز، انسان به این جهان هبوط کرده، از اصل خود دور مانده و غریب و ناآشنا شده است. آنچه موجب غربت و بیگانگی انسان در این جهان است، همان اصل علوی و روحانی و نورانی اوست، نه اصل مادی و جسمانی و ظلمانی او که خود از این جهان است. انسان از این اصل علوی خود ناآگاه است. به همین دلیل دچار حیران و سرگردانی است. فقط در سایه گنوسیس یا معرفت شهودی باطنی می‌تواند از آن اصل شریف آگاه شود و غربت خود را احساس و روزگار وصل خود را باز جوید. این قسمت از مبادی گنوسی، در عرفان و تصوف اسلامی نیز وارد شده است. برای آن در اشعار عرفای نام‌دار اسلامی شواهد بی‌شماری می‌توان بیان کرد. قصیده عینیه ابن‌سینا درباره اصل روح، یادآور این اعتقاد است؛ اما برخلاف ثنویت گنوسی، عرفان و فلسفه اسلامی بر پایه توحید مطلق بنا شده است.54

بر اساس این نوع جهان‌شناسی، شخص گنوسی هر چه را که می‌بیند و درک می‌کند، در یکی از دو قطب متضاد خیر و شرّ قرار می‌دهد. این دو قطب متضاد، عالم تجربی و عالم متعالی است: عالم تجربی عالم مادی، متغیر و عالم تولد و مرگ است و عاقبت روزی به پایان می‌رسد. در این عالم؛ ریا، خشونت، قدرت و فساد حکم‌رانی می‌کند و ظلمت و تاریکی نموداراست. عالم متعالی؛ عالم زندگی، آرامش، سکون و پاکی است. اصولاً حیات واقعی در عالم متعالی است که عالمی روحانی، حقیقی و بدون مرز است و آن را عالم نور می‌نامند.55

در مقابل جهان مادی گذرا و فانی مرگ و ولادت، آیین گنوسی جهان برتر یعنی جهان حیات واقعی، ثبات و دوام فساد ناپذیری و تغییرناپذیری را قرار می‌دهد. پیرو آیین گنوسی احساس می‌کند که در این جهان کاملاً بیگانه و «متعلق» به نسل و نژاد دیگری است. او جهان را نفی می‌کند و بر این اعتقاد است که هستی مادی، زاییده شرّ است و در نقطه مقابلِ تنها واقعیت حقیقی و متعال قرار دارد.56

بدین جهت فرد گنوسیس، دچار نوعی بدبینی به جهان مادی می‌شود که نتیجه آن در بسیاری از مذاهب گنوسی احتراز از لذایذ و شهوات و خوشی‌هاست.57

7- انسان‌شناسی گنوسی

همان‌گونه که اشاره شد، گنوسیسیان بر این این باورند که خلقت جهان در اثر خطا یا زیاده‌طلبی یکی از خدایان دربار خدای خیر اتفاق افتاده است. این امر موجب امتزاج و آمیزش شرّ با خیر شده است. آفریننده این جهان، جهان مادی و جسم انسان را بدون ارتباط وجودی با جهان خدای خیر خلق می‌کند؛ اما روح انسان، تنها موجودی است که در جهان مادی و شرّ با جهان نور و نیکی در ارتباط است؛ زیرا از خیر و نورانیت جهان متعالی ساخته شده است.

عنصر اصلی در فلسفة گنوسی، نوعی آموزه ثنویت‌گرایانه است که بر طبق آن، وجود انسانی، بارقه‌ای الاهی دارد که اصل و منشأ آن از عالم بالا است؛ اما در عالم پست مادی هبوط کرده و در آنجا اسیر و زندانی شده است. این بارقه الاهی ـ یعنی روح ـ باید به منشأ الاهی خود معرفت پیدا کند، از عالم مادی بگریزد و به وطن مألوف خود باز گردد.58

از این‌رو، انسان تنها موجودی است که با روح خود از خیر بهره‌مند است. بدن انسان به دست صانع، خلق و روح او نور یا تصویری است از خدای خیر. انسان در جهانی که مخلوق خدای شرّ است، خود را غریب و بیگانه حس می‌کند. گنوسی تن را زندان، گور و تنفرانگیز می‌نامد. تن، وسیله تحقیر و رنج است. اوست که روح را در این عالم نگاه می‌دارد و موجب می‌شود که او منشأ خود را فراموش کند. ولی روح که بارقه‌ای از نور الاهی است، شروع به دل‌تنگی می‌کند و می‌خواهد به ملأاعلی بپیوندد. این رهایی ممکن نیست مگر با عرفان. شناخت نور مطلق که همان خدای خیر است، او را به سرمنزل مقصود راهنمایی می‌کند. انسان که ذاتاً به این جهان تعلق ندارد، باید به جایی سفر کند که خاستگاه اوست؛ پس تمام تلاشش این است که از این جهان مادی رهایی یابد.59

پیروان آیین گنوسی، انسان را آمیزه‌ای از ماده و روح می‌دانستند و جسم را زندانی می‌دیدند که روح پس از هبوط خود در آن اسیر شده است. در درون این آمیزه، روح که آونی از همان سنخ جوهر مینویی است، پاک و منزه باقی می‌ماند؛ زیرا فسادناپذیر است. اصطلاح فنی فساد ناپذیربودن، بخشی از واژگان کلامی همه نظام‌های گنوسی است. فسادناپذیری به علت منشأ الاهی آن، جزیی از ساحت روح است و جوهره جاودانگی را تشکیل می‌دهد؛ هر چند روح با زندانی شدن در تن، در ماده منهمک شده است.60

8- نجات‌شناسی گنوسی

نجات و رهایی از اصول عامه مذاهب گنوسی است که نتیجه طبیعی اعتقاد به اصل دوگانگی و دو مبدا خیر و شرّ است. انسان برای بازگشت به پاکی و قداست اولیه، باید از سلطة ماده آزاد و به گوهر روحانی خود واصل شود.61 گنوسیس بر آموزه نجات از طریق معرفت تأکید دارد.62

رستگاری در نتیجة آزادی روح از تخته‌بند تن به دست می‌آید. منجی آسمانی برای برانگیخیتن خاطره روح اسیر دخالت می‌کند تا اصل و منشأ الاهی‌اش را به او یادآور شود و او «ذات» حقیقی خود را بشناسد. ... این شناخت، نوعی اشتیاق سوزان را برای بازگشت به منزلگاه راستین خود در او [روح] بیدار می‌سازد. آن‌گاه مرحله دوم آغاز می‌شود؛ یعنی مرحله بازگشت به «قلمرو حیات». توصیف این عروج (یا سفر بازگشت)، در متون همه فرقه‌های گنوسی یافت می‌شود. این سفر عبارت است از: فقر و محرومیت و رهایی از قیود مادی، راهی که از مخاطرات بی‌شمار می‌گذرد، حضور راهبر و مرشد الاهی و ورود پیروزمندانه به بهشت آسمانی برای حیات فناناپذیر و جاودان در نور و روشنایی خجسته. جمع شدن و اتحاد همه ارواحی که روزی زندانی تن بوده‌اند، یک‌بار دیگر در ملأاعلی صورت می‌گیرد.63

انسان برای نجات از این جهان، به تنهایی کاری نمی‌تواند انجام دهد. او اصل خود را فراموش کرده و نوعی بی‌حسی و خمودی در او به وجود آمده است؛ از این‌رو، احتیاج به کمک از خارج دارد. در واقع، انسان عامل نجات خود نیست و باید دخالتی الاهی صورت گیرد تا این خطا و فراموشی از بین برود. مسیحیان گنوسی معتقدند عیسی مسیح که یکی از موجودات الاهی است، برای نجات انسان به زمین آمده است. کلمه متجسد می‌شود و در قلب کسانی که او را باور ندارند، جای می‌گیرد. در انجیل مصریان آمده است که نجات به وسیله کلمه که از باکره‌ای متولد می‌شود، صورت می‌گیرد. در رسالة آپوکریفای یوحنا، جهان به عنوان ظلمت معرفی شده است و بر قلب انسان‌ها قفل زده شده و آنها بدون شناخت حق و خدای حقیقت در ظلمت محض می‌میرند. منجی، موجودی الاهی است که متجسد می‌شود و به طور مخفیانه وارد جهان ظلمت می‌گردد و تا میانه زندان جهان پایین می‌رود. هیچ کس او را نمی‌شناسد. او چندین بار برای نجات انسان به جهان می‌آید.64

والنتینوس، در باب نجات انسان‌ها را به سه دسته تقسیم می‌کند: یک دسته انسان‌های «شَهََوانی» یا چویک هستند که در حاکمیت ماده قرار داشته، برای همیشه محکوم‌اند و نجات نخواهند یافت. عوام مردم و بیشتر کسانی که به ادیان رومی اعتقاد داشتند و نیز یهودیان جزء این دسته به شمار می‌روند. دسته دوم نفسیون هستند که هر چند ایمان و عمل صالح دارند، اما تحت تأثیر نفس هستند. نجات و عرفان برای این دسته است و بیشتر مسیحیان در این گروه جای دارند. دسته سوم «روحانیون» و گنوسی‌ها هستند. این دسته از انسان‌ها تحت تأثیر روح قرار داشته، از ابتدا جزء نجات‌یافتگان‌اند واحتیاجی به عرفان و دخالت مسیح ندارند.65

گفتنی است نجات دارای دو ساحت سلبی و ایجابی است. ساحت سلبی، رهایی از جهان مادی و زمان و تغییر است و ساحت ایجابی آن، رسیدن به سکون و آرامش است. بیرون از جهان مادی، زمان و تغییر بی‌معنا خواهد بود. به همین دلیل، معاد و پایان برای گنوسی عبارت است از بازسازی آنچه در اصل بوده، و ابطال زمان، و نجات همان عرفان که غیر زمانی و بازگشت به آرامش ابتدایی است. این آرامش در این جهان به دست می‌آید و زندگی مادی ممکن است برای مرد روحانی ادامه پیدا کند. اما وقتی نهایی و کامل می‌شود که جسم مرد روحانی نیز نابود گردد. بنابراین، نجات نهایی و معاد گنوسی در بازگشت به مبدأ اولیه و نور مطلق تحقق خواهد یافت.

9- تأثیر پذیری مسیحیت از آیین گنوسی66

نخستین متکلمان مسیحی برای اینکه اعتقادات خود را برای همه فرهنگ‌ها قابل فهم سازند، آموزه‌های مسیحی را با سنت یهودی، فرهنگ یونانی، و یا دنیای رومی پیوند دادند. کتاب گفت و گو با تریفو،67 اثر یوستین شهید نمونه‌ای از یک دفاعیه مسیحی است که به عقل و ادراک یهودی متوسل می‌شود. آثار فلسفی اریجن نیز نمونه‌ای است از اندیشه مسیحی که در فضای سنت عقلی یونان مطرح می‌شود. در این زمینه، گنوسی‌های مسیحی افراطی‌ترین متکلمانی بودند که در قرن دوم میلادی به وجود آمدند. مهم‌ترین گنوسیس‌های مسیحی، عبارت بودند از بازیلیدوس،68 والنتینوس،69 پتولمئوس،70 هراکلئون،71 باردسانس،72 کورپوکراتس73 و مرقیون.74 این دسته از متکلمان، رستگاری از طریق معرفت را آموزش می‌دادند و معتقد بودند برای نیل به بهشت باید حکمت رمزی آموخت. تعالیم آنان چنان غیر عادی و رمزی بود که بعدها موجب گذار شناخته شدند. به نظر آنان، خدای یهود که عالم را آفریده است، خدای اعلی نبود؛ بلکه موجودی کمتر فوق طبیعی، به نام یالدابوت75 بود که شیطانی و احمق است و نمی‌تواند خدا باشد. هنگامی که او و فرشتگانش آدم و حوا را خلق کردند، بخشِ به سرقت‌رفته قدرت معنوی الاهی را در انسان‌ها قرار دادند که جرقه‌های این قدرت الاهی در طول تاریخ بشر در نسل‌های پسر سوم آدم، یعنی شیث باقی ماند؛ از این‌رو، گنوسی‌ها خود را «فرزندان شیث» می‌نامیدند. به نظر گنوسی‌های مسیحی، عیسی فرستاده الاهی است که خداوند در او تجسد یافت تا گنوسی‌ها را بیدار کند و آنها را به عنوان موجودات الاهی‌ای که در دام دنیای مادی افتاده‌اند، به سرشت واقعی‌شان باز گرداند.76 گنوسی‌ها به بیچارگان مسیحی امید می‌دادند که این دنیا، خانه واقعی آنان نیست و مقدّر شده است که آنان با عالم معنوی دوباره پیوند یابند. در عالم معنوی، حیات جسمانی و همه بیماری‌های آن از بین خواهد رفت. کسانی که این پیام را نمی‌پذیرفتند، «فرزندان قابیل» نامیده می‌شدند که امیدی به نجاتشان نبود. بسیاری از اناجیل آپوکریفایی را گنوسی‌ها نوشته‌اند.77

در اواخر قرن اول، آن‌گاه که اولین نسل از رسولان درگذشتند و کلیسا می‌بایست به رهبری تازه تکیه می‌کرد، بحرانی رو به گسترش نهاد. ورود سیل‌آسای نوکیشان یونانی زبان، عقاید تازه‌ای را وارد این نهضت کرد. ... کلیساها با حرکتی مواجه شدند که به طورکلی، به آیین گنوسی معروف بودند... این اندیشه‌ها، که به عنوان تفسیر صحیح، اما مرموز عقاید مسیحی رواج یافت از عرفان یونانی‌گری و نیز فرقه اسن‌های یهودی سرچشمه گرفته بود، در میان این منابع [فکری]، تأثیرهای زرتشتی نیز وجود داشت. آیین گنوسی اغلب مورد استقبال کسانی واقع شد که بیرون از میراث یهودی ریشه داشتند. در طول قرن دوم میلادی، ابعاد این حرکت، از دیدگاه مسیحیت درست‌کیش، نگران‌کننده بود. همان‌گونه انتظار می‌رفت، تعالیم گنوسی آکنده از ضدیت با آیین یهود و عهد عتیق بود. از سوی دیگر، یک جریان گنوسی هم در بطن مسیحیت اولیه راه یافته بود.78

ویژگی اصلی گرایش‌های گنوسی این بود که دنیای محل سکونت انسان را شرّ می‌دانستند که با خیر در تضاد است. امّا در درون برخی انسان‌ها، بارقه‌ای الاهی هست که انسان‌های «روحانی» با رویگردانی از دنیا می‌توانند به منشأ الاهی‌ای که نهایتاً از آنجا وجود یافته‌اند، صعود کنند. سایر انسان‌ها که «جسمانی»‌اند، در بند ماده گرفتار می‌مانند. ایمان گنوسی، آیینی سرّی و به گروهی خاص محدود بود. گنوسیسیان برای تبیین سرشت پلید جهان و تفاوت میان آیین گنوسی و تعالیم عهد عتیق، به طرح تمایز میان وجود الاهی و یک آفریدگار فروتر که از وجود الاهی صادر شده است، پرداختند. این آفریدگار، همان «یهوه» یهود است که از نظر گنوسی‌ها، بی‌رحم و بوالهوس بوده و به هیچ‌وجه همان اَبّا یا خدای پدر مهربانی که عیسی از او سخن می‌گفت نبود. عیسی به عنوان مسیح یا نجات‌بخش فرستاده شد تا انسان‌های روحانی، قدرت یابند و به آن منشأ الاهی بازگردند. دربارة عیسی هم عموماً اعتقاد بر این بود که عیسای انسان، نه تجسد جسمانی وجود الاهی، که تنها جلوه‌ای بود که در صحنه تاریخ انسانی منعکس شد.79 به همین جهت

برخی مسیحیان نخستین، تحت تأثیر اندیشه‌های غنوصی (ناستیک)، انسان بودن عیسی را انکار کردند. غنوصیان وی را فرشته‌ای می‌دانستند که معرفت اسرارآمیزی از خدا برای بشر آورده است. همچنین گروهی به نام دوکتیست‌ها (ظاهرگرایان) می‌‌گفتند عیسی جسم بشری نداشت و بر صلیب نمرد، بلکه وی فقط از نظر ظاهر به شکل آدمی در آمده بود.80

مرقیون مسیحی، (متوفای حدود سال 160 میلادی)، تحت تأثیر گنوسیس، تمایلات ضد یهودی از خود نشان داد و دیدگاهی را مطرح کرد که تمامیت اعتقادات مسیحی را تهدید می‌کرد. او با اینکه همانند گنوسی‌ها دل‌بستگی چندانی به عرفان نداشت، اما در باب شریعت موجود در متون مقدس عبری، به شدت واکنش نشان داد. از نگاه او، عشق مهم‌ترین چیز است و پولس به وضوح بر این نکته واقف بود و جوامع مسیحی با تداوم بخشیدن به استفاده از عهد عتیق به بینش پولس پشت پا زده‌اند. از نظر مرقیون، «یهوه» همان جهان آفرین شریر بود.81 به اعتقاد او، عیسی اولین کسی است که خدای حقیقی را بر آدمیان کشف کرد. انسان‌ها باید به کمک عیسی خود را از اسارت جسم، که یهوه بر وجود او نهاده است و به یاری خدای رحیم و متعال که معبود عیسی است، خود را از حبس تن آزاد سازد. از این‌رو سزاوار است که همه آدمیان از عیسی و پولس حواری پیروی کنند و به وسیله رهبانیت، تجرد، و ترک و گذشتن از عالم جسمانی، سعی کنند در دنیا و عقبا در ملکوت خدای نیکی و خیر داخل شوند. مرقیون به این دعاوی اکتفا نکرد و برای شرح و اثبات نظریات خود، کتاب مقدس نوین برای اصحاب خود تحریر کرد. بعضی از کلمات پولس وانجیل لوقا را به هم آمیخت و انجیلی جدید تألیف کرد که در آن هرگونه عباراتی که عیسی را با خدای عهد عتیق متصل می‌ساخت، از آن حذف کرد. وی علاوه بر این‌کارها، قدمی فراتر نهاد و رابطه خود را با کلیسای روم قطع ساخت و کلیسایی نوین مخصوص پیروان خویش تأسیس کرد.82 کلیسای مرقیون تا قرن پنجم میلادی، به خصوص در سوریه دوام آورد. مرقیون با ثنویت جهان شناختی خود مقابله پولس با جهان بینی یهودی را به حدی رساند که خدا و منشأ دو دین یهودیت و مسیحیت را از هم متمایز ساخت. به نظر او، دین یهود خدا و تاریخی جدا از دین مسیحیت وتاریخ آن دارد. مرقیون به دو منبع و اصل جدا برای این دو دین قائل بود: یهودیت زمینی و ستمگرانه و مسیحیت آسمانی و نیکو؛ یهودیت بر شریعت و عدالت تأکید داشت و مسیحیت بر ایمان و خیر. بدین ترتیب برای او دو خدای متمایز از یکدیگر وجود داشت: خدای برتر و متعالی، که خدای خیر، غریبه و ناشناختنی و پدر عیسی مسیح است و خدای سافل، که شناخته شده، ستمکار، صانع و خالق جهان و خدای یهود است؛ خدای متعالی ناشناخته است، زیرا در خلقت دخالتی نداشته است و نشانی از او در جهان نیست تا شناخته گردد. فقط با ظهور عیسی مسیح است که بشریت به وجود او پی برده است.83 مرقیون معتقد بود که خدای خیر برتر از این خداست، تعالی او به حدی است که حتی خدای یهود نیز از وجود او بی‌اطلاع است. خدای خیر با مشاهده رنج و حقارت بشر در این جهان، پسر خود را برای نجات انسان از این بدبختی به زمین فرستاد. نجات لطفی است که خدای خیر بدون هیچ چشم‌داشتی به انسان اعطا می‌کند. مسیح، آدمیان را از جهان و خدای آن می‌رهاند تا فرزندان خدای خیر شوند و به ملکوت اعلی راه یابند. به اعتقاد مرقیون، خدای خیر انسان را از خدای سافل خرید و قیمت آن خون مسیح بود که بر روی صلیب ریخته شد. وی عرفان صرف را موجب نجات نمی‌دانست، بلکه همانند پولس بر ایمان به عنوان راه نجات تأکید می‌کرد. نجات‌یافتگان باید تا پایان جهان و تا حد ممکن، ارتباط خود را با این جهان که مظهر شرّ است، کم کنند. باید از ازدواج خودداری کنند و زهد در پیش بگیرند.84

جامعه مسیحی راست‌کیش و آباء کلیسا گنوسی‌گری را یکی از خطرناک‌ترین بدعت‌هایی می‌شمردند که می‌بایست با آن روبه‌رو شوند.85 از این‌رو کلیسا در اعتراض به آرای اهل بدعت دو کار مهم انجام داد:

یک. مردی به نام ایرنایوس اسقف شهر لیون در حدود سال 185 میلادی کتابی به نام برضد بدعت،86 منتشر کرد که شهرت بسیاری پیدا کرد. وی در این کتاب استدلال کرد که ایمان صحیح و عقیده درست دین مسیحی، آن است که مستند به کلام رسولان باشد؛ زیرا آنها معرفت کامل داشتند و هر چه موافق کلام آنها، یعنی اناجیل و رساله‌ها نباشد، قابل قبول نخواهد بود. به همین دلیل بر مبادی گنوستیسیسم و فرقه مرقیونیه خط بطلان کشید و گفت مؤمنان باید تعالیم عیسی را از طریق کلیسایی بیاموزند که یکی از رسولان تأسیس کرده باشد. اصول دین صحیح و کامل، منحصراً به وسیله مواعظ و نوشته‌های کلیساهای رسل عیسوی و اسقفان به افراد می‌رسد و بس.87 همه کلیساهای غرب، به خوبی از این ردّ ایرنایوس استقبال کردند، به ویژه کلیسای روم و در آن کلیسا در یکی از سال‌های بین 150 و 175 میلادی اعتقادنامه‌ای (هماهنگ با موضع ایرنایوس) تحریر گردید که شخص مؤمن در هنگام تعمید یافتن، آن‌را تکرار می‌کرد. مفاد این اعتقادنامه که درست بر خلاف مبادی گنوسیس‌ها و مرقیون بود، در نزد کلیسا به نام «اعتقاد نامه حواریون» نام‌بردار گشت و آن درست منطبق است با قواعد اصلی و رسوم بزرگان دین مسیح. متن قدیم آن کلمه شهادت از این قرار است:

من ایمان دارم به خدای پدر قادر متعال [بعداً برای آنکه مفهوم ضد گنوسی این شهادت را بیشتر کنند عبارت «صانع آسمان و زمین» را پس از قادر متعال افزودند.] و به عیسی مسیح پسر یگانه او، خداوند ما که از روح القدس و مریم عذرا تولد یافت و در عهد پیلاطس به صلیب آویخته شد و مدفون گشت، ولی روز سوم از میان اموات قیام کرد و به آسمان صعود فرمود و اکنون در پیش پدر نشسته است. از آنجا که بار دیگر خواهد آمد که در زندگان و مردگان به عدالت حکم فرماید. و من ایمان دارم به روح القدس و کلیسای مقدس و به غفران و ذنوب و رستخیز جسد مادی بعد از موت.88

دو. کار مهم دیگری که کلیسا در آن تاریخ انجام داد، تحریر قانونی کتب مقدس بود. در اواخر قرن دوم، سراسر اهل کلیسا متفق الکلمه شدند که کتاب موسوم به عهد جدید قانونیت و سندیت دارد و کتب و رسالاتی که در انجیل مجعول موجود است، باطل و ضلال است.89 از این‌رو، مجموعه فعلی عهد جدید در فرایندی طولانی شکل گرفت و اسناد و مدارک مجعول و مشکوک، مانند انجیل‌های آپوکریفا کنار گذاشته شد. معیار انتخاب آثار این بود که آیا با تعالیم مصوب کلیسا که از رسولان به ارث مانده، موافقت دارد یا خیر. بخش عمده مجموعه عهد جدید در اواخر قرن دوم معتبر شناخته شد.90بدین ترتیب، عقاید گنوسی در مسیحیت به عنوان افکاری انحرافی و بدعت آمیز، به ظاهر جایگاه خود را از دست داد، اما چیزی که می‌توان به آن اذعان کرد این نکته اساسی است که افکار و اعتقادات پولس درباره حضرت عیسی و شریعت حضرت موسی‰ و نجات مسیحی، که امروزه حاکم برجهان مسیحیت است، خود از این آیین بدعت آمیز تأثیر پذیرفته است. همان‌گونه که مرقیون هم اذعان داشت، پولس به خوبی این آیین را می‌شناخت و افکارش درباره این موضوعات، همه و همان چیزهایی است که گنوسیسیان مسیحی بدان اعتراف داشتند.

10- نقد و بررسی

پس از بیان بی‌طرفانه دیدگاه گنوسی‌ها، در اینجا به نقد و بررسی برخی از اهم عقاید آنها می‌پردازیم:

تصور گنوسی‌ها از خدای متعالی، تصوری ناقص و محدود است. اگر خدای متعالی، خداست و همه اوصاف یک خدای متعالی از جمله علم، قدرت و خیرخواهی مطلق را دارد، معنا ندارد که در کنار این خدای نامحدود، خدایی دیگر را تصور کرد که بدون اطلاع و اذن او جهان مادی را آفریده باشد. با این سخن، خدا بودن خدای متعالی نقض می‌شود و نفی آن اثبات می‌گردد. بنابراین نمی‌توان خلقت جهان مادی توسط خدایی دیگر و فروتر را پذیرفت، بلکه همان گونه که فلاسفه اسلامی معتقدند: «لا موثر فی الوجود بحقیقه معنی الکلمه الا الله سبحانه»،91 و «ان الواجب تعالی مبدء لکل ممکن موجود».92

منشأ عقیده گنوسی‌ها و سایر ادیانی که به ثنویت اعتقاد دارند، ناتوانی آنها در تفسیر نظام آفرینش و در توجیه و فهم شرور طبیعی و اخلاقی درنظام جهان مادی است. در صورتی که در فلسفه و کلام اسلامی به اثبات عقلی رسیده است که نظام هستی بهترین و استوارترین نظام است؛ چرا که با عنایت و اهتمام حضرت حق ایجاد شده است. نظام عالم جلوه و رقیقه علم ذاتی واجب تعالی است که ضعف و نارسایی بدان راهی ندارد. مرحوم علامه طباطبایی در تبیین این مسئله می‌نویسند:

عوالم کلی هستی در یک حصر عقلی بر سه قسم است؛ زیرا وجود شیء از دو حال بیرون نیست؛ یا مشوب به قوه و استعداد است؛ یعنی به گونه‌ای است که همة کمالات اولی و ثانوی ممکن الحصول از آغاز وجودش برایش حاصل نیست؛ بلکه بر اثر حرکت جوهری وعرضی به تدریج بدان کمالات دست می‌یابد. این قسم عالم ماده است. و یا آن وجود به گونه‌ای است که همه کمالات اولی و ثانوی ممکن الحصول را در آغاز آفرینشش دارا می‌باشد. از این‌رو امکان ندارد کمالی را نداشته باشد و سپس آن را به دست آورد. این قسم خود بر دو قسم است؛ زیرا یا از ماده مجرد است، اما آثار ماده را مانند کیف، کمّ و دیگر اعراضی که به جسم مادی ملحق می‌شود را واجد است که به این قسم عالم مثال گفته می‌شود و یا اینکه هم از ماده و هم از آثار ماده مبرا و مجرد است که این قسم عالم عقل را تشکیل می‌دهد. بنابراین عوالم کلی هستی سه عالم است که از جهت شدت و ضعف وجود، بر یکدیگر ترتب طولی دارند که از رابطه علیت و معلولیت میان آنها ناشی می‌شود. مرتبه وجود عقلی، برترین مراتب وجود امکانی و نزدیک‌ترین آن به واجب تعالی است؛ چرا که مستقیماً و بدون واسطه، معلولِ واجب تعالی است و خودش واسطه در آفرینش عالم مادون، یعنی عالم مثال می‌باشد. مرتبه عالم مثال، جلوه و معلول عالم عقل و خودش علت برای مرتبه ماده و مادیات می‌باشد. از این‌رو، نظام عقلی، نیکوترین نظام ممکن و استوارترین آن است و در مرتبه بعد، نظام مثالی قرار دارد که سایه نظام عقلی است و به دنبال آن، نظام مادی است که سایه عالم مثال می‌باشد. در نتیجه، نظام فراگیرعالم نیکوترین نظام ممکن و استوارین آن است.93

اما دربارة توجیه و فهم شرور در عالم مادی و اینکه چگونه این شرور با عنایت واجب تعالی و اتقان آفرینش او سازگار است، باید گفت: صرف نظر از مباحث فلسفی درباره اینکه شرور امور عدمی‌اند، توجه به این نکته ضروری می‌نماید که بروز و ظهور شرّ تنها در عالم مادی است:

فمجال الشرّ و مداره هو عالم المادّه، التی تتنازع فیه الاضداد، و یتمانع فیه مختلف الاسباب، و تجری فیه الحرکات الجوهریه و العرضیه، التی یلازم‌ها التغیر من ذات الی ذات، و من کمال الی کمال. و الشرور من لوازم وجود الماده القابله للصور المختلفه و الکمالات المتنوّعه المتخالفه؛ غیر انها، کیفما کانت، مغلوبه للخیرات، حقیره فی جنبها، اذا قیست الیها.94

بنابراین میدان بروز شرّ همان عالم ماده است که در آن اضداد با هم کشمکش دارند، و اسباب گوناگون یکدیگر را از تأثیر باز می‌دارند و حرکات جوهری و عرضی که ملازم با تبدل یک ذات به ذات دیگر و یک کمال به کمال دیگر است، در آن روی می‌دهد. شرور موجود در عالم ماده از لوازم وجود ماده‌ای است که قابلیت صور گوناگون و کمال‌های متنوع و مخالف هم را دارد. اما این شرور، هر چه باشد در مقایسه با خیر فراوانی که در کنارش است، بس اندک و ناچیز است.

در واقع، شرور اندکی که با اشیا همراه است، لازمة خیر فراوانی است که اشیا واجد آن‌اند. از این‌رو، قصد و اراده اولاً و اصالتاً به خیرات تعلق می‌گیرد و ثانیاً و بالتبع به شروری که لازمه آنهاست. پس شرور به قصد دوم و به عبارت دیگر، بالعرض در قضای الاهی وارد می‌شود.95 برای بهتر روشن‌شدن مطلب، می‌توان به نسبت خورشید، با نور و سایه مثال زد. خورشید نور را واقعاً و حقیقتاً ایجاد می‌کند و سایه را حقیقتاً ایجاد نمی‌کند. از این‌رو، نسبت دادن سایه به خورشید و اینکه بگوییم خورشید علت سایه است، مجازی و بالعرض است. سایه چیزی نیست که ایجاد شود، سایه از محدودیت نور پیدا می‌شود، بلکه عین محدودیت نور است. شرور نیز این‌گونه‌اند. از این‌رو، قصد حقیقی به آنها تعلق نگرفته و دخول آنها در قضای الاهی مجازی و بالعرض می‌باشد.

اما درباره انسان و شرور اخلاقی‌ای که ممکن است از او سر بزند، باید به فلسفة خلقت انسان توجه داشت. خالق انسان خدای حکیم است بدین معنا که اولاً، افعال الاهی دارای اتقان است و او کارها را به نحو احسن انجام می‌دهد. ثانیاً، در همه کارهای خود هدفمند است؛ یعنی این جهان و انسان‌ها را بی‌جهت و عبث نیافریده است. آفرینش انسان بر اساس خیرخواهی و حکمت خداوند است. خداوند انسان را آفرید تا انسان به کمال خود که همان قرب الاهی است، برسد. راه کمال انسان به این است که او با توان و اختیار خود این مسیر تکامل را بپیماید. به عبارت دیگر، برای اینکه انسان به کمال حقیقی خود برسد، باید از راه اختیار حرکت کند و برای اینکه اختیار انسان واقعاً تحقق یابد، باید دست‌کم دو راه پیش روی انسان باشد تا بتواند انتخاب کند: راه خوب و درست و راه بد و نادرست. بدین منظور، خداوند در درون انسان هم خوبی‌ها و پاکی‌ها را معرفی کرد و هم بدی‌ها و ناپاکی‌ها را. لطف و محبت او به انسان‌ها سبب شد تا عقل و فطرت الاهی را نیز به انسان هدیه دهد. افزون بر همه اینها، پیامبران بزرگی را به مدد انسان رساند تا بتواند راه درست و مستقیم به سوی کمال را بیابد و بپیماید. اما در این میان، انسان‌ها با اختیار خود به دو دسته تقسیم شدند: انسان‌های خوب و مطیع اراده الاهی و انسان‌های بد و مخالف اراده الاهی. انسانی که راه مستقیم را انتخاب می‌کند، همه تلاش او این است که کارهای اختیاری خوب را انجام دهد تا بدین وسیله، به کمال حقیقی خود برسد. اما انسان‌هایی که با اختیار خود راه کج را انتخاب کرده‌اند، در آن مسیر در بدی‌ها غرق می‌شوند و موجبات شرور اخلاقی در جهان می‌شوند. بنابراین، لازمة خلقت انسان و لازمة کمال انسانی وجود اختیار و آزادی است و برخی از این اختیار و آزادی سوء استفاده کرده، دچار گناه می‌شوند.96

اما برای نقد مسیحیت متأثر از عقاید گنوسی، کافی است شواهد این تأثیرپذیری را به صورت بسیار مختصر بیان کنیم. به نظر می‌رسد، همان‌گونه که مرقیون اذعان داشت، پولس به خوبی عقاید گنوسی را می‌شناخت و از آنها متأثر بود. پولس و سپس یوحنا،97 با طرح این مطالب که عیسی پسر خداست و خود خداست که برای نجات انسان‌ها، آمده است، کاملاً این تأثیرپذیری را نشان دادند:

پس همین فکر در شما باشد که در مسیح عیسی نیز بود که چون در صورت خدا بود با خدا برابر بوده را غنیمت نشمرد، اما خود را خالی کرده صورت غلام را پذیرفت و در شباهت مردمان شد. و چون در شکل انسان یافت شد، خویشتن را فروتن ساخت و تا به موت بلکه تا به موت صلیب مطیع گردید.98

مطابق این نقل، عیسی مسیح مخلوق خدا نیست، بلکه با خدا هم ذات است.

یوحنا می‌نویسد: «در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود»؛99 «کلمه

جسم گردید و میان ما ساکن شد، پر از فیض و راستی، و جلال او را دیدیم، جلالی شایستۀ پسر یگانه».100

به اعتقاد پولس، انسان آلوده و گناهکار است. قادر نیست به تنهایی خود را از گناه برهاند. از این‌رو، خداوند مهربان خودش برای نجات انسان اقدام کرد و در قالب عیسی مسیح مجسم شد تا با قربانی نمودن خود بر روی صلیب انسان‌ها را نجات بخشد: «و پسر خود را فرستاد تا کفاره گناهان ما شود»؛101 «لکن الان یک مرتبه در اواخر عالم ظاهر شد تا به قربانی خود گناه را محو سازد».102

پولس در فرازهایی از عهد جدید، این جهان را همانند گنوسی‌ها جهانی شریر معرفی می‌کند: «که خود را برای گناهان ما داد تا ما را از این عالم حاضر شریر به حسب اراده خدا و پدر ما خلاصی بخشد».103

همان‌گونه که اشاره شد، گنوسی‌های مسیحی، یهوه را خدای شرّ و خالق جهان مادی و شریعت تورات را متعلق به او می‌دانستند. شاید به همین دلیل، پولس هم شرط نجات و رهایی انسان را نه شریعت، بلکه تنها ایمان به عیسی مسیح می‌داند:

اما چون که یافتم که هیچ کس از اعمال شریعت عادل شمرده نمی‌شود، بلکه به ایمان به عیسی مسیح، ما هم به مسیح عیسی ایمان آوردیم تا از ایمان به مسیح، و نه از اعمال شریعت، عادل شمرده شویم؛ زیرا که از اعمال شریعت هیچ بشری عادل شمرده نخواهد شد.104 زیرا اگر عدالت به شریعت بود، هر آینه مسیح عبث مرد.105

شواهد فراوان دیگری در عهد جدید هست که همه حکایتگر تأثیرپذیری مسیحیت پولسی، از گنوسیسم و مکاتب شرک‌آلود آن روزگار است. ویل دورانت می‌نویسد:

پولس، بر اثر بدبینی و پشیمانی خودش، و همچنین بر اثر دیدگاه دگرگون‌شده‌اش از مسیح، و شاید تحت تأثیر نظرات افلاطون و رواقی درباره ماده و جسم به عنوان آلات شر، و احتمالاً با یادآوری آداب و رسوم یهودیان و مشرکان در مورد قربانی کردن یک «بزطلیعه» برای کفاره گناهان قوم، الاهیاتی به وجود آورد که در سخنان مسیح چیزی، جز نکات مبهم از آن نمی‌توان یافت: «هر انسانی که از زن به دنیا بیاید، وارث گناه آدم است و از نفرین ابدی جز به وسیله مرگ پسر خدا که کفاره گناه است، نمی‌تواند نجات یابد».106 چنین مفهومی برای مشرکان قابل قبول‌تر از یهودیان بود. مردم مصر، آسیای صغیر ویونان از دیر زمانی به خدایانی مانند اوزیریس و آتیس و دیونوسوس، که به خاطر نجات بشر مرده بودند، اعتقاد داشتند. عنوان‌هایی از قبیل سوتر (منجی) و الئوتریوس (رهاننده) به این خدایان اطلاق شده بود. واژه کوریوس (خداوندگار) که پولس به مسیح اطلاق می‌کند، همان عنوانی بود که کشیش‌های سوریه و یونان به دیونوسوس، که می‌مرد و رستگاری را عملی می‌ساخت، داده بودند.107

مطابق مطالب فوق ضعف خداشناسی، جهان‌شناسی و انسان‌شناسی گنوسی‌ها و مسیحیت متأثر از آنها روشن می‌گردد. در نتیجه، آرای آنها در باب نجات انسان و اینکه خداوند فرزند خود را برای نجات فرستاد تا با قربانی شدن، انسان‌ها را به رستگاری برساند، خرافاتی بی اساس خواهد بود. خداوند در قرآن کریم در نقد سخنان مسیحیان می‌فرماید: و نصاری گفتند: «مسیح، پسر خداست». این سخنی است [باطل] که به زبان می‌آورند، و به گفتار کسانی که پیش از این کافر شده‌اند شباهت دارد. خدا آنان را بکشد؛ چگونه [از حق] بازگردانده می‌شوند؟(توبه: 30)108

انسان مختار با کمک عقل و فطرت خود و با مدد وحی الاهی و امدادهای او می‌تواند راه نجات و رستگاری را بشناسد. اصولاً پیامبران آمده‌اند تا راه هدایت و رستگاری را به انسان‌ها بشناسانند و کسانی که این راه را بشناسند و بدان ملتزم شوند، نباید هیچ ترس و خوفی را به دل راه دهند؛ زیرا قطعاً رستگار خواهند شد و اگر احیاناً دچار گناه و پلیدی شدند باید بدانند که تنها راه خلاصی از گناه و آثار آن، توبه به درگاه خداوند و طلب مغفرت از اوست؛ چرا که خداوند توبه‌پذیر و بخشنده است.109

نتیجه‌گیری

گذشت که اعتقادات گنوسیسی در ادیان و مکاتب فلسفی پیش از مسیحیت مانند ایران، یونان، مصر، روم، برخی فرقه‌های یهودی، دین زردشتی، میترائیسم و... ریشه دارد. شاخصه اصلی این نوع اندیشه‌ها را می‌توان در معرفت و عرفان باطنی و نیز ثنویت جهان شناختی دانست. در تعالیم گنوسی، جهان شرّ و فاسد است. بنابراین نمی‌تواند مخلوق خدای بزرگ و خیر باشد. جهان مادی آفریده خدایی نادان و متکبر به نام دمیورج است. بدن و جسم آدمی نیز همانند جهان مادی شر و پلید می‌باشد. تنها روح انسان از خدای خیر است که در این ظلمتکده گرفتار و زندانی شده است. اما از آنجا که روح با بدن مادی آمیخته شده، حقیقت خود را فراموش کرده است و باید به مدد خدای متعالی و خیر به یاد حقیقت اصیل خود بیفتد و بدان معرفت یابد. این معرفت باطنی نجات‌بخش است. گنوسی‌‌های مسیحی معتقدند خداوند بزرگ و متعالی برای نجات و یادآوری انسان فرزند یگانه خود عیسی مسیح را به یاری او فرستاده است. آموزه‌های گنوسی درباره انسان، نجات و عیسی مسیح در تعالیم عهد جدید به خصوص در رساله‌ها و نامه‌های پولس و یوحنا نویسنده انجیل چهارم به خوبی نمایانده شده که بیانگر تأثیرپذیری آن دو از آیین گنوسی است. لقب‌هایی مانند گوسفند خدا، فرزند خدا، بردارنده گناهان، فدا شونده، خدای نجات بخش، کلمه و لوگوس همه اینها القاب و الفاظی است که از قبل در میان بت‌پرستان، فلاسفه یونان قدیم و... وجود داشت و پولس با آگاهی از آنها استفاده کرده است. درباره عقاید گنوسی‌ها و مسیحیت متأثر از آن، مطالبی قابل تأمل وجود دارد که در قسمت نقد وبررسی دیدگاهشان درباره خدا، جهان، انسان و نجات مورد ارزیابی قرار گرفت.

از این قسمت به بعد تاثیر این مکتب را بر ادیان و مکاتب دیگر بررسی می کنیم مثل این مطلب که عرفان یهودی و مکتب گنوسی نوشته سرکار خانم طاهره حاج ابراهیمی است.

ریشه های عرفان یهودی در کتاب مقدس وجود دارد. در تجاربِ پیامبرانِ عبری، عنصر عرفانی وجود داشته است. (1) بعدها، در دین یهود، جنبش عرفانی خاصی به ظهور رسید که کمال آن در قبالای میانه مشهود است. آغازین تاریخ این جنبش مبهم و نامعلوم است، اما آثار آن در متون مکاشفه ای و در تعالیم و تجارب برخی از ربی ها و در میان اسنی ها (2) موجود است. با این که عرفان یهودی از عناصر هلنیستی و یونانی و ایرانی متأثر بوده است، اتکای آن بر سنّت یهودی را نباید از نظر دور داشت.

برخی از محققان معتقدند که ایران باستان و تفکر دینی آن دوره، در شکل گیری فلسفه یونان مؤثر بوده است. حتی گفته می شود که در زمان امپراتوری هخامنشیان، فیلسوف های معروفی از یونان شاگردان مغان ایرانی بوده اند. (3) پس از فتح آسیا توسط اسکندر، ایران جزو قلمرو یونانی شد؛ از این دوره دوران هلنیستی آغاز می گردد. در دوران هلنیستی، افکار مصری، بابلی، یهودی و ایرانی با هم ممزوج گردید. بدین ترتیب، ملاحظه می گردد که این افکار پیش از مسیحیت در حوزه ی مدیترانه و نواحی شرقی مدیترانه وجود داشته است. جریان گنوسی هم یکی از این جریان ها و حاصل همین اختلاط افکار بوده است. عده ای برآنند که گنوسی های نخستین، یهودیان بدعت گذاری بودند که از یهودیت ارتدوکس کناره گرفته بودند. با همه این ها، خاستگاه این دو جریان در ظلمات ایام پوشیده مانده است.

عرفان در آغاز یهودیت

در قرون پس از بازسازی معبد دوم و با پایان یافتن دوره ی نبوت، یهودیان به تأمل درباره ی ماهیت خداوند و ارتباط او با جهان پرداختند. دیدگاه های آنان در کتب مقدس رسمی و غیررسمی موجود است. در دوران پراکندگی یهود پس از اسارت بابلی، متفکران یهودی مانند فیلون (4) با تأمل درباره ی خدا و ارتباط او با جهان دیدگاه هایی ارائه دادند. برخی از این دیدگاه ها و عقاید به موازات عقاید رایج آن زمان و متأثر از آنها بود، مثلاً فیلون جهان مادی را شر می دانست و می گفت، چون خداوند خیرمحض است، مستقیما دست اندرکار خلقت نیست، بلکه از طریق نیروها و واسطه هایی با گیتی در ارتباط است.

دانشمندان درباره ی تأثیراتی که شکل های نخستین عرفان یهودی از دیگران پذیرفته است، نظرهای متفاوتی را ابراز کرده اند. برخی مانند راتیزن اشتاین (5) و ویدن (6) بر تأثیر ایران تأکید می کنند. برخی یونان را مؤثر می دانند. بسیاری از متخصصانِ مکتبِ گنوسیِ سه قرن نخست تاریخ مسیحی، آن را اساساً پدیده ای هلنیستی می دانند که برخی جنبه های آن در انجمن های یهودی خصوصاً در فرقه های بدعت گذار یهودی ظاهر شد. در این میان، موقعیت فیلون اسکندرانی و رابطه اش با یهودیان فلسطین را نباید از نظر دور داشت. به هر حال، ریشه های عرفان یهودی را باید در جریان های عرفانی موجود در میان یهودیان فلسطین و مصر هنگام ظهور مسیحیت جست وجو کرد. این جریان ها به تاریخ ادیان (7) ترکیبی (8) و هلنی مربوط است. (9)

هلنیسم یهودی و پدیده گنوسیس

چنان که پیشتر اشاره شد، پس از قرن سوم قبل از میلاد یهودیان با هلنیسم آشنا شدند. نخستین محصول این آشنایی، ترجمه ی یونانی کتاب مقدس، موسوم به سبعینی بود. در عرصه ی فلسفه، فلسفه های رواقی و افلاطونی تأثیر بسزایی بر یهودیت داشتند. خدای افلاطونی به خدای خالق یهودی بسیار نزدیک بود. این در حالی بود که مکتب رواقی به یهودیت این مجال را می داد که قوانین تورات را با قوانین جهان یکی بداند؛ قانونی که هم بر طبیعت و هم بر زندگی انسان حاکم است. خداوندْ نخستین قانون را به عنوان قانون تکوینی و دومین را به عنوان قانون تشریعی، که تورات است، اندیشید. این ایده را Aristobulus، یهودی اسکندرانی، در اواسط قرن دوم قبل از میلاد در تفسیر اسفار خمسه به کار برد، سپس فیلون یهودی آن را تکمیل کرد.، مدتی بعد حکمت مطرح شده در امثال سلیمان همان تورات تلقی شد و سپس ربی ها گفتند که تورات ابزاری بوده که خداوند از طریق آن جهان را خلق نموده است.

انسان شناسی یهود به وضوح متأثر از هلنیسم بود. پیشتر، در میان بنی اسراییل وجود روح به عنوان اصلی اساسی و مستقل از بدن مطرح نبود، اما شواهدی وجود دارد که نشان دهنده ی وجود تصور روح مستقل از جسم در میان ربی ها است.؛ مثلاً در سنهدرین91 مربوط به قرن دوم مسیحی آمده است که آنتونیوس از ربی پرسید، چه وقت روح به جسم وارد می شود؟ در شروع لقاح یا در دوره ی جنینی؟ وی در پاسخ گفت: « در هنگام تشکیل جنین »، اما آنتونیوس اعتراض کرد که آیا بدون نمک هیچ گوشتی سه روز سالم می ماند؟ ربی گفت که آنتونیوس وی را در این موضوع مجاب کرده است. (10)شولم (11) می گوید در این که خاستگاه ادبیات مکاشفه ای، فریسیان (12) و پیروانشان بوده اند یا اسنی ها، توافق نظر وجود ندارد. شاید هر دو حدس صحیح باشد، اما از یوسیفوس (13) نقل است که اسنی ها ادبیاتی با محتوای سحری و فرشته شناسانه داشته اند. در میان فرقه قمران (14) چنین اندیشه هایی وجود داشته است. آنان کتاب اصلی اخنوخ (15) عبری و آرامی را در اختیار داشته اند. (16) سنت مکاشفه ای در دوران تنائیم و آموراییم به یهودیت ربانی راه یافت. کتاب اخنوخ بر مکاشفه ی آخرالزمان و ساختار عالم پنهان، یعنی آسمان، باغ عدن، جهنم، فرشتگان، ارواح شریر و جز آنها استوار است. مکاشفه های مربوط به عالم عرش شکوه و ساکنان آن ظاهراً با اسرار عجیب خداوند، مذکور در طومارهای بحرمیت یکی است.
بدون شک کتاب اخنوخ از کتاب های تأثیرگذار بر ادبیات و سنت های بعدی مربوط به مَعسه برشیت (17) و معسه مرکبه (18) بوده است. نگارندگان مکتوباتِ مکاشفاتی هویت خود را در پشت شخصیت های کتاب مقدس مانند اخنوخ، نوح، ابراهیم، موسی، باروخ، دانیال، عزرا و ویگلن مخفی می کنند. این اختفای ارادی تعیین وضع و حال اجتماعی و تاریخی نگارندگان آثار مکاشفه ای را مشکل کرده است.

تمایل به زهد، که در آخرین بخش کتاب اخنوخ آمده و راهی برای آماده سازی و دریافت کشف و شهود است، به اسنی ها و حلقه ی عرفای مِرْکبه که بعداً ظاهر شدند، راه یافت. این زهد گرایی از آغاز با مخالفت ها و آزار و اذیت هایی مواجه شد.

رموز عالم عرش همراه با مکاشفه ی شکوه خدا در سنت باطنی یهود، مشابه مکاشفات قلمرو الهی آیین گنوسی است. وصف عالم عرش و صعود به آن، که در کتاب اخنوخ آمده و بعداً در کتاب عرفای مرکبه تصویر شده، هم بدین گونه است. از میشنا و تلمود هم معلوم است که در قرن اول مسیحی، سنت های عرفانی در میان یهودیان وجود داشته، اما سعی در اختفای آنها بوده است. مثلاً در فقره ای از میشنا آمده است که داستان خلقت نزد دو نفر و فصل ارابه نزدِ یک نفر نباید گفته شود، مگر این که فرد حکیم باشد. برخی از ربی ها به سبب احتیاط زیاد آن داستان را کنار گذاشتند. در ادامه ی متن فوق از میشنا آمده که « هر آن کس که در چهار چیز اندیشه کند، کاش زاده نمی شد؛ آن چه در بالاست، آن چه در پایین است، آن چه پیش از او بوده است و آن چه پس از او خواهد آمد ». در اینجا تأملاتی که ویژگی های گنوسی داشتند، ممنوع می شدند؛ اما عملاً این ممنوعیت ها نادیده انگاشته می شدند؛ به طوری که در سراسر تلمود و مدراش ها آثار آنها قابل مشاهده است.

ملاحظه می گردد که منشأ عرفان یهودی و کیفیت شکل گیری آن و حتی هویت شیوخ و بزرگان آن در هاله ای از ابهام است. شایان ذکر است که به نظر شولم، محقق بزرگ یهودی، مسلماً عرفان یهودی پیش از گنوسیه آغاز گردیده است. (19) این در حالی است که برخی صاحب نظران، به عکس، جریان های گنوسی را مقدم بر عرفان یهودی می دانند. حال لازم است نظر خوانندگان گرامی را اندکی به حکمت و ادبیات حکمتی جلب کنیم.

ادبیات حکمتی

ادبیات حکمتی (20) ادبیات متأخرِ عهد عتیق است که پر از افکار یونانی است. کلمه ی حکمت معادل همان سوفیای یونانی است. در کتب حکمتی مانند امثال سلیمان، ایوب، جامعه و حکمت سلیمان و نیز در کتاب روت، استر و صحیفه ی یونس نبی و مزامیر به وضوح، تأثیر یونان و نیز ایران مشهود است. کتاب جامعه و حکمت سلیمان تحت تأثیر هلنیزم بوده است. این تأثیر نه تنها در فلسطین بوده، بلکه در نزد یهود اسکندریه به کمال خود رسیده است. شاید تأثیر هلنیزم به اندازه ی تأثیر دین زرتشتی و عقاید قدیم ایرانیان بر یهودیان نبوده است؛ مثلاً عقیده به نیروی شر و تأثیر وسوسه آن در زندگی بشر، ترتیب ملائکه، رستاخیز، منجی، داوری پس از مرگ، ثنویت و تقدیرگرایی، سخت، تحت تأثیر عقاید ایرانیان قدیم است. زعما و احبار یهودی در آغاز با این افکار نو مخالفت می کردند، اما رفته رفته، این افکار در میان خود یهودیان شکاف هایی ایجاد کرد. در کتاب استر و کتاب روت و صحیفه ی یونس اختلافات عقیدتی قوم یهود به خوبی مشهود است. (21)

حکمت در کتاب مقدس

حکمت به معانی مختلفی آمده است از جمله: داوری کردن به عدالت، دانایی، اطلاعات عمومی، مهارت ادبی، قدرت حکومت کردن و نیز به معنای فهم و شعور. حکم ( حخم عبری ) (22) انسان فاضل و دانا و از این رو، مشاور و معلم است. حکمت در کتاب مقدس پدیده ای تاریخی، سنتی فرهنگی و تکاپویی عالمانه در تاریخ کهن قوم یهود است که ادامه ی آن را در یهودیت اولیه و در مسیحیت می توان مشاهده کرد.
فرد حکیم داناتر، تواناتر، ماهرتر، خلاق تر و خوش فکرتر از همتایان خود بوده است. در نتیجه، او را به چشم مشاور و رهبری می نگریستند که دانش او باعث می شد به وی هم معلم باشد و هم قابلیت رهبری و حکومت کردن بر جامعه را پیدا کند. نظم جهان، نظم جامعه بشری را ایجاب می کند؛ زیرا این دو نظام به هم مربوطند. حکیم به رازهایی پی می برد که الزاماً باید در اختفای آنها بکوشد، پس اگر انسان بدین گونه حکیم باشد، خداوند به طریق اولی حکیم، دانا، فاعل و عامل خیر است. نظم عالم فعل حکمت خداست. در امثال سلیمان، این حکمت تجسم و تشخص می یابد و ابزار خدا در طرح و اجرای خلقت می شود که از پیش از خلقت با خدا بوده است.
تأمل در باب حکمت از عناصر مشترک یهودیان اسکندریه و فلسطین بوده است که ریشه در امثال سلیمان و ایوب دارد. در اینجا حکمت واسطه خلقت خداوند است. در کتاب اخنوخ اسلاوی آمده است که خداوند به حکمت خود امر می کند که انسان را بیافریند. حکمتْ نخستین صفت خداوند است که از شکوه او متجلی می گردد. کم کم این حکمتْ خود تورات یا کلام خدا می شود و قدرت الهی به وسیله ی آن بیان می گردد. چنین تصوری از کلام خدا به موازات مفهوم لوگوس (23) یونانی شکل گرفت. (24)

اما به موازات شکل گیری این اندیشه ها در میان یهودیان، در شامات و فلسطین هم جریان فکری دیگری در حال تکوین بود که بعد ها به صورت مکاتب گنوسیه درآمد. حال به گنوسیه و اعتقاداتشان می پردازیم، سپس در ادامه ی تبیین عرفان یهودی، وجوه اشتراک و افتراق این دو عرفان را ذکر می کنیم.

تعریف گنوسیس

گنوسیس (25) به معنای معرفت، واژه ای یونانی از ریشه هند و اروپایی است که با واژه های Know در انگلیسی و Jnana در سنسکریت هم ریشه است. این اصطلاح بیانگر جریان فکری کُهنی است که بر آگاهی از رازهای الهی تأکید می ورزد. گنوسیس یا معرفت از راه تجربه ی مستقیم مکاشفه یا تشرف به سنت رازآمیز و باطنی به دست می آید.
مکتب گنوسی، که به قول یوناس (26) پیام خدای ناشناخته است، مجموعه ای از ادیان، مذاهب و نحله های دینی ای است که در قرون اول و دوم قبل از میلاد و نیز در قرون اول و تا سوم پس از میلاد در فلسطین، سوریه، بین النهرین و مصر وجود داشته است. در همه ی این فرق نوعی معرفت باطنی و روحانی و فوق طبیعی، که می توان از آن به کشف و شهود و اشراق تعبیر کرد، مایه نجات و رستگاری انسان شناخته شده است و به همین مناسبت همه ی آنها را تحت عنوان « گنوسی » ذکر کرده اند. بیشتر فرقه های گنوسی مسیحی بوده اند. برخی از فرقه های گنوسی پیش از مسیحیت هم وجود داشته اند. برخی از آنها از قبیل مانویت و فرقه های صُبیّها با همه ی تأثیرپذیری از، مسیحیت مسیحی نبوده اند. (27)

گنوسیس معرفت خداست و چون خدا متعال و منزه است، معرفت خدا طبعاً معرفت یک امر ناشناختنی است؛ نه امری ساده و معمولی. موضوعات این شناخت هر چیزی است که در قلمرو وجود الوهی قرار دارد؛ یعنی انتظام و تاریخ عوالم برتر و چیزهایی که از آن نشأت گرفته است؛ مانند نجات انسان. بدین ترتیب معرفت یا گنوسیس با دانش عقلی فلسفه بسیار تفاوت دارد و از سویی با تجربه ی وحی بسیار نزدیک است؛ زیرا در آن، تنویر باطنی جانشین مباحثات و نظریات عقلی صرف می شود و از دیگر سو، معرفت با رموز نجات مربوط بوده، اطلاعات صرف نظری درباره ی اشیا نیست؛ بلکه خود، اصلاح شرایطی است که نجات را برای انسان به ارمغان می آورد؛ لذا معرفت گنوسی یک جنبه ی عملی برجسته دارد.

هدف غایی این معرفت، خود خداست. وقوع این معرفت در روح، حتی خود فرد را تغییر می دهد و او را در الوهیت با خدا شریک می سازد. لذا در مهم ترین فرق گنوسی مانند والنتینی ها، (28) معرفت نه فقط ابزاری برای نجات، بلکه هدف نجات یعنی کمال غایی است. (29)

عقاید گنوسیه

ساختار اصلی عقاید گنوسیه موضوعاتی در باب خدا، عالم، انسان، نجات و اخلاق است. از اختصاصات عقاید آنها عموماً ثنویت و نجات از طریق معرفت باطنی است.

خداشناسی:

خدای گنوسیه خدایی است ناشناخته، بسیار منزه، غیرموجود و با تنزیه مطلق. در همه ی این اوصاف سعی بر این است که بر جدایی کامل خدا از دنیای انسان و فرشتگان تأکید شود. خداوند صانع جهان نیست و کاری به روند جهان یا اداره ی آن ندارد. به رغم این که قوایی که عهده دار امور جهان هستند، از خود خداوند صادر شده اند، خود این خدا ناشناخته است. بدین صورت، انسان واقعاً نمی تواند او را بشناسد و حتی هنگامی که به وسیله ی مکاشفه در او تنویری حاصل می شود، نمی تواند هیچ اظهارنظر مثبتی درباره ی خدا بکند. به این معناست که گفته می شود خداوند لاوجود است. خدا و عالم موجودات، مانند نور و ظلمت و خیر و شر، با هم تقابل دارند. (30)
برخی از مذاهب گنوسی خدا را نور محض نامیده اند و برخی دیگر از او به پدر کل و موجود قدیم غیرقابل وصف و برتر از نشان و کمال تعبیر کرده اند. از خدای پدر یا خدای متعال شماری از موجودات مؤنث و مذکر به وجود آمده اند که موجودات الهی و تجلیات خدای غیرشخصی و غیرقابل شناخت اند. این موجودات الهی گاهی جفت هستند و همگی ملأ اعلا (31) را تشکیل می دهند. بعدها گنوسیه اعضای ملأ اعلا را ائون ها (32) نام دادند. این ائون ها به ترتیب قوس نزولی از مبدأ اول صادر شده و پل میان این عالم و آن مبدأ هستند. (33) جهان به واسطه ی اشراقات دائمی یا ائون ها، که از ذات این خدای اصلی صادر می شود، به وجود می آید و مراتب این تجلیات نزولی است؛ یعنی هر یک از اشراقات نسبت به ما بعد خود احسن است تا به عالم مادی منتهی گردد که آخرین اشراق و ناپاک ترین تجلیات است. ولی در این جهان شوقی هست که او را به مبدأ الهی بازپس می کشاند. ماده یعنی عالم جسمانی منزل گاه شر است، اما یک بارقه ی الهی، که در طبیعت انسان ودیعه است، راه نجات را به او نشان می دهد و او را در حرکت صعودی از میان افلاک به عالم نور می رساند. (34)

ثنویت:

از صفات عمومی فرق گنوسی اعتقاد به دو مبدأ خیر و شر یا اعتقاد به ثنویت است. جهان پر از شر و فساد و زشتی و پلیدی است و از این رو، نمی تواند ساخته و پرداخته ی خدای واحد که مبدأ خیرات است باشد و باید در آفرینش به دو اصل خیر و شر و نور و ظلمت قائل شد که با همه تضاد و اختلاف عمیق در طبیعت شان به هم آمیخته اند و بر اثر این آمیزش اسف انگیز، انسان که خود نتیجه ی این آمیزش است به این جهان آمده و از اصل خود دور افتاده است. آن چه در انسان مایه ی غربت و بیگانگی او از این جهان شده، اصل عِلْوی و روحانی و نورانی اوست، نه اصل مادی و جسمانی و ظلمانی که خود از این جهان است. انسان از اصل علوی خود نا آگاه است، لذا حیران و سرگردان است و فقط در سایه ی آن گنوس یا معرفت شهودی و باطنی یا کشف و الهام معنوی است که از اصل شریف خود آگاه می گردد و غربت خود را حس کرده، روزگار وصل خویش را باز می جوید. (35)

پیدایش عالم:

اندیشه ی گنوسیه بیشتر بر تبیین افسانه ای و اسطوره ای از منشأ جهان استوار است. اولین عنصر آفرینش عالم، حوزه ی وسیعی از موجودات واسطه میان خدا و انسان است. گاهی تمایز روشنی میان دو عالم وجود دارد؛ عالم مجردات که در آن موجوداتِ و ائون های مجرد صرف ساکن ملأ اعلی و مجاور خداوند وجود دارند و دیگری جهان محسوسات و حاکمان آن. خالق جهان محسوسات اگر یکی باشد موسوم به دمیورگ (36) است و اگر یک گروه باشند، آرخون ها (37) هستند. اینها اغلب به تقلید از خدایانِ افلاکیِ بابل هفت عددند، اما اسامی عهد عتیق را به خود می گیرند. مانند و Adonai - Iao - Saddai - El آرخون ها بر افلاک که زمین را احاطه کرده اند حکم می رانند. عالم محسوسات در اثر هبوط یکی از قوای بالاتر موسوم به سوفیا تشکیل می شود. چنان که پیش تر اشاره شد، سوفیا در عبری همان Achamoth به معنی حکمت است.

نیروهای فلکی و عالم ماده اساساً شرّند. در این جا آن ثنویت بنیادین ظاهر می گردد. ماهیت شر آنها ناشی از جدایی شان از خدای بیگانه است و هر کدام از این قوا در صعود انسان به سوی خدا ایجاد مانع می کنند. این قوا در مقابل خداوند که نور است، ظلمانی اند. آرخون ها حاکم این جهان اند و انسان را اسیر زمین و تناسخ های پی درپی می کنند.

عالم یا قلمرو آرخون ها زندان عظیمی است که زمین یا صحنه زندگی بشر سیاه چال میان آن است. اطراف و فراز زمین طبقات افلاک کیهانی قرار دارند که مانند قشرهایی این مرکزیت را محصور کرده اند. هر آرخون در حوزه ی خود یک زندان بان کیهانی است و مانع از عبور ارواحی است که پس از مرگ به سوی خدا عروج می کنند. این حکومت ظالمانه ی آرخون ها موسوم به Heimarmene یا تقدیر جهانی است. (38)

انسان شناسی:

بر اساس انسان شناسی گنوسی، در انسان ذره ای الهی وجود دارد؛ زیرا از ملأ اعلی و از خود خداوند هبوط کرده است. انسان مرکب از جسم، نفس و روح است. بر این اساس که کدام یک بر انسان حاکم و غالب باشد، انسان در زمره خاصی قرار می گیرد. مادیون (39) آنانی اند که محکوم جسمانیت، و در زندگی دنیوی غوطه ورند. دسته دوم، نفسانی ها (40) هستند که محکوم (41) نفسانیات اند.

آنها اندکی از جنبه ی جسمانی دورند؛ زیرا نفس هم مانند بدن توسط قوای دانی خلق شده و موضوعی است برای ابتلا و غلبه آنها و اساساً شرّ است. اما آنان که روح یا اخگر الهی در وجودشان احیا شده است، روحانیان (42) هستند. گنوسی ها، یعنی کسانی که به گنوسیس یا معرفت رسیده اند، خودشان را در زمره دسته سوم محسوب می کنند. اینها به محض آزادی از جهان مادی، به عالم الوهی که جایگاه حقیقی شان است می پیوندند. (43)
پس انسان از دو منشا دنیوی و مینوی تشکیل شده است. او با این جسم، بخشی از عالم و لذا مطیع و منقاد تقدیر جهانی است. روح، چنان که اشاره نمودیم، بخشی از ذات الهی بوده که از فراسوی گیتی بر گیتی آمده است و نه فقط جسم بلکه نفس هم محصول نیروهای کیهانی است. این نیروها جسم را به صورت انسان نخستینِ الهی یا نمونه ی ازلی (44) ساخته و آن را با نیروهای نفسانی خودشان جان داده اند. این ها مشتهیات و احساسات انسان طبیعی است که هر کدام، از یکی از کرات کیهانی و مطابق با آنها به وجود آمده اند و همه با هم روح فلکی (45) انسان یعنی نفس او را تشکیل می دهند. پس جسم و نفس در سیطره ی تقدیر جهانی قرار دارند. روح یا اخگر الهی، که بخشی از ذات الهی است، از فراسوی گیتی نزول کرده است و آرخون ها نفس را خلق کرده اند تا این اخگر الهی را در آن اسیر کنند.

همان طور که انسان کیهانی در افلاک هفتگانه محصور است، روح هم در عالم صغیر انسانی توسط هفت پوشش محصور شده است. روحِ نجات نیافته در نفس و جسم غرق شده، از خود، آگاهی ندارد. خلاصه این که جاهل است و بیداری و آزادی او از طریق معرفت صورت خواهد پذیرفت. (46)

بدین لحاظ گفته اند که مکتب گنوسی، در مقایسه با مکاتب دیگر، انسان محورتر است. در یکی از متون مشهور گنوسی معرفت یا گنوسیس را چنین تعریف کرده اند: « تنها طهارت جسم نیست که نجات بخش است، بلکه معرفت به این که چه بوده ایم، کجا بوده ایم، در چه چیز گرفتار شده ایم، به کجا شتابانیم، نجات از کجاست، تولد چیست و زایش دوباره چیست؟ » (47)

نجات:

مکتب گنوسی بر رهایی، رستگاری و آزادی استوار است. برجسته ترین شکل آن نجاتی است که نه با قدرت خداوند و نه با ایمان بشر، بلکه با کسب معرفت وجدآمیز میسر می گردد. وجود یک منجی در مکاتب گوناگون گنوسی، امری محوری است که وظیفه ی اصلی آن آمدن در میان انسان ها و آشکارکردن معرفت نجات برای آنان است.
از ضرورت وجود منجی، چیزهای بیشتری راجع به ماهیت گنوسیس می توان فهمید. برای گنوسیان، معرفت یک تأمل فلسفی نیست، بلکه مکاشفه ای است از سوی خدا. از این رو، مکاشفات و خطاب های مسیح یا دیگر نیروهای الهی و نیمه الهی به شاگردان یا قهرمانان افسانه ای گنوسیه رواج بسیار دارد. به علاوه، گنوسیس یک معرفت رازآمیز و محرمانه است که نه فقط همگان به آن دسترسی ندارند، بلکه فقط کسانی که قابلیت نجات از طریق آن را دارند، آن را قصد می کنند. (48)

بنابراین، نجات و رهایی از اصول عمومی مذاهب گنوسی است که نتیجه طبیعی اعتقاد به اصل دوگانگی و دو مبدأ خیر و شر است. در دین مسیح نیز نجات انسان مطرح است، ولی آن نجاتْ اخلاقی و به معنای رهایی انسان از گناهان و زشتی ها است. در مذاهب گنوسی نجات امری فلسفی و متافیزیکی و به معنای نجات مبدأ خیر و روح از مبدأ شرّ و عالم ماده است. ثنویت مذاهب گنوسی با ثنویت دین زرتشتی و مزدیسنی فرق دارد؛ در دین زرتشتی نور و ظلمت، یزدان و اهریمن دو اصل متضادند که دائم در کشاکش اند؛ در صورتی که در مذاهب گنوسی کشاکش میان روح و تن، مجردات و مادیات است و آمیزش این دو مبدأ موجب شده است که روح یا قسمت نورانی و مجرد برای نجات خود از آمیختگی با ماده در تلاش و تکاپوی دائم باشد. در مکاتب گنوسی، نجاتِ قسمت عِلْوی و روحانی از راه افلاک و سیارات و ستارگان صورت می گیرد. برای این منظور در آیین های مختلف گنوسی، اساطیر و کیهان شناسی های خرافی ای ساخته شده است و به کاربردن اعمال دینی و اوراد و عزایم اهمیت خاصی دارد.
نجات و رهایی نتیجه ی سقوط یکی از ائون ها به عالم ظلمت است. این ائون ها در برخی از این فرقه ها در مرتبه پایین تری قرار دارد. نام آن ائون در برخی از فرقه های گنوسی « سوفیا » (49) است. در برخی دیگر از آن به « مادر » تعبیر شده است. از سقوط سوفیا به عالم ظلمت، آفرینش این جهان صورت گرفته است. سوفیا یا مادر پسری دارد که آفرینش به عهده ی اوست و به طور کلی از او به دمیورگ (50) تعبیر می شود.
پس خالق و مدبر این جهان خدای بزرگ و پدر کل نیست، بلکه موجودی است از ملأ اعلی و در حقیقت از موجودات پایین تر آن، اما عمل نجات کار یکی از ائون های بالاتر است که آن را گاهی سوتر (51) و گاهی کریستوس (52) گفته اند. (53)

همان قدر که خداوند متعال و منزه است، به همان اندازه هم « خودِ روحانی » بشر که درون این عالم مادی است با آن بیگانه است. هدف گنوسی ها رهاسازی این « خود درونی » از حصارهای این جهان و بازگرداندن آن به وطنش، که قلمرو نور است، می باشد. شرط اصلی برای تحقق این امر کسب معرفت در باب خدای منزه و متعال و در باره منشأ الهی خودش است. اما این معرفت برای انسان به سبب جهلی که ذاتی وجود مادی و دنیوی اوست، بعید است؛ به ویژه که خداوند متعال در این عالم ناشناخته است و نمی توان از این جهان او را کشف کرد، لذا به وحی نیاز دارد. حامل این وحی از عالم نور است که حصارهای افلاک را گسسته، آرخون ها را خام نموده، روح را از خواب زمینی بیدار کرده و معرفت نجات را به او ابلاغ کرده است دعوت این نجات بخش حتی قبل از خلقت آدم یعنی از نزول عنصر الهی مقدم بر خلقت، آغاز می گردد و به موازات تاریخ پیش می رود. از جهت نظری، « معرفت خدا » و از نظر عملی، « معرفت طریق » راه خروج روح از این جهان است که مستلزم آداب دینی و سحری است. (54)

سوفیا:

سوفیا واژه ای یونانی است. در ترجمه ی یونانی کتابِ مقدسِ عبری، سوفیا همان حکمت است. در ترجمه ی یونانی کتاب آپوکریفایی حکمت سلیمان که در اسکندریه و در آغاز تاریخ مسیحی نگاشته شده، آمده است که سوفیا تجلی شکوه خداوند یا روح القدس است و مرآت پاک خداوند است. در بن سیرا (55) سوفیا زنی است که مادری مهربان برای انسان های حکیم است. سوفیا بسیار شبیه به الهه های مادر اشْتَر، (56) ایزیس (57)، کوبه (58) و آتار گاتیس (59) است که در اسطوره های بابلی به اعماق زمین هبوط می کنند و در زمین محبوس می شوند.
با سقوط سوفیا، نور در ظلمت اسیر می شود و او واسطه بین مینو و گیتی است. او محافظ نور هم هست تا نجات دررسد. با هبوط سوفیا خلقت آغاز می گردد. صانعِ گیتی دمیورگ است که معمولاً پسر سوفیاست. او از ملأ اعلی خبر ندارد و حاکم جهان مادی است و تصور می کند که خدای حقیقی و متعال خود اوست. او ناآگاهانه عناصر نوری را، که از طریق مادرش به سوی او می آید، از خود انتقال می دهد. خدای عهد عتیق از نظر گنوسیان همان دمیورگ است.
سقوط سوفیا هماهنگی و نظم ملأ اعلی را درهم می ریزد و این هماهنگی دگربار به هنگامی ایجاد می گردد که این نور از ظلمت رها شود. ائونی از مرتبه ی بالا که همان سوتر یا کریستوس باشد عهده دار این نجات است. او از عالم آرخون ها عبور کرده، در هر عالمی روح آن عالم را به خود می گیرد تا به عالم ظلمت برسد. در اینجا ذرات نور الهی را با خود جمع می کند و بالاخره با خود به ملأ اعلی می برد.

منشا گنوسیه:

سنت کلیسا شمعون مجوسی (60) را مسبب، و ساماریا (61) را مرکز این بدعت می داند. اما به نظر می رسد که کل جریان را نمی توان به فردی خاصّ نسبت داد. این تفکر حاصل افکاری است که در آن زمان رایج بوده است. برای تبیین حرکت گنوسیه باید به جریان ترکیب گرایی ادیان توجه داشت. این امتزاج و اختلاط انواع گوناگون عقاید بیشتر در شروع هر قرن نخست مسیحی بوده است؛ اما رد پای آن را پیش از این زمان هم می توان یافت. همجوشی عقاید در مناطق شامات، فلسطین، مصر و بین النهرین تا حد زیادی از اندیشه ی ثنوی ایران قدیم متأثر بوده است. پس از اسکندر تمایل به این امتزاج بیشتر شد. سرانجام این جریان در امپراطوری روم کامل شد و مرزها گسسته گشت و نه تنها نژادهای شرقی با هم درآمیختند، بلکه با غربی ها نیز امتزاج یافتند. (62)
ادبیات مکاشفه ای یهودیان مشحون ازتأثیرات بیگانه درالهیات یهودی دردوران تبعید است. درزمان مسیح حتی در فلسطین فرقه هایی مانند اسنی ها وجود داشته اند که جا را برای عقاید و آیین های بیگانه در کنار یهودیت ارتدوکس باز کردند. (63) گنوسیه با خاستگاه عرفان یهودی، صرف نظر از این که کدام علت و کدام معلول باشد، ارتباط داشته است.

عرفان مرکبه

نخستین مرحله رشد و شکل گیری عرفان یهودی، قبل از پیدایش قبالا در قرون وسطا (64) بوده است و ادبیات آن را از قرن اول قبل از میلاد تا قرن دهم میلادی می توان تعقیب نمود. هویت افرادی که نخستین بار مساعی خود را به کار بردند تا دین یهود را با عرفان مزین سازند، در پرده ابهام است. البته اسامی برخی از عرفای دوره ی بعد مثل یوسف بن آبّا (65) رئیس مدرسه عرفانی پومبدیتا (66) یا هارون بن ساموئل بغدادی (67) مشهور به « پدر اسرار » که ناقل نوعی معرفت عرفانی سنتی به اروپا بود ثبت است؛ اما این افراد در قرن نهم می زیستند؛ دوره ای که رشد و تحول شکل خاصی از عرفان و حتی افول برخی از جنبه های آن را می توان مشاهده نمود. اما دوران کلاسیک عرفان یهودی همچنان در پرده ابهام است. با این که از اسامی تلمودی قرن چهارم مانند راوا (68) و معاصرش آحا بن یعقوب (69) که به آموزه های سری و رازآمیز می پرداختند، باخبریم، ولی این که آیا اینان با یهودیان گنوسی مشربی که تألیفاتشان موجود است مربوط اند یا نه، مبهم است. این اشخاص معتبر و موثق را قهرمانان حرکتی عرفانی و حافظان و متولیان حکمت رازآمیز می دانند.

بر طبق شواهد موجود، ارتباطات پنهان و مؤثری در میان عرفای بعد و پدیدآورندگان کتب مکاشفاتی و سودا پیگرافایی (70) قرون اول قبل و بعد از مسیح وجود داشته است. (71) می دانیم که در دوره ی معبد دوم در میان حلقه های فریسی، آموزه های باطنی وجود داشته است. موضوعات مورد بحث آنها، بخش اول سفر پیدایش، داستان خلقت ( معسه بر شیت ) و فصل اول حزقیال و مکاشفات ارابه ی عرش خدا ( مرکبه ) بوده و ظاهراً آشکارشدن این مباحث برای عامه مردم خلاف مصلحت بوده است. (72)

سئوالی که در اینجا مطرح می شود، این است که موضوع محوری این آموزه های عرفانی کهن چه بوده است؟ بدون شک شکل اولیه ی عرفان یهود، « عرفان عرش » بوده که نه تأمل در ماهیت و ذات خداوند، بلکه مشاهده حضور او در عرش، چنان که حزقیال توصیف نموده، بوده است. از منظر عارف یهودی، عالم عرش چیزی شبیه ملأ اعلای گنوسیه بوده است. از نظر گنوسی ها و هرمسی ها، ملأ اعلی فلک نور خدا با نیروها، ائونها، آرخون ها و قلمرو سلطنت الهی است.

اما عارف یهودی مکاشفات خود را با اصطلاحات مبتنی بر پیشینه دینی و اعتقادی خودش تبیین می کند. هدف و موضوع مکاشفه ی عارف یهودی، رؤیت عرشِ از پیش موجودِ خداوند است که تجسم و نمونه ی همه اشکال و گونه های خلقت است. در فصل چهاردهم کتاب اخنوخ حبشی (73) قدیمی ترین وصف عرش موجود است. در این اثر، عالم عرش محور همه ی مراقبات عرفانی است که شاید بتوان بیشترین مفاهیم و آموزه های این عارفان قدیم را از آن استنتاج نمود.

ظاهراً اصلاح مدارک مهم این حرکت عرفانی در سده های پنجم و ششم، هنگامی که هنوز جریانی زنده و منسجم بوده، صورت گرفته است، بیشتر این آثار به « کتب هیکلوت » موسومند؛ یعنی در وصف هیکلوت یا قصرها و دالان های آسمانی ای هستند که عارف از میان آنها می گذرد و به هفتمین، که عرش الهی است، می رسد.
کتاب اخنوخ یکی از این کتب است که متعلق به زمان دوری است. دو کتاب هیکلوت اکبر (74) و هیکلوت اصغر (75) هم کتاب های مهمی اند؛ حتی مهم تر از کتاب اخنوخ. سخنگوی هیکلوت اصغر، ربی عقیبه (76) و سخنگوی هیکلوت اکبر ربی اسماعیل (77) است.

در این جا نکته مهم و شایان توجه این است که مهم ترین این تألیفات، مانند هیکلوت اکبر و اصغر، دقیقاً همان هایی اند که عاری از عنصر تفسیری اند. این متون، مدراش یعنی شرح وتفسیر متن کتاب مقدس نیستند، بلکه ادبیات بی نظیری هستند که هدف خاصی را دنبال می کنند و وصف یک تجربه دینی اند وخلاصه این که متعلق به نوعی آثار مکاشفه ای و اپوکریفایی (78) هستند تا مدراش سنتی. واقعیت این است که مکاشفه ی عوالم آسمانی، که دستمایه ی اصلی این آثار است، در اصل، کوششی برای انتقال آن چه اتفاقاً در کتاب مقدس آمده، به تجربه شخصیِ مستقیم بوده است. مقولات اصلی وصف مرکبه از خود کتاب مقدس سرچشمه می گیرد، اما درهمه ی این ها اعتقاداتی مستقل و نوین وجود دارد.

بعدها در آثار هیکلوت به مکاشفه ی مرکبه برمی خوریم یا مشاهده ی این که فلک عرش از تالارها یا قصرهایی می شود؛ حال آن که این عبارات برای خود حزقیال و نگارندگان اولیه این آثار به طور کلی غریب بوده است. تجربیات مکاشفاتی در زمان های مختلف تفسیرهای متفاوتی به دنبال داشته است. عارف مرکبه خود را « یورْده مرکبه » (79) یعنی « نازل شوندگان به مرکبه » می خواند. در هیکلوت اکبر آمده که یوردین مرکبه گروهی سازمان یافته و در واقع حلقه ی یوحنان بن زکایی و مریدان وی بوده اند. هیکلوت اکبر هم در موضوع و هم در سبک، از فلسطین تأثیر پذیرفته است و باید در سرزمین فلسطین و در دوران های تلمودی متأخر ( قرن چهارم یا پنجم میلادی ) سازمان داده شده باشد. (80)

پس تا اینجا با یک حرکت دینی سازمان یافته که با یهودیت ربانی هم مغایرت داشته است، روبه رو هستیم؛ اما به نظر می رسد که این نگارندگانِ ناشناخته می خواستند، روح عقیده جدید خود را با یهودیت هلاخایی سازگار کنند. اما این امر نتایج کاملاً متفاوتی با ارتدوکسی یهود به دنبال داشت. یکی از این نتایج، تأسیس شرایط خاص ورود به حلقه عرفای مرکبه بود؛ مثلاً در تلمود آمده که فردی که می خواهد به تعالیم عرفانی بپردازد، باید کیفیات خاصی داشته باشد و یا از طبقاتی باشد که در اشعیا ذکر شده است، اما در بخش سیزدهم هیکلوت اکبر هشت شرط برای ورود ذکر می شود که معیارهای ظاهری و فیزیکی هم جزو آنهاست. داوطلبانِ ورود بر اساس قیافه شناسی و کف شناسی هم داوری می شدند. به نظر می رسد ظهور این معیارها به موازات رشد عرفان نوافلاطونی شرق ( در قرن چهارم میلادی ) بوده است. گویا از آیه ی 9 باب 3 اشعیا که می گوید: « چهره ی آنان راز درونشان را فاش می سازد و نشان دهنده گناهشان است... » تفسیری مبتنی بر قیافه شناسی می کنند و این فقره از تلمود مرجعی برای نشانه های فردی می شود. افرادی که از این آزمایش، موفق به در می آمدند، شایستگی فرود به مرکبه را داشتند. فرود به مرکبه منجر به آزمایش ها و خطرهایی است که همراه با آماده سازی سالک و مهارت وی و وصف این سفر، موضوع این آثار را تشکیل می دهد که مشابه آن پیش از یهودیان در میان گنوسی ها و هرمسی های قرون دوم و سوم میلادی وجود داشته است.

در هیکلوت اکبر از صعود روح از زمین و گذر از میان افلاک فرشتگان جنگجو و فرمانروایان کیهانی و رسیدن به ملأ اعلای نور خدا که همان نجات گنوسیه است، سخن به میان آمده است. این صعود عرفانی در عرفان یهود، مسبوق به اعمال زاهدانه ای است که دوازده یا چهل روز طول می کشد. حی بن شریرا، (81) رئیس مدرسه بابلی در حدود سال هزار میلادی گزارش می کند که بسیاری از علما بر این باورند که کسی که خصوصیات فوق را داشته و مشتاق مشاهده مرکبه و قصرهای فرشتگان افلاکی بوده است، باید روش خاصی را دنبال کند و اعمال زاهدانه ای را مانند روزه گرفتن و گذاشتن سر میان دو زانو و ترنم سرودهایی از متون سنتی انجام دهد تا وارد قصرهای آسمانی شود. پس از این مقدمات، سفر سالک در حالت وجد و بیخودی آغاز می گردد.

در مکتب گنوسی، آرخون ها یا حاکمانی در هفت فلک سیاره ای وجود دارند که مخالف آزادی روح از اسارت زمینی هستند و روح باید بر این آرخون ها فائق آید. در گنوسی گرایی توحیدیِ یهودی، این فرمانروایان دروازه بانان سلحشوری هستند که به راست و چپ مدخل آسمان گماشته شده اند و روح باید در صعود خود از این دروازه بگذرد. ملاحظه می گردد که در هر دو مورد روح برای ادامه سفر بی خطر، نیازمند مُهری جادویی است که از رمزی که دیوان و فرشتگان را بگریزاند، ساخته شده است. سالک در هر مرحله جدیدِ این صعود به مهری جدید نیاز دارد تا در ورطه ی هولناک زبانه های آتش و گرداب و طوفانی که خداوند پر جلال و جبروت را فرا گرفته گرفتار نشود. (82)
اوراد جادویی به وفور درمتون هیکلوت دیده می شود. سالک با ذکر این اوراد و رموز عرفانی و حرکات سحری و پیچیده سعی و تلاش می کند که از این دروازه های بسته که مانع پیشروی اند عبور کند. در ادیان ترکیبی هلنی، در میان آثار جادویی مصر مربوط به زمان امپراتوری روم، وَجْد عرفانی توأم با اعمال جادویی و سحری وجود داشته است.
در عرفان هیکلوت، خداوند پیش از هر چیز دیگر، یک پادشاه است؛ پادشاهی مقدس. واقع امر این است که در عرفان مرکبه از حضور خدا در این جهان خبری نیست. شکاف بین روح و خدایی که پادشاه عرش است، در اوج وجد عرفانی نیز از بین نمی رود و حتی پلی بین خدا و انسان وجود ندارد. نه تنها خدا برای عارف حضور ندارد، بلکه عشق خدا هم مطرح نیست. عشقی که میان عارف یهودی و خدایش مطرح است، مربوط به زمان دوری پس از زمان مورد نظر ماست. در تمام مدتِ وجد و بیخودی، هویت عارف باقی می ماند. عارف که از همه خطرات گذر کرده و اکنون در مقابل عرش قرار گرفته است، فقط می بیند و می شنود، همین و بس. در اینجا تأکید بسیاری بر جنبه ی شاهانه خداوند می شود. در عرفان مرکبه خداوند پادشاه مقدسی است که از عوالم ناشناخته ظهور و از طریق 955 فلک، به عرش شکوه نزول می کند. راز چنین خدایی که صانع جهان است، یکی از موضوعات معرفت باطنی است که بر روح عارف در عروج وجد آمیزش آشکار می گردد. این مکاشفه در رسائل عرفای مربوط زیر نام « شیعورکوما » (83)، به معنای اندازه کالبد، ظاهر می گردد.

بر اساس گزارشی در هیکلوت اکبر، رسم بر این بوده است که در راست و چپ فردِ مُلهَم کاتبانی قرار می دادند تا وصف وی از عرش و ساکنان آن یادداشت کنند. عارف در حالت وجد و بیخودی می توانسته است به فراسوی عالم فرشتگان راه یابد و خدایی را رؤیت کند که ازدید فرشتگان هم پنهان است. این مکاشفه جدید موسوم به « شیعورکوما » بوده است. از همان آغاز، همه ی گروه های یهودی با تجسم « شیعور کوما » سرسختانه مخالفت ورزیده؛ ازعرفان کناره گرفتند. ازسویی همه ی عرفای بعد و قبالاییان، زبان مبهم وپوشیده ی آن را به عنوان نماد مکاشفه روحانی به کار گرفتند؛ به طوری که همین تجسم خدا باعث جدایی الهیات عقلانی یهود وعرفان یهود شد. درک « شیعورکوما » از فضایل عارف بوده است. واحدهای اندازه گیریِ اندام های « شیعور کوما » کیهانی اند؛ مثلاً یک وجب او همه جهان را پر می کند. پس ملاحظه می شود که مقصود از این اندازه ها اندازه های واقعی نبوده است. گویی شکوه پنهان خدا گوشت و خون به خود می گیرد.

در اینجا این سئوال مطرح می گردد که اندازه ی کالبد چه کسی مدنظر بوده است؟ حزقیال نبی در عرش مرکبه شکلی شبیه انسان را مشاهده کرد ( حزقیال 1: 26 ) آیا این هیبتی که نویسندگان شیعورکاما وصف می کنند، همان انسان نخستین (84) اندیشه ایرانی هم عصر آن نیست که به دنیای عرفان یهودی راه یافته است؟ آیا میان خدای « جهان آفرین » (85) با ذات غیرقابل توصیف خداوند تمایزی قائل بوده اند؟

جالب این جا است که دقیقاً همین « انسان نخستین » بر عرش مرکبه است که متن شیعورکوما آن را خالق جهان می نامد. همان طور که می دانیم، گنوسی های ضد یهودی قرون دوم و سوم میلادی میان خدای خیر که ناشناخته است و خدایی که صانع و در واقع همان خدای بنی اسراییل است، صریحاً تمایز قائل بوده اند. این عقیده در سراسر شرقِ نزدیک فراگیر بوده و ممکن است که شیعورکوما خواسته است، میان این خدای خالق و خدای حقیقی هماهنگی ایجاد کند. البته ثنویتی از نوع گنوسی برای یهودیان، غیر قابل تصور بوده است. در عوض، با تجسم عرفانی خدا کوشیدند تا ظاهر خدا را که بر « عرش شکوه » تکیه زده و از سویی ماهیتاً متعال و مافوق و نامرئی است، توجیه کنند. « شکوه پنهان » خدا، موضوع بیشتر اندیشه های عرفانی و بسیار مورد احترام نمایندگان عرفان مرکبه مینایی است که ربی عقیبه ی معروف در میانشان است. از ربی عقیبه نقل است که او به نوعی مانند ماست، اما بزرگ تر از همه چیز و این شکوه اوست که از ما مخفی است. (86)

در عرفان مرکبه اشاره ضعیفی در خصوص شناخت خلقت و پیدایش عالم وجود وجود دارد. در این زمینه، عرفان مرکبه نه تنها با شکل های غیریهودی گنوسی ها، بلکه با قبالاگرایی دوران بعد هم تفاوت دارد. در معسه برشیت، شناخت نظام گیتی مطرح است، نه شناخت آفرینش و پیدایش آن؛ یعنی تأکید بر نظام کیهانی است تا داستان زایش و پیدایش عالم که در اسطوره شناسی گنوسی مطرح است. دلیل این امر آن است که قلمرو ملأ اعلای گنوسی، ترتیب ائون ها را که مربوط به مسأله خلقت و پیدایش عالم است روشن می کند؛ در حالی که برای عرفای مرکبه که عرش را جایگزین ملأ اعلی و ائون ها کرده اند، این مسأله بی معنا است. عالم عرش مرکب از: حَشْمَل، اُفانیم، حیوت، سرافیم و غیره است. این ترتیب را دیگر نمی توان بر حسب نمایش کیهان شناسی تفسیر نمود. تنها اتصال میان این قلمرو و موضوع خلقت، بر ایده ی پرده ی کیهانی است.

مهم ترین تفاوت میان عرفان مرکبه و قبالا

قبالا روح گنوسی دارد؛ زیرا تمایل مجدد به چگونگی پیدایش و زایش عالم (87) را مطرح می کند. در ادبیات نخستین عرفان یهودی مسائل نظری جایی نداشته و روح آن توصیفی است نه نظری. مسلماً در میان گروه های خاصی از گنوسی های یهودی که سعی می کردند درون جامعه دینی یهودیت ربانی بمانند، تفکر گنوسی و اندیشه نیمه افسانه ای مربوط به آن زنده ماند. عباراتی که چنین اندیشه هایی در آن وجود دارد، در نوشته های آگادایی به ندرت موجودند؛ مثلاً از معلم بابلی راو، (88) که در قرن سوم می زیسته، نقل است که عالم با صفاتِ حکمت، بصیرت، معرفت، قدرت، عدالت، راستی، عشق، رحمت و مانند آن ها خلق شده است. این اسامی شبیه همان آرخون ها و ائونهای گنوسی اند. بقایای اندیشه ی مربوط به ائون ها در کهن ترین متن قبالایی حفظ شده است. در بخش هایی از این متن تألیفات و تصحیحات متون بسیار قدیم تر هم وجود دارد که با آثار دیگر مکتب مرکبه از شرق به اروپا رفته است. برخی از نویسندگان شرقی قرن دهم میلادی در میان مهم ترین آثار باطنی، کتابی موسوم به راز ربّا (89) به معنی راز بزرگ را ذکر کرده اند که عبارات طولانی آن در آثار عرفای یهودیِ قرن سیزدهم در جنوب آلمان به جای مانده است. بدون شک کتاب بهیر ( Bahir ) تا حد زیادی بر آن مبتنی است.

بدین گونه ملاحظه می گردد که چگونه قبالاییان اولیه در پروانسِ ( Provence ) اسپانیا اصطلاحات، نهادها و اسطوره های گنوسی را در قرن دوازدهم در آثارشان وارد کردند. بدین ترتیب، بقایای اندیشه های گنوسی از طریق کتاب بهیر وارد جریان اصلی تفکر عرفانی یهود شد و بر تشکیل عرفانِ قبالا در قرن سیزدهم تأثیرات بسزایی نهاد. (90)
معسه برشیت هم از تمایلات نظری گنوسی متأثر بوده است. سِفرِ یصیرا (91) یا کتاب آفرینش که به مسائل کیهان شناختی و چگونگی خلقت و پیدایش عالم می پردازد، شامل الحاقاتی است که مربوط به یک دوره ی متأخرتر است؛ اما حداقل به لحاظ اصطلاحات و سبک با ادبیات مرکبه ارتباط دارد و اثری موجز و رمزی و مربوط به قرون سوم تا ششم بوده و به لحاظ تاریخی نمایانگر قدیم ترین متن نظری موجود است که به زبان عبری نگاشته شده است. موضوعات اصلی آن عناصر جهان اند که در ده عدد اصلی سفیراها و بیست و دو حرف الفبایی وجود دارند. مجموعه این اعداد نیروهای مرموزی اند که با هم عالم را می سازند.

نویسنده در این اثر معنی و راز هر حرف را در سه قلمرو یعنی انسان، عالم ستارگان و افلاک و جریان موزون زمان، مکشوف می سازد. در این اثر، تأثیر هلنیزم متأخر یا حتی عرفان مبتنی بر علم الاعداد نوافلاطونیِ متأخر به طرز استادانه ای با اندیشه های یهودیان در باب رموز حروف و ارقام آمیخته شده است. این اثر خالی از عرفان مرکبه هم نیست. حیّوت که به معنای « مخلوقات زنده » است و در مرکبه، حامل مرکبه است، به نظر نویسنده مذکور به عنوان « مخلوقات معدوده زنده » با سفیروت مرتبط است. در واقع این ها اعداد خاصی اند که ظاهرشان مانند جرقه نور است و کلام خدا در آنها قرار دارد و هنگامی که امر کند، همانند گردبادی می شتابند و در پیشگاه عرش او به خاک می افتند. در هر حال، سفیروت که مانند سپاه فرشتگان در ادبیات مرکبه، خداوند را در پیشگاه عرش او ستایش می کنند، عنصری کاملاً جدید است که برای مکاشفات مرکبه سابق، غریب است.

از سوی دیگر، کتاب خلقت با سحر و جادو که در عرفان مرکبه وجود دارد، هم مرتبط است. تنها عامل عروج وجدآمیز به عرش، عرفان نیست، بلکه شیوه های مختلفی، که اعمال جادویی را هم شامل می شوند، مطرح هستند؛ مثلاً « پوشیدن نام » یکی از این موارد است. « پوشیدن نام » آیینی است که گویی سالک خود را با نام عظیم خداوند پر می کند. بدین ترتیب فرد به مکاشفه مرکبه نایل می شود و به کل حقایق جهان دست می یابد. این آموزه های سحری تلاقی جادو و جذبه گرایی ای هستند که برخی از آنها در زندگی و فولکلور یهودیان تأثیر بسزایی داشته اند.
ناگفته نماند که اگر عرفان مرکبه در برخی مراحل به سوی جادوی صرف راه افول و زوال پیموده، در مراحلی نیز موضوع تفسیر اخلاقی می گردد؛ در ابتدا عروج روح ابداً توبه پنداشته نمی شد، اما در روزگاران بعد، مثلاً این عبارت را که « عظیم است توبه... زیرا به عرش شکوه رهنمون است » ، گائون بابلی ( قرن هشتم ) به عروج به سوی خداوند تعبیر می کند و عمل توبه را با عروج وجدآمیز از طریق آسمان های هفتگانه یکی می گیرد.
در یکی از مقالات هیکلوت، از نخستین قصرهای هفت گانه ای که روح از آنها عبور می کند، پنج قصر با درجات خاصی از کمال اخلاقی مطابقند. لذا ربی عقیبه به ربی اسماعیل می گوید: « هنگامی که به نخستین قصر عروج نمود، hasid ( پارسا ) بودم در قصر دوم tahar ( پاک ) بودم، در قصر سوم yashar ( صادق ) بودم، در قصر چهارم tamim ( به کلی با خدا ) بودم، در پنجمین قصر تقدس را در پیشگاه خدا ابراز نمودم، در ششمین قصر گونه ای از Kedusha را در پیشگاه وی تکلم نمودم که او خود تکلم نموده و خلق کرده بود... این که مراحل صعود روح را درجات کمال می گیرند این سؤال را به وجود می آورد که آیا باز در این جا از خود مرکبه تفسیر عرفانی مجدد نمی شود؟ آیا خود انسان نماینده الوهیت، و روح او عرش شکوه نیست؟ باید تأکید نمود که این تمایلات و تفاسیر با روح ادبیات هیکلوت بیگانه است. در آن هیچ کدام از تفاسیر نمادین مرکبه را که بعداً توسط قبالاییان احیا و تکمیل شدند، نمی توان یافت. (92)

مکتب قبّالا

مکتب قبالا از بدو پیدایش دو خط سر جداگانه ی عملی و نظری را دنبال کرد که یکی، مکتب آلمان و دیگری مکتب پروانس اسپانیا بود. قبالای نظری ظاهراً ریشه در بابل دارد. در قرن 12 میلادی در پروانس رشد کرده و در اسپانیا در قرن 14 میلادی به اوج خود رسید. از نخستین نمایندگان قبالای نظری در پروانس، یعقوب نازیر (93) ( اوایل قرن 12 میلادی ) بوده که رساله ای در باب « تجلی و صدور » نگاشت که از متون کلاسیک قبالا است. او در این کتاب برای نخستین بار آموزه ی عوالم چهارگانه را که از طریق آنها امر نامتناهی در متناهی متجلی می شود، مطرح نمود. این عوالم چهارگانه عبارتند از:

1- عالم فیض و صدور (94)

2- عالم خلق و آفرینش (95)

3- عالم شکل گیری (96)

4- عالم فعل و عمل (97)

عوالم فوق چهار مرحله از فرایند خلقت هستند. سه مرحله اولی قبلاً در سفر بصیرا ذکر شده، اما چهارمی جهانی است که ما در آن زندگی می کنیم. در این رساله، سفیراها، برخلاف آن چه در سفر بصیرا به عنوان عناصر یا جهات فضا آمده، صفات و عوامل خداوند هستند.

تثبیت کننده ی مکتب پروانسی قبالا اسحق نابینا (98) بود که در اواسط قرن نوزدهم میلادی می زیست، و شاگرد وی به نام عزرئیل بن مناحم (99) نظریات وی را تکمیل نمود. از نظر وی، خداوند این سوف ( Ein Sof ) یعنی نامتناهی و مطلق است. هیچ چیز خارج از این نامتناهی وجود ندارد. لذا جهان با همه تکثراتش بالقوه در اوست؛ اما چون عالمِ محدود و ناقص نمی تواند مستقیماً ا ز این نامتناهی صادر شود، سفیراها به عنوان واسطه از خداوند متجلی می شوند. اما آن چه باعث شد تا قبالا در حیات دینی یهودیان، برجسته شود، ظهور کتابی موسوم به زوهر (100) یا کتاب شکوه بود. زوهر در حدود سال 1300 میلادی توسط موسای لئونی (101) نگاشته شد. این کتاب خلاصه جنبه های علمی و نظری عرفان یهودی است.

موسای لئونی زوهر را به یک معلم تلمودی موسوم به شمعون بن یوحای (102) که در قرن دوم میلادی می زیست، منسوب کرد. ربی شمعون پس از شورش بارکوکبا (103) و درگیری با رومی ها همراه با پسرش به غاری پناه برد و مدت سی سال در آنجا خلوت گزید و اسرار تورات را از خداوند آموخت. همین اسرار است که مطالب زوهر را تشکیل می دهد. موضوعات اصلی زوهر عبارتند از: ماهیت خداوند، طریقه ی ظهور او در عالم، اسرار اسماء الهی، روح انسان، طبیعت و سرشت او، ماهیت خیر و شر، اهمیت تورات شفاهی و مکتوب، مسیحا، فدیه و رهایی. (104)

بنابر زوهر، ذات الهی دارای دو وجه است: وجه عدمی که نامحدود، بحت و بسیط، ناشناختنی و « نهان ترین نهان ها » است ( این سوف ) و وجه وجودی که شامل صفات، اسماء و افعال بی شمار و بی نهایت است. وجه وجودی در ده اصل روحانی یا ده جلوه نور یا سفیروت از وجه عدمی یا این سوف صادر می گردد. مجموعه ی این جلوه ها در ترتیب عمودی به سه گروه عمود راست، عمود میانه، عمود چپ و در ترتیب افقی به سه گروه: عقلی، حسی و طبیعی تقسیم می گردند.

در میان این جلوه ها، نوعی ثنویت جنسی ( کنایه از دو جنبه ی فعاله و منفعله آنها ) برقرار است؛ بدین معنا که دیهیم و حکمت و قدرت و نصرت مذکراند و تمیز و محبت و جلال و ملکوت مؤنث اند. از پیوستن حکمت و تمیز، علم و از دو زوجِ دوم، رحمت واز دو زوجِ سوم، بنیاد پدید می آید. آن چه در حکمت و تمیز است در علم، آن چه در قدرت و محبت است در رحمت و آن چه در نصرت و جلال است در بنیاد تحقق و فعلیت می پذیرد. دیهیم و ملکوت آغاز و انجام این مجموعه است. دیهیم نمودار وجد عدمی در عالم صفات و تجلیات است و ملکوت که از آن به شکینا ( حضور الهی ) نیز تعبیر می شود، نمودار حضور و وجود صفات خداوند در عالم خلقت است. وجه وجودی که عالم صفات و اسماء و افعال الهی است، وجه ایجادی و کلمات خلاقه خداوند است.

این عالم گاهی به صورت درخت ( شجره ی الهی ) که ریشه های آن در وجه عدمی ( این سوف ) است، تصویر می شود و گاهی به صورت انسانی تصویر می شود که دیهیم بر بالای سر، و ملکوت در زیر پای اوست و جلوه های دیگر اندام های او را تشکیل می دهند.

این صورت انسانی که جامع اسماء و صفات الهی است، آدم قدیم (105) نام دارد که گاهی آدم علوی (106) یا آدم قدیم علوی نامیده می شود، و واسطه و وسیله آفرینش عالم است. عالم خلقت در حقیقت، عالم ظهور و تجلی صفات و افعال در قالب اشکال و صور است و از این رو « عالم تفریق » نامیده می شود؛ در مقابل عالم صفات و تجلیات که عالم توحید است.

عالم خلقت براساس عالم صفات آفریده شده و هر چه در عالم خلقت روی می دهد، هستی و حیات خود را از عالم صفات و تجلیات، یعنی از « آدم قدیم » می گیرد و اوست که اساس این عالم است و اجزا و عناصر این عالم، اجزا و عناصر پیکر اوست. به این اعتبار، عالمْ آدم کبیر است وآدمْ عالم صغیر، آدم یعنی انسان اول در این عالم که مظهر آدم قدیم است، عالی ترین و کامل ترین مصداق و مجلای صفات و اسماء خدایی است و جمیع عوالم و مراتب وجود ( عقلی، حسی و طبیعی ) را در بر دارد. در مکتب قبالا مقصود از آفرینش آدم به صورت خدا، که در سفر پیدایش آمده، اشاره به همین مظهریت و جامعیت اوست. جهان خلقت در آغاز، غیر مادی و روحانی بوده است، ولی آدم که در عالم تفریق، مجذوب آفرینش شده و از اصل خود غافل مانده بود، نافرمانی کرد و با گناه و سقوط او تمامی عالم خلق روحانی سقوط کرد و مادی و جسمانی شد ( بیرون شدن آدم از بهشت کنایه از این امر است ). در نتیجه ی این سقوط، وحدت و همبستگی اولیه آفرینش در هم شکست، عالم جسمانی از عالم روحانی جدا افتاد و شکینا ( حضور الهی ) غریب ماند و شر و فساد و ظلم جهان را فراگرفت. لیکن انسان، از آنجا که اصل الهی دارد و مظهر اعلا و مجلای کامل صفات خداوند است، سرانجام از راه تقوا و با پیروی از شریعت ( تورات ) به کمال عقلانی و اخلاقی خود باز خواهد رسید و به یاری مسیحا به اصل خود باز خواهد گشت و عالم هستی وحدت و همبستگی اولیه ی خود را باز خواهد یافت؛ چنانکه زکریای نبی گفته است: « در آن روز، یهوه واحد خواهد بود و نام او واحد ». (107)

عرفان یهودی و مکتب گنوسی

(ملکوت شکینا ) (108)

در پایان به بعضی از وجوه اشتراک و افتراق عرفان یهودی و عرفان گنوسی می پردازیم؛ نخست، این که تقابل خدای متعال و خدای صانع جهان در هر دو مکتب وجود دارد. دوم، تقابل میان جسم و روح که به موجب آن، جسم دانی و روح عالی است با این تفاوت که در تفکر گنوسی، جسم به قدری شر است که جهت نیل به رستگاری باید روح را از زندان تن رها ساخت، اما در عرفان یهودی، رستاخیز جسمانی هم مطرح است و در واقع جسم مَرکب روح است. سوم، فرشته شناسی و کیهان شناسی در هر دو وجود دارد، اما قدرت فرشتگان در عرفان یهودی بیشتر از مکتب گنوسی است. چهارم، وجه عدمی خدا (109) بسیار شبیه خدای بیگانه ی گنوسیه است. پنجم، سفیروتها یا جلوه های ده گانه ی نور که از وجه عدمی خدا صادر می شوند، شبیه ائون ها و نظریه ی صدور گنوسیه است. ششم، در میان جلوه ها و تجلیات یا سفیروت، ثنویت جنسی وجود دارد؛ درست مانند ثنویتی که در میان ائون های گنوسیه که در ملأ اعلی وجود دارند. هفتم، آدام قدمون یا آدم قدیم در عرفان یهودی شبیه آدم قدیم گنوسیه است. هشتم، هبوط آدم از بهشت و حضور الهی شبیه هبوط سوفیاست که خود، ذره ای الهی بوده و به عالم جسمانی هبوط نموده است. نهم، در عرفان یهودی وجود مسیحای نجات دهنده، نجات نهایی را میسر می سازد و عالم به وحدت اولیه می رسد. در گنوسیه هم، ظهور مسیحا باعث نجات و وحدت و همبستگی اجزا عالم می گردد.

نتیجه

در دوران هلنیسم در میان یهودیان، اندیشمندانی متأثر از هلنیسم پرورش یافتند که به حق می توان آنها را گنوسی نامید؛ هرچند که مشرب گنوسی آنان ویژگی یهودی خود را داشت. جلوه های نخستین آن که در سنت های باطنیِ مکتوبات مکاشفه ای یهود و در طومارهای بحرمیت قابل مشاهده است، در اندیشه های عرفانی ربی های دوران تلمودی و در عرفان مرکبه، کامل تر شده و در کتاب یهیرا و در عناصر گنوسی کتاب بحیر و سپس در مکتب زوهر به اوج خود رسید. نمی توان با قطعیت تعیین کرد که آیا ابتدا گنوسیه بر یهودیان تأثیر گذاشته اند یا این که تأثیر از حلقه های یهودی بر گنوسیه بوده است. تلاش های زیادی شده است تا خاستگاه تفکر گنوسی را یهودیان قلمداد کند. برای اثبات این موضوع دلایلی وجود دارد، اما به طور کلی این دلایل قانع کننده نیستند.

این هم مقاله آقای ابولقاسم اسماعیل پور در باب کیش گنوسی و عرفان مانوی می باشد که عینا نقل می شود

کیش گنوسی یاGnosticism در زمره مکاتب مهم دینی - عرفانی صدرِ مسیحیت است. در این جستار، مکاتب مهم گنوسی سده های دوم و سوم میلادی مورد تحلیل قرار می گیرد. مکاتب گنوسی عمدة مبتنی بر آراء عارفان صدر مسیحیت، مانند: شمعون مُغ، والنتین، مرقیون و بازیلیدس است. صبغه عرفان در ادبیات هرمسی و در کیش مندایی، صبّی یا مغتسله مکمل تحلیل کیش گنوسی است.

موضوع تازه ای که در این مقاله مطرح می شود، طرح عرفان مانوی است که از دل کیش گنوسیِ صدر مسیحیت برآمده و در سده سوم میلادی، روشنفکران دینی شرق (پیروان دیناوریه در خراسان) و نحله های دینی - عرفانی غرب (آسیای صغیر، سوریه و مصر) را سخت تحت تأثیر قرار داده است. بن مایه عرفانی مانویت، عبارت است از: هبوط روح از عالم نور به این جهان. در این مکتب، رسالتِ انسان، آزاد کردنِ پاره های روح علوی محبوس در پیکر مادی، رستگار شدن روح و پیوستن به جهان نور است.

واژگان کلیدی : گنوستی سیزم، ادبیات هرمسی، عرفان مندایی، گنوسیس، عرفان مانوی مقدمه
ظهور مانویت در سده سوم میلادی، در پهنه فرهنگ بشری جلوه ها و بازتابهای چند گانه و گسترده داشته است، بطوری که تأثیرات این باور را، در ابعاد دینی، عرفانی، اجتماعی، فرهنگی، هنری و ادبی می توان مشاهده کرد. به گمان نگارنده، مهمترین و دیرنده ترین بازتاب مانویت همان بعد عرفانی آن است که در عرفان ایرانیِ بعد از اسلام نیز مؤثر افتاد و هنوز هم به عنوان نگرشی عرفانی قابل توجه است.

مانویت در بُعدِ دینی، به گونه کیشی فراگیر، در سده های سوم تا نهم میلادی عرض اندام کرد و گستره جغرافیاییِ وسیعی را فرا گرفت که از سمت شرق، تا چین و از سمت غرب، تا بیزانس و روم امتداد داشت و بعدها تا قرون وسطی به صورت فرقه های پراکنده، در ایران، سوریه، مصر، افریقا، بلغارستان، یوگوسلاوی و فرانسه به حیات دینی خود ادامه داد. اما آنچه امروز از جنبه تشکیلات دینی مانویان باقی مانده، چندان چشمگیر نیست و اهمیت آن، بیشتر از لحاظ تأثیر گذاری عرفانی، اسطوره های هنری و ادبی است.

بنابراین، آنچه امروزه برای ما ایرانیانِ آغاز هزاره سوم حائز اهمیت است و درس آموز خواهد بود، بعدِ دینی کیش مانی نیست، بلکه بعد اسطوره ای، عرفانی و هنریِ آن است. در این جا ضمن بررسی ریشه های عرفان گنوسی، به جنبه ی عرفانی اسطوره ای مانویت اشاره خواهیم داشت و تأثیر آن را بر فرهنگ، هنر و ادبیات ایرانی بررسی خواهیم کرد.

 عارفان بزرگ صدر مسیحیت

عرفان مانوی ریشه در کیش گنوسی (Gnosticism) دارد و به راستی گسترنده باورهای گنوسی است. پایه گذارانِ کیش گنوسی مانند شمعون مُغ، (Simon the Magus) مرقیون، (Marcion) بازیلیدس (Basilides) و والنتین (Valentinus) در سده های دوم و سوم مسیحی هرگز مدعیِ نهاد دینیِ گسترده ای نبودند. آنان روشنفکران دینیِ صدرِ مسیحیت بودند که بیشتر به نواندیشیِ دینی - عرفانی نظر داشتند تا ادعای پیامبریِ نو ظهور که جهان را پر از عدل و داد خواهد کرد. اما، مانی که در میان جامعه مَندایی - گنوسیِ سده سوم پرورش یافته بود، ادعای پیامبری و جهان گستریِ کیش خود را در سر داشت و تا حدی نیز به این ادعا جامه عمل پوشاند. ولی گذر تاریخ سرانجام ثابت کرد که مانویت فی نفسه باوری نواندیش و عرفانی در صدر مسیحیت بوده است. با این وجود، چندین قرن به صورت تشکیلات دینیِ وسیعی درآمد، ولی سرانجام در بعد تشکیلات دینی شکست خورد و از نو به صورت مکتبی عرفانی درآمد و به حیات خود ادامه داد. آشکار است که شناختِ ریشه های عرفان مانوی، مستلزمِ کاوش در آراء عرفانیِ نخستین پایه گذارانِ کیش گنوسی است و ما در این جا به اختصار به آن خواهیم پرداخت.

شمعون مُغ نخستین گنوسی یا عارف مسیحی، اهل شو مِرون و معاصر حواریون حضرت مسیح بود که خود را صاحب «روح خداوند» یا «قدرت عظیم خداوندگار» می دانست. او زنی را به نام هلنا (Helena) در روسپی خانه شهرِ صور یافته بود و همیشه همراه خود می برد و می گفت که این زن روحِ هبوط کرده از آسمان است و در این جهانِ پستِ مادی اسیر است. اما شمعون همه جا عنوان می کرد که هلنا را نجات بخشیده است.(2)
شمعونیان معتقد بودند که «خداوند نیروی واحدی است که به <دو جهانِ>زیرین و زبرین بخش گردیده است. او زاینده خویش است و خود را رشد می دهد. او خود را می جوید و می یابد، مادر و پدر خویش است...، او یکی و ریشه همه است. این وجود یکتا، بوده و هست و خواهد بود. او برفراز، در قدرتِ زاده نشده خویش است، در پایین در جویبارها (یعنی در جهانِ مادی) در صُوَر ظهور دارد، و در فراز با قدرت بیکرانِ ملکوتی به سر می برد تا صورتِ وی به کمالِ مطلق برسد. (بهار: 141)

بدین گونه، نخستین نگرشِ عرفانیِ صدرِ مسیحیت(3) بیشتر بر ریشه واحد قلمروِ روح و جاودانگیِ آن تاکید داشت و روح ازلی بعدها همچون هلنا هبوط می کند و در این جهان پستِ مادی اسیر می شود. غربت گنوسیان، در واقع همان غریبگیِ روح ازلی، در این جهانِ خاکی است. البته این بدان معنا نیست که خداوند ازلی هبوط می کند، بلکه عنصر ازلی، وجودِ مادینه ای از خود برون می زاید به نام اپی نوئیا (Epinoia) (= تفکر) و هموست که به عنوان پاره ای از وجود ازلیِ خداوند بر این جهان هبوط می کند. او همان مادرِ آسمانی است که فرشتگانی زاد. اما این فرشتگان از وجود پدرِ آسمانی خود بی خبر بودند. پس مادر آسمانیِ خود را به زمین فرو کشیدند و محبوس کردند. اما شمعون او را کشف کرد و نجات داد. پس، هر که به عرفان شمعونی گرایش می یافت، معتقد بود که با شناخت این روح با وجودِ ازلیِ هبوط کرده، نجات خواهد یافت. رسالت او در این جهان، آزاد کردنِ روح ازلی است. هر که روح علویِ خویش از تن رها کند، به گنوسیس (Gnosis) (معرفت) دست خواهد یافت و گنوستیک (Gnostic) (عارف، شناسا) خواهد شد.

به زعمِ شمعون، هر عارف می تواند به شکل روح القدس در این جهان پدیدار شود و درباره اصلِ آسمانیِ خود سخن گوید و آدمیان را به سرچشمه ایزدیِ خود رهنمون گردد. در نتیجه به نظرِ شمعون معرفت یافتن به تبار آسمانیِ روح شرط رستگاری است، نه پرهیزگاری و تقوا.

والنتین، یکی از عارفان بزرگ سده دوم میلادی، در حدود 100 م. در مصر زاده شد و در سالهای 135-160 م، در روم به تعلیم پرداخت. بعد به اسکندریه رفت و حدود 180 م، در همان جا در گذشت. پژوهندگان گمان می برند که انجیلِ حقیقت (Gospel of Truth) نوشته اوست. این اثر در متون بازیافته نجع حَمادی آمده است:

انجیلِ حقیقت، شادمانی است برای آنان که از پدرِ حقیقت، فیض معرفتش را دریافته اند، به واسطه قدرت کلامِ او که از بهشت فراز آمده است، آن که در تفکر و اندیشه پدرِ آسمانی است.( 21: 37-32)

انجیل حقیقت از آن رو «انجیل شادمانی» خوانده شده که برای کسانی که به معرفتِ پدرِ آسمانی دست یافته اند، شادی آور است. به پاسِ همین عرفانِ رستگاری بخشنده است که عارف به شادی و کمال دست می یابد.
والنتین به موجودی ازلی و بیکرانه اعتقاد داشت که ناشناخته مانده بود. این نیای ازلی چهار قوه بی کرانگی، تفکر، عقل و حقیقت را آفرید. از این چهار عنصر پدر و مادرِ همه چیز و همه کس پدید آمدند. کمال و سوفیا نیز واپسین آفریده او بودند. از میان این آفریده های مینویی، تنها عقل بود که خدا، یا نیای ازلی را می شناخت. پس، عقل خواست که به دیگر آفریده ها نیز خداوند را بشناساند. در این میانه، سوفیا نه تنها به شناخت خداوند نایل نشد، بلکه به شهوت و عشق در غلتید، او هماره آرزو داشت که به معرفت دست یابد. آرزویی محال که او را به قعر بی کرانگی در افکند. قدرتی آسمانی او را نجات داد، شهوت را از او دور کرد و او را به بهشت فراز آورد. اما اندوهِ نشناختنِ خداوند در سوفیا ماند و باز گمراه شد. اندوه و گمراهیِ سوفیا همه را مبهوت و مقهور کرد. همه اندیشیدند که آیا راه نجاتی خواهد بود؟

آنگاه مسیح و روح القدس به پیدایی آمدند. آنان وظیفه نجات سوفیا و برقراری آرامش را سرلوحه کار خویش قرار دادند. مسیح گنوس (معرفت) را به ارمغان می آورد و عیسی، زاده دیگر آسمانی، وظیفه نجات بخشی را بر عهده دارد.

جهانِ مادی در نظر والنتین به دست سوفیای زیرین آفریده می شود. سوفیای زیرین بازمانده همان سوفیای گمراه است که به روشنی و کمال دست نیافت و به معرفت نرسید. آدمیان و همه موجودات مادی از اصل آسمانیِ خود بی خبرند و در جهان مطلق به سر می برند. اما روح پنهان نهاده شده در آنها می تواند شکوفا شود و به معرفت رسد. (بهار: 154-160؛ (8 1: 37-32)

باز می بینیم که در مکتب عرفانیِ والنتینی نیز، با همه روایات اسطوره ایش سخن از دربند شدنِ روح در تنِ مادی است و نجاتِ روح شرط اصلیِ رستگاری است. آنچه که در نگرش شمعونی «هبوط روح» خوانده می شود، در نگرشِ والنتینی «دربند شدن و گمراهیِ روح» از اصل آسمانی ِ خویش است.

مرقیون، عارف دیگر صدرِ مسیحیت، اهل آسیای صغیر بود و دیدگاهی نوین در عرفان داشت. او بر عکس دو پیش کسوتِ خود، شمعون و والنتین، که مکتبشان شالوده ای اساطیری داشت، مکتبی نو در عرفان پدید آورد و انجیلی تازه نوشت که به نام او، انجیلِ مرقیون(--->17) معروف است. مرقیون ایمان را راه نجات می دانست و تاکیدی بر این نظرگاه رایج گنوسیان نداشت که می گفتند گنوس یا معرفت شرطِ نجات است. اما آنچه که او را در شمارِ گنوسیانِ طراز اول قرار می دهد، نه این باور، که اعتقاد اوست به دو خدا، نخست خدای بزرگ و ناشناخته ای که بسی در دوردستها، فراسوی آسمانها به سر می برد و اصلاً در کار آفرینش این جهانِ پست مادی دخالت ندارد، دوم خدای جهان آفرینی که این عالمِ خاکی زاده اوست. خدای ناشناخته پدرِ عیسی مسیح است و هر که بدو شناسا شود، رستگار و جاودانه گردد. اما روح با خدای ناشناخته کاملاً بیگانه است، حتی وقتی که نجات می یابد، از درک او عاجز است. عیسی مسیح روح انسانها را از این جهان مادی نجات می دهد. پس، مسیحِ مرقیون نه مسیحی زمینی که مسیحی آسمانی و منجی انسانهاست.

به گمان مرقیون، رستگاری از راه ایمان و به واسطه فیض الهی میسر است. منجی معرفت باطنی را نمی آموزد، او اصلاً تعلیم نمی دهد یا هدایت نمی کند، بلکه به مؤمنان فیض می بخشد که میان خدای ناشناخته و خدای جهان مادی ،آن نخستین را برگزینند.17;37-41:18

بازیلیدس، عارف دیگر سده دوم میلادی، در حدود سالهای 117 تا 161 می زیست. او از اسکندریه برخاست که ملتقای فرهنگیِ شرق و غرب بود. بازیلیدس نیز مانند مرقیون، به خدای ناشناخته اعتقاد داشت، اما او را به صورت خداوندگاری شخصی می پنداشت. او تحت تأثیر انجیل جعلیِ یوحنا بود و می گفت که خدای ناشناخته نطفه همگانی یا آشفتگیِ نخستین را از هیچ آفرید. عناصر آسمانی به بالا گریختند، اما تنها روح انسان بر جای ماند.
بازیلیدس معتقد بود که عیسی مسیح در هنگام تعمید در رود اردن به گنوس (معرفت) دست یافت و نخستین نمونه مینوییِ گنوسیان (عارفان) شد. انسانها به واسطه او از گوهر درونی خود، روحِ در بند، آگاه می شوند و با کسب معرفت به بهشت رهسپار خواهند شد. (الیاده: 33-32)

کارل گوستاو یونگ نوشته های کتاب هفت خطابه برای مردگان Seven Sermons to) (the Dead را به بازیلیدس نسبت داده است. معروف است که بازیلیدس بیست و چهار کتاب در تفسیر انجیل نوشته است. خود نیز انجیلی داشت که آن را «معرفت امورِ فراجهانی» می خواند و بر پایه تعالیم ماتیاس (Mathias) (از مریدان مسیح که پس از خودکشیِ یهودای خائن، جای او را گرفت تا دوازده حواری کامل شود) نگاشته شده بود.

بازیلیدس به شاگردان خویش می آموخت که باید خود را وقف دستیابی به «معرفت» کنند وآنان را به پنج سال سکوت وا می داشت و معتقد بود از هر هزار نفر، فقط یک تن می توانست سفر عرفانی را تکمیل کند و به «گنوس» برسد. میان عقاید عرفانیِ بازیلیدس و عرفان بودایی - هندو اشتراکاتی یافته اند، از جمله، روند تکوین جهان و آفریده شدنِ جهان از هیچ، در این آموزه ها، یکی است.

به نظر بازیلیدس نیز، خدای جهان آفرین از وجود خدای ناشناخته و از قلمرو اَبرکیهانی ناآگاه است. این غفلت در وجود انسانها نیز هست. او معتقد است که همه چیز از جهان پست به اقلیم اعلی می گراید، اما برای این گرایش و از میان بردن غفلت روح آدمیان، گنوس باید از آسمان نازل شود. این گنوس بنا به باور بازیلیدس، همان انجیل است. عیسی تجسم زمینی اشراق عظیم است. این اشراق، همان گنوس یا معرفت است که عیسی آن را برای آدمیان به ارمغان آورده است. بدین گونه، «شعله الهی» مکنون در وجود انسان زبانه خواهد کشید. هر که بدین مرتبه دست یابد، گنوستیک، عارف و شناسا خواهد شد.

رستگاری در نزد عارف، همانا جداییِ روحِ نامیرا از روحِ میرا و از تن مادی به واسطه تطهیر است. هر که فراسوی وجود خویش را دریابد، رستگار شود، یعنی به خداوندِ ماورای وجود رسد. (41-47 :18î( صبغه عرفان در ادبیات هِرمِسی
افزون بر اندیشه های عرفانی عارفان بزرگ صدر مسیحیت، سده سوم میلادی انباشته از نوشته های هرمسی است که صبغه پررنگ عرفانی دارند. هرمس در اصل نام خدایی یونانی و پیام آور خدایان است. در مصر روزگار سلطه یونانی نیز هرمس را با توث (Thoth) خدای مصری یکی دانستند. اما نوشته های هرمسی که در سده های دوم و سوم میلادی عمدة در اسکندریه مصر به زبان یونانی به رشته تحریر در آمده اند، عبارتند از نوشته های عرفانی که به شخصیتی افسانه ای به نام هرمس تریس مجیستوس (Hermes Tris- megistus) (یعنی هرمس سه بار بزرگتر) نسبت داده اند.(22 î(

نوشته های هرمسی شامل رساله ها و مباحثاتی هستند که عمدة جنبه گنوسی دارند. یکی از معروف ترین این رساله ها، پویی ماندرس (Poimandres) (شبان آدمیان) نام دارد که روایاتش در باب تکوین جهان و انسان درونمایه ای گنوسی دارد. در این رساله آمده که راوی سرچشمه های کیهان، زمین و سرنوشت او را طی مکاشفه ای دیده است. این مکاشفه به واسطه «شبانِ آدمیان»یا «عقلِ قدرت مطلق» میسر شده است.

ویژگی دیگر این رساله عرفانی این است که خدای متعال و خدای آفریننده جهان مادی، در تقابل با یکدیگر نیستند، بلکه جهان مادی جنبه ناقص وجود به شمار می رود و نشانی از انزجار و تنفر نسبت به جهان مادی در آن نیست. پس، به سیر عرفانی - فلسفی متفاوتی در اسکندریه بر می خوریم، در آنجا به ثنویت نور و ظلمت قائلند.î) (76-77 :18

در رساله هرمسی پویی ماندرس آمده است که «در آغاز در همه عالم روشنی بود، آرام و شادی بخش، سپس در پایین تاریکی پدید آمد که وحشت آور، تنفرانگیز و سخت در هم پیچیده مانند ماری بود. آن گاه این تاریکی طبیعتی مرطوب یافت، سخت به حرکت درآمد و از آن دود برخاست و صداهایی نامشخص بلند شد، گویی صدای شعله های آتش بود .از سوی دیگر، از جهان روشنی، کلام مقدس (Logos) در همه طبیعت پیچید و آتش نیالوده از درون طبیعتِ مرطوب فراز آمد، که آتشی سبک، تیز و پویا بود و هوا، که خود سبک بود، آن شعله های آتش را دنبال کرد و تا بدان جا که آتش به دور از زمین و آب برخاسته بود، برفت، گویی فرازِ آب و خاک معلق بود، در آن پایین، آب و خاک فرو ماندند و بر اثر نَفَس کلام، که بر فراز ایشان قرار داشت، به جنبشی پر سروصدا در آمدند. (بهار: 151-150)
منظور از روشنی، همان خدای مطلق است. طبیعتِ مرطوب همان تاریکی، و کلام مقدس، پسر خداوند است. پس هنگامی که انسان کلام مقدس را بر زبان آورد، عارف و شناسا گردد.

از خدای مطلق یا عقل کل، انسان نخستین آفریده شد. هموست که خدای مطلق آسمانی را به جهانیان می شناساند. در واقع، معرفت به واسطه اوست که بر آدمیان کشف می گردد. این انسانِ ازلی، مذکر بود و طبیعتِ بکر نیز، مؤنث، هر دو به یکدیگر عشق ورزیدند و با هم آمیختند.

پس، انسان «به یاری عقل می تواند دریابد که به جهانِ بی مرگی تعلق دارد و علت میرندگی او، عشق به طبیعت است، همان عشقی که انسانِ نخستین را به آمیزش با طبیعت کشاند. هر آن کس که این آگاهی را دریابد، به سعادت می رسد.» (همان: 153)

عرفان مَندایی

مَندا (Manda)، واژه ای از زبان آرامیِ شرقی به معنای «دانش، آگاهی و معرفت» است و به یک معنا، برابر نهادِ «گنوس» است. اما کیش مندایی در شمارِ کیشها و مکتبهای گنوسی است. منداییان را صابئین نیز خوانده اند و آنان را با فرقه مغتسله پیوند داده اند. در حالی که سه نحله مستقل، اما مربوط به هم، به شمار می روند. صابئین، که در قرآن مجید سه بار ذکر شان رفته است، (ر.ک: بقره / 62؛ مائده / 69؛ حج / 17) ستاره پرستانِ حرّان بودند. مغتسله نیز فرقه ای مستقل بودند که اساسی ترین آیین شان غسل تعمید بود. اما منداییان پیرو حضرت یحیی بودند که تعمید دهنده حضرت مسیح بود. مندایی ها در سده نخستین میلادی از شرق اردن به حرّان - مرز میان ترکیه و سوریه - کوچیدند و تا جنوب بابل پیش رفته بودند. آنان اکنون در کرانه های رود در خوزستان و جنوب عراق زندگی می کنند. کتاب مقدس منداییان، گنزا ربّا (Ginza Rabba: گنج عظیم) است و به دو بخش گنزای راست و گنزای چپ تقسیم می شود. کتاب های شش گانه ای نیز دارند که عبارت اند از: 1- ادراشااد یحیی (تعالیم یحیی) 2- قُلِستا (مجموعه قوانین) 3- انیانی (نمازها و نیایش ها) 4- سیدرا اد نشماتا (کتاب روان آدمی) 5- اِسفر مَلوشی (دینی یا نجومی) 6- سیدرا اد مَصَوتّا (کتاب تعمید) (ر.ک: فروزنده: برنجی؛16 ;15 î )

بنیاد اندیشه مندایی همان دو بُن نگری یا ثنویت است. دو گوهر روح و ماده از آغاز آفرینش باهم در ستیزند. اساطیر مندایی بیشتر درباره اقلیم ازلیِ نور، آفرینش زمین وانسان، سفرِ بازگشتِ روح به سرچشمه سرزمینِ نور است. (الیاده: 95)

خدای بزرگ نورانی و روحانی در کیش مندایی، حَیی با حیات اعظم نام دارد که برابر نهاد زروان در کیش مانی است. او همسری دارد به نام کنزالحیات (گنج زندگی)، که با او در کنار موجودات اثیری در بهشت برین می زید.

یکی از این موجوداتِ اثیری، پتاهیل (Ptahil) آفریننده جهان مادی و انسان است. روحِ علوی را در نهاد انسان می نهند و معرفت را بدو می آموزند. انسان از طریق همین معرفت است که روح و روح القدس را در می یابد و باید روح را از قفس آزاد کند. زمان و فضا دیوی و اهریمنی اند. در عین حال، نجات بخشان و راهنمایان آسمانی میان آسمان و زمین تردد می کنند تا دستگیر رهروان باشند.

دوزخ میان زمین و جهان روشنی، قرار دارد، و همچون گذرگاهی سخت برای آزمایش ارواحِ نجات یافته است. دیوانی هستند که نگاهبان برزخند و گاه پادافراه دهنده و آزمون کننده اند. (همان: 98-96؛ î 50-52 :18)
عرفان مندایی، همچون عرفان مانوی، مبتنی بر ستیز نور و ظلمت و رهایی نور یا روح از چنگال ظلمت است. در کتاب مقدس منداییان، گنزا رَبّا، بر دوری از جهان ظلمت تاکید شده است. پرهیز از ظلمت به معنای گِرَوش به نور، نیکی و زیبایی است. رهروِ مندایی همیشه در ستیز با نیروهای ظلمانی و پلشت است و سعی می کند که در کنار فرشتگان نور قرار گیرد.

غسل و تطهیر، نقش مهمی در کیش مندایی دارد و دارای دو وجه جسمانی و روحانی است. جنبه روحانیِ غسل نمادین است و بر تطهیر روح و روان تاکید دارد:

نور آب را دید که نیکوست و در آن ساکن گشت؛ رودها و نهرها را جاری ساخت و زندگی از او بود. آب جاریِ نورانی از شمال می آمد و گناه از آدم و فرزندانش را می شست و به جنوب می برد.» (فروزنده: 221)

رهرو مندایی با آیین غسل و خواندنِ نیایشهای عرفانی درباره زیبایی و شکوه جهانِ نور، عظمتِ خدای بزرگ، فرشتگانِ نگهبانِ آبهای روان و بهشت نور، به کمال می گراید و از این رهگذر است که عارف و شناسا می گردد.
فرشته عرفان مَندا ادحیی نام دارد. او را در نیایشها فرا می خوانند تا رهنمای انسان به اقلیم نور باشد. مراحل سیر و سلوک عارفانه مندایی عبارتند از: آگاهی از آیینها و احکام و عمل به آنها، احساس حضور در پیشگاه جهان نور و آگاهی از خطرات جهانِ ظلمت، و وارستگیِ کامل.

اصالتِ نور از ویژگیهای مهم عرفان مندایی است:

نور صورت دهنده هستی است. جهان بالایی، از نور است. حیی که حیات ازلی و ابدی است، منشأ نور است. نور است که به جهان صورت و سیرت می دهد و او را مملو از جان و حرکت می نماید. نور و حیی غیرقابل انفکاکند... سه طبقه عالم بالا همگی از نور کامل شده اند.» (همان: 224-223)

پیامبرانی از اقلیم نور، معرفت را برای انسان به ارمغان می آورند تا به واسطه آن «نور ایزدی» آزاد گردد. این پیامبران، هیچ یک صبغه و هویت تاریخی ندارند، هر چند معتقدند که یکی از آنان در عصر عیسی، در اورشلیم می زیست. اما چون نام او مندای حیّه (معرفتِ زنده) است، بی تردید افسانه مزبور فاقد مبنای تاریخی است و بیشتر جنبه جدلی دارد.(51 :18 î(

بسیاری از مضامین دینی - عرفانی مندایی و مانوی ساختاری مشابه دارند. از جمله اعتقاد به دو بُنِ نور و ظلمت، آزاد کردنِ پاره های نور یا روح از زندان این جهان خاکی، گرایش به ایزدانِ نور، خیر، پاکی و زیبایی وغیره.
تنها وجهی که منداییان را از مانویان ممتاز می سازد، همان تطهیر یا غسل جسمانی و روحانی است. تطهیرِ روح در زمره درونمایه های بنیادی عرفان مندایی است. مراسم مربوط به مرگ و خاک سپاری نیز از جلوه های ویژه این کیش است. منداییان قدیم مرده را در گوری ناشناخته به خاک می سپردند، چون جسم مرده اهمیتی نداشت. آنگاه تا چهل روز، مراسم ویژه برگزار می کردند تا عروج روحِ مرده را به بهشت نور میسر سازند. این سفرِ روحانی، دارای عقبات سخت و دشوار گذری است که تنها به کمک آیینهای ویژه هموار می گردد. نجوای نیایشها و سرودهای عرفانی، باعث می شود که روح، معرفت یابد و سرشتِ نیروهای ظلمانی را بشناسد و با روی گرداندن از آنها، به دیارِ نور رهسپار شود.

عرفان مانوی

معرفت، آگاهی و خرد، مهم ترین ویژگیِ کیش مانوی است. از این رو، جنبه عرفانی این کیش اهمیت خاصی دارد. مانی، بر خلاف مرقیون که می گفت: رستگاری تنها از راه ایمان و فیض الهی میسر است، می گفت: دانش و معرفت شرط رستگاری است. به همین سبب، مانی جهان شناختی گسترده و ژرف داشت. جهان شناسیِ او هر چند با اساطیر در آمیخته بود، ساختار پیچیده و شگرفی داشت و متکی به نجوم و دانشهای دیگر بود.
عرفان مانوی در بطن خود گنوسی بود. مانی، خرد، دانش و معرفت را بر ایمان و سنت ترجیح می داد:

اکنون نیز خود (همزاد) با من رَوَد (همراه است)، مرا خود دارد و پاید، به نیروی او با / دیوِ / آز و اهریمن کوشم (می ستیزم)، و مردمان را خرد و دانش آموزم و ایشان را از آز و اَهریمن رهایی دهم. و من این چیز (امرِ) ایزدان، و خرد و دانش روان چینی(4) را، که از آن نرجمیگ(5) پذیرفتم... (بهار: 231).

از این گذشته، مانی در نوشته ها و مواعظ خود همیشه بر حکمت، کتاب، دانش و تمثیل تاکید می ورزید. البته خردی که مانی از آن سخن می گفت، خردی مبتنی بر اشراق بود.

مانی خود در جوانی عضو فرقه عرفانیِ مغتلسه (گروه غسل کننده) بود و مرشد عرفانیش الخسایی یا الخسائیوس بود. یکی از مسائلی که باعث شد، مانی از این فرقه جدا شود، این بود که او با تطهیرِ صرفا جسمانی و شرکت در آیین غسلهای روزانه مخالفت کرد و معتقد شد که تطهیر از راه گنوس و معرفت امکان پذیر است. به بیان دیگر، او تطهیر روح را مطرح کرد و آن را بر تطهیر بدن مرجّح دانست و گفت: «و او تطهیری که / عیسی / از آن سخن گفت، تطهیر از راهِ معرفت است و شامل جداییِ نور از ظلمت، جدایی زندگی از مرگ و جداییِ آب زنده از آب منجمد است.» (کلیم کایت: 35)

منظورِ مانی از اصطلاح «آبِ زنده» - که در نوشته هایش بارها به کار برده است - همان آبِ مینویی یا روحانی است، که باعث تطهیر روح و جان آدمی می شود. کاربرد «آب زنده» جنبه استعاری دارد، استعاره ای گنوسی برای پالودنِ روح و نورِ در بند. (همان)

اصولاً اصطلاح «زنده» در متون عرفانی مانوی، جزو واژگانِ بسامدی است. مانی کیش خود را «دین زنده» و انجیل خود را «انجیل زنده» (Evangelyon Zindag) نامیده است. مانویان نیز پیامبر خود را «زنده گر» لقب داده اند، چه به واسطه کلام زنده اوست که انسان، عارف و شناسا می شود. پس عرفان مانوی در وهله نخست عرفانی بیدارگر و روشنگر بود. عرفانی که انسان را از حقیقت و از بن راستین خود آگاه می کرد. چه به زعم مانویان، انسانها در این جهانِ آمیخته از نور و ظلمت اسیرند و باید خود را از چنگِ ظلمت برهانند. نخستین شرط این رهایی، معرفت است. معرفت به خود و آگاهی از خدای نور، خدای متعالی که ورای این کیهانِ مادی می زید و با وی هم گوهر است. البته تنها پاره ای از وجود انسان، پاره ای نورانی و روحانی که در زندانِ تن اسیر است، با خدای نور هم گوهر است.
این گوهرِ زندانی و تبعیدی که به گونه پاره نور تصویر می گردد، روح یا خرد (Nous) نام دارد و برابر گنوس (gnosis) است، که عارفان صدر مسیحیت از آن سخن می گفتند.

در عرفان مانوی، از هبوط روح، بدان گونه که گنوسیان قرن دوم و سوم میلادی مطرح می کردند، سخنی نیست، بلکه جهان خود به دو قلمرو کاملاً مجزای نور و ظلمت تقسیم گردیده است. روح در واقع از ماده جدا بوده است. تنها رشکِ اهریمن و دیوان باعث شده که به جهانِ نور بتازند و در جنگی شگفت آور که میان ایزدانِ نور و اهریمن و دیوان رخ می دهد، پاره هایی از نورِ ایزدان به چنگ دیوان می افتد و بدین گونه دورانِ آمیختگیِ نور و ظلمت آغاز می گردد.
انسان در جهان شناختِ مانوی، زاده همین دورانِ آمیختگی است. تنِ انسان دیوی و روح او علوی و آسمانی است. انسان باید، این روحِ در بند را از زندانِ تن برهاند تا رستگار شود، و گرنه، در این جهان پر از درد واندوه، باز زاده خواهد شد و در رنج خواهد بود.

آرزوی رسیدن به بهشتِ نور، یکی از درونمایه های مهم عرفان مانوی است. انسانی آزرده، غریبه و مفلوک در این تیره خاک تنها آرزویش رهایی است و آنگاه وصل شده به جهانِ اعلی، ایستادن در برابرِ وزروان یا پدر عظمت که خدای برتر و ناشناخته ایزدستانِ مانوی است، خدایی که هیچ سنخیتی با ماده و با این جهان ندارد، در ملکوتِ اعلی به سر می برد و تنها، در پایان جهان است که با ارواح و انوارِ پالوده و رستگار شده، دیدار خواهد کرد. همه نورهای آزاد شده که از ماه به خورشید و از خورشید به بهشتِ نو، بهشتی موقتی تا پایان جهان رهسپار شده اند، در پایان جهان به بهشت روشنی خواهند پیوست و با زوران آمیخته خواهند شد. آنگاه جهان یکپارچه نور خواهد شد و ظلمت از بین خواهد رفت و اهریمن در مغاکی ژرف به زندان خواهد افتاد.

روندِ رستگاری در عرفان مانوی با نگرشی دیگر نحله های گنوسی متفاوت است. رستگاری به اعتقاد مانی، طی روندی پیچیده میسر می شود. این روند هاله ای اسطوره وش به خود می گیرد .از این رو، شرحِ کیفیت رستگاری و نجاتِ روح در عرفان مانوی مستلزم توجیهی اساطیری است. (اسماعیل پور: 1373) در این جاست که عرفان مانوی با جهان اسطوره ها گره می خورد و از یکدیگر جدا شدنی هستند. شناختن عرفان مانوی مستلزم شناخت اساطیر مانوی است. از آن رو که مانی، خود تحلیلی اساطیری از جهان و کائنات داشت، او بر عکس دیگر گنوسیانِ برجسته صدر مسیحیت که ذهنی تحلیلی و فلسفی داشتند، به اسطوره و هنر بیشتر گرایش داشت. حتی هنگامی که از تکوین جهان و روند آفرینش سخن می گفت و می خواست توجیهی نجومی داشته باشد. گاه مطالب نجومی را با باورهای اساطیری پیرامونِ اختران و اباختران در آمیخته است. اشتباه دیگر مانی این بود که باوری عمیقا عرفانی اساطیری را به صورت دینی شریعت مدار در آورد که قرنها پایید، اما سرانجام نتوانست تاب آورد و از نو، به صورت مکتبی عرفانی، به حیاتش ادامه داد.

یکی از درون مایه های مهم عرفانی در آیین مانی، اسارت هُرمزدبَع یا انسانِ نخستین است. هرمزدبغ از بهشتِ نور فرود می آید تا در مرزِ دو جهانِ نور و ظلمت به نبرد اهریمن یا پادشاه ظلمت رود، چون وظیفه حفظ آرامش بهشتِ برین بر عهده اوست.

شخصیت و خویشکاری رهایی بخشی و پاسداریِ بهشت برین که بر عهده او گذارده شده، خود نشان از اهمیتی دارد که مانی و عرفای مانوی برای انسان قائل شده اند. هرمزدبغ نماد آسمانی انسان کامل است. مفهومی که بعدها در عرفان سده های متأخر نیز می توان مشاهده کرد. او در پیکارِ خود شکست می خورد و به چنگِ دیوان می افتد. شکست او آیا خود نماد جهاد انسان در راه نفس کشی و گاه شکست انسان در این راه پر عقبه نیست؟ عرفای مانوی اسارت انسان نخستین را نماد اسارت روح انسان زمینی دانسته اند و می گفتند رهایی او به دست منجی، خود نماد رستگاری و آزادی روح محبوس در تن انسان است.

از سویی، چون هرمزدبغ، بی هوش در ته ظلمت افتاده بود، نه چیزی می شنید و نه چیزی می دید. عرفا از این وجه زندگی او، به فراموشی، کوری و کری انسان در عالم خاکی تعبیر کرده اند. انسان از یاد رفته، نابینا و ناشنوا در قعر ظلمت یا در همین دنیای پستِ زمینی فرو افتاده و امید نجاتش نیست. بخش بزرگی از اشعار و نیایشهای عرفانی مانوی در اندوه همین غربت و سرگشتگی انسان سروده شده است.

پنج فرزندِ روشنیِ هرمزدبغ نیز به چنگ دیوان می افتند و بلعیده می شوند. هر چند در نخستین نبرد میان نور و ظلمت، ایزدِ نورشکست می خورد، اما همین باعث می شود که بهشت نور را تعرضِ اهریمن و دیوان در امان باشد. در واقع، پنج فرزندِ نور قربانی می شوند تا بهشتِ برین میدانِ تاخت و تازِ دیوان نشود.

از این گذشته، پنج فرزند نور همان روحِ زندگانند که بعدها در روند آفرینش انسان نقش مهمی دارند. روح انسانهای خاکی از ذراتِ نور همین ایزدان است. پس، انسان با همه ساختار دیوی و پلیدش، گوهری جانانه در بطن خود به اسارت دارد و همّ و غم او باید نجات این گوهر باشد. این پاره گوهر را عرفانی مانوی و دیگر عارفانِ گنوستیک بارها به مروارید تشبیه کرده اند و چقدر شبیه مضمونی است که حافظ، حدود ده قرن بعد از گنوسیان، کوک کرده است:

گوهری کز صدف کون و مکان بیرون بود

طلب از گمشدگان لب دریا می کرد

این گوهر / مروارید همان پاره نوری است که به رغم عرفای مانوی در صدف تنِ انسان به اسارت افتاده است، در حالی که اصلاً به «صدف کون و مکان» تعلق ندارد. به اسارت رفتنِ این گوهر نشانِ شکست نیست، بلکه رمز و تمثیلی عرفانی است، برای ایثار و جان سپاریِ روح. سرانجامِ خوش رستگاری است که انسان را وا می دارد، در این جهان ظلمانی تن به سختی دهد، رنج کشد تا از بند رهایی یابد و رستگاریِ جاودانی یابد. این رستگاریِ ابدی بهتر از رنجِ «کشیدنِ بارِ تن» است:

بی باده کشیدِ بار تن نتوانم

این روح زندانی و رنجور سرانجام نجات خواهد یافت. نجات او به دست ایزدی است قدرتمند و نور پیکر از تبارِ میترا.

نام ایزدانی اش مهرایزد یا روح زنده است. اوست رهاننده و منجیِ روحِ در بند، نماد رهایی و رستگاری است، سازنده و آراینده جهان، با ده آسمان و هشت زمین، منکوب کننده سرزمین دیوان و در هم کوبنده درندگان و یاغیانِ اقلیم ظلمت است.

نجات روحِ در بند در شمارِ درونمایه های بنیادی عرفان مانوی است، به گونه ای که «رهاییِ و هرمزدبغ از بند دوزخ (ظلمت) در چشم مانویان از همان اهمیتی برخوردار بود که صعود مسیح در مسیحیت. از نظر مانویان، این رهاییِ هرمزدبغ امری مربوط به گذشته به شمار نمی آمد، بلکه نمونه ای نمادین و ازلی و ضامن نجات اخروی همگان و در چشم مومنان واقعیتی تردیدناپذیر بود، زیرا عذاب و نجات هرمزدبغ مثالی از سرنوشت انسان به شمار می آمد.» (بهار: 179)

تأویل اسطوره اسارت روح و نجاتِ وی در عرفان مانوی بدین گونه است که گنوس یا رمزِ حقیقت به روش منطقی و استدلالی توجیه پذیر نیست، بلکه کشف این رمز از راه مراقبه، مکاشفه و شهودِ منتج از اشراق امکان پذیر است. هر چند مانی خود در آثارش بر «حکمت، خرد و خردورزی» تاکید بسیار داشت، اما «خردِ» او خردی اشراقی و مکاشفه ای است. از این روست که اسطوره در بیان حقیقت، از دیدگاه مانی نقشی اساسی ایفا می کند. چون اسطوره نیز بیانی نمادین، رمزآمیز و مکاشفه وار دارد. حقایق عرفانی بیشتر در قالب رمز و تمثیل قابل تبیینند. افزون بر اسطوره ها، تمثیلات نیز در آثار عرفانی گنوسیان، بویژه مانویان، نقش مهمی دارند. î( (23
زندگی و پیروزیِ جاودانی در گرو دریافت معرفت و «سخنانِ زنده» و کشف اسطوره ها و راز و رمزهای «گنوس» است؛ رمزهایی که مانی در «انجیلِ زنده» فاش کرده است. در رساله دو بن، یکی از کتابهای مانی، می خوانیم:
مانی، حواریِ عیسی مسیح، به مشیتِ خدا - پدر. این است سخنانِ رستگار کننده ای که از سرچشمه جاودانی و زنده می آید: هر کس که به آنها گوش فرا دهد، نخست آن را باور کند، سپس آنچه را در عمق وجود او نهاده شده، نگه دارد، چنین کسی، هرگز مرگ را نخواهد دید؛ بلکه، برعکس، از زندگی پیروز جاودان بهره مند خواهد شد. زیرا کسی را باید به یقین خوشبخت دانست که معرفت الهی را دریافته باشد. زیرا به وسیله آن رهایی می یابد و به زندگانی جاودان می رسد. (دکره: 94)

در نگرش مانوی، همان قدر که روح والا و نیک گوهر است، تن فاسد، اهریمنی، حقیر وپَلشت است. ریاضت و خوار داشتِ تن، یکی از ضروری ترین وظایفِ دیناورِ مانوی است. عارف مانوی، چنان تن را خوار می دارد که در روز، تنها یکبار باید غذا بخورد، آن هم به خوراک گیاهی که پیروان، برایش فراهم می کنند، بسنده کند. سالی یک دست جامه به تن کند. حیوانی را نکشد و آزار نرساند، حتی شاخه گیاهی را نشکند. گزیده مانوی هیچ چیز را نباید به مالکیت خود در آورد و روزه های دراز مدت باید بگیرد. همه این سختیها، برای آن است که از جهان مادی دوری گزیند. گزیدگانِ مانوی حتی از ازدواج باید پرهیز کنند؛ چون توالد و تناسل باعث می شود که انوار بیشتری در تن فرزندان زندانی گردند. با این حال، روابط آزاد زن و مرد میان برگزیدگان مانوی برقرار بود. در نوشته های تاریخی مانوی به زنان گزیده ای برمی خوریم که به سلک عرفان گرویده و جزو طبقات ممتاز مانوی به شمار می آمدند. عیسی در آیین مانوی سه جلوه ویژه دارد:

1- عیسای درخشان (Jesus the Splendour) که یکی از ایزدانِ رهایی بخشِ ایزدستان مانوی است. او خدایی آسمانی است و معرفت را برای نخستین انسان، به ارمغان آورد و او را از خواب مرگ بیدار کرد. آدم بیدار شد و بیدارگرِ خود را شناخت. به واسطه او، ایزدانِ آسمانی و پدر آسمانی را دید و خود را دید که «در میان دندانهای پلنگان و فیلان افکنده شده و دریده شده بود - چه دریدنی و چه بلعیدنی!- و سگانش خورده بودند و به هر آنچه هست، آلوده و در بند گشته بود و در گندِ تاریکی زندانی بود، نشان داد. عیسی او را فراز خیزاند و او را از درختِ زندگی بخورانید. آنگاه آدم خروش برآورد و زاری کرد: چون شیری غرّان عظیم نعره ای برآورد، جامه بردرید، بر سینه خویش کوفت و گفت: وای، وای بر کالبد بخشنده من، بر آنان که روح مرا در بند کردند و بر یاغیانی که مرا برده ساختند.» î( (86 :19

عیسای درخشان در عرفان مانوی منبع همه مکاشفات بشری است و وظیفه آگاهی و بیداری سالکان راه حقیقت و خفتگان این جهانِ خاکی را بر عهده دارد.

2- عیسای رنج کش، (Jesus Patibilis) عنوانی است که مانویان غرب به نفسِ زنده (مقدار نورِ بازمانده در ماده که رنج می کشد) داده اند. عیسای رنج کش نیز جلوه ایزدی دارد و در زمره ایزدان مانوی است. او چون پاره نورِ محبوس در تن است.

3- عیسی مسیح (Jesus Messiah)، پیامبر و «پسرخدا»، که به شکل انسان درآمد و به زعم مسیحیان، به خاطر گناه آدمیان به صلیب کشیده شد. مانی با تصلیب مینویی، یعنی به معراج مسیح باور داشت، چنان که نظرِ مسلمانان نیز همین است.

این سه جلوه مختلف عیسی در کیشِ مانیِ همیشه از هم متمایز و باز شناختنی نیست. مانی خود را فارقلیط و نخستین جانشین عیسی مسیح می دانست، چنانکه برای بودا و زرتشت نیز مقامی والا قائل بود، اما از قراین پیداست که از مسیح شناختی کامل داشت و از دو پیامبر دیگر آگاهی تام نداشت.î) (10 :13
آنچه عیسای درخشان به انسان آموخت، این است: مضمونِ سه دوره پیشین، میانی و پسین. دوره پیشین، یعنی دورانِ زرینِ جداییِ نور از ظلمت، جهان یکپارچهِ نور و ایزدان و پاره های مینویی در بهشت نور در کمال آرامش به سر می برند. دوره میانی یعنی همین دورانِ آمیختگیِ نور و ظلمت، عصری که انسانها می زیند و پاره های نور بهشتی هنوز در این جهان در اسارت به سر می برند.دوره پسین، یعنی دوره رستاخیز که پاره های محبوس نجات می یابند و به آسمان می روند و ظلمت شکست خورده و در آتش سوزی عظیمی، همه ناپاکی ها می سوزند و جهان دوباره نورانی و بهشتی می گردد.

با این شناخت، سالک به میوه گنوس دست می یابد، که خود زایشی دوباره است، زایشی در اقلیم نور و حقیقت. درباره رستگاریِ روح و بن ایزدی انسان، مانی در نامه ای می نویسد:

مانی، حواری عیسی مسیح به دخترش مِنوش: بر تو باد لطف و رستگاریِ خدای ما، خدایی که به یقین خدای حقیقی است. باشد که روانِ تو را روشنی بخشد و حقانیت را بر تو آشکار کند، زیرا تو از تبارِ خدایی... به جلال و شکوهت باز می گردی، آنگاه که دریابی، نخست که بوده ای، چه گونه از آن نوع روانها ساطع شده ای که در هر جسمی و در طعم هر چیزی موجود است و به گونه های مختلف موجودات پیوسته.
آخر ریشه این بنیاد ملعون را برکن، و آنگاه بی درنگ می توانی خود را یکپارچه روحانی ببینی.» (دکره: 109-108)

نتیجه
غایتِ آرزوی سالک و عارف مانوی، رسیدن به بهشت نور و ایستادن در برابر زروان در جهان اعلی علیین با جامه نور و یکپارچه نور شدن است. آرزوی جهانی صرفا روحانی و نورانی، آرزوی خدا گونه شدن، عاری از هر نوع بدی، تیرگی و ظلمت بودن، در زمره پاکترین نیاتِ هر رهروِمانوی است. این آرزو، در روز رستاخیز، جامه عمل خواهد پوشید. روزی که آسمانها و زمینهای چندگانه، در هم ریزند و آتشی بزرگ زبانه کشد و همه بدیها و تیرگیها را بسوزاند. واپسین انوار پالوده گردند و به بهشتِ نو بپیوندند. پس بهشتِ نو، به بهشت اعلی علیین می رسد و همه نورِ مطلق شوند. هیچ چیز جز نور نباشد. این درونمایه عرفانی را در بیشتر نحله های عرفانی دوره اسلامی هم می توان به خوبی مشاهده کرد، که نشان دهنده تداوم بخشیِ عرفان کهن ایرانی در پهنه فرهنگی ایران زمین است.

این هم قسمت پایانی به قلم خانم فرشته جعفری و محسن عامری در باب آیین گنوسی و تأثیرات آن بر عقاید عارفان مسلمان

تاریخچه آیین گنوسی

آغاز شکل‌گیری مذهب گنوسی را قرن دوم میلادی دانسته‌اند، اگرچه عده‌ای معتقدند پیش از این تاریخ نیز گرایش‌های گنوسی در میان مذاهب مسیحی و یهودی وجود داشته است. آنها مبدأ این آیین را در ظلمات ایام مختفی می‌دانند (کریستین‌سن، 1375: 70).

 از آنجایی که بیشتر فرقه‌های گنوسی مسیحی‌اند تا اواخر قرن نوزدهم میلادی عقیدۀ حاکم این بود که گنوستیسیزم منشأ مسیحی دارد. اما امروزه با کشف متون جدید و مطالعۀ آنها پی به این نکته برده‌اند که در حقیقت آیین گنوسی از یک قرن پیش از مسیحیت آغاز شده و به سبب نگاه خاص مسیحیت به عالم، در آن بستر مناسبی برای رشد یافته است. اما پس از آنکه آبای کلیسا این آیین را بدعت دانستند و آن را رد کردند، کیش گنوسی از قرن سوم میلادی به صورت کیش مانوی به حیات خود ادامه داد.

کیش گنوسی ابتدا در اسکندریه و سامره رشد کرد. در سامره، کیش گنوسی به رهبری شمعون مغ[2] گسترش یافت. در قرن دوم میلادی، آیین گنوسی در اسکندریه به دست بازیلیدیس[3] گسترش یافت، و والنتین[4] نیز یکی از بزرگ‌ترین مبلّغان گنوسی در این دوران بود. هم‌زمان با این دو، مرقیون[5] در محدودۀ حکومت امپراطوری روم رهبری آیین گنوسی را بر عهده داشت. این چهار تن، در حقیقت پایه‌گذار چهار فرقۀ مهم در آیین گنوسی بودند. با وجود آنکه کیش گنوسی در آیین مسیحیت نشو و نما یافت و ابتدا صبغه‌ای کاملاً مسیحی داشت، در این دوران مخالفت‌ها و حملات بسیاری از جانب گنوسی‌ها علیه مسیحیت صورت می‌گرفت و مرقیون بزرگ‌ترین دشمن کلیسای مسیحی در قرن دوم به شمار می‌رفت.

 فرقه‌های گنوسی عمدتاً مسیحی‌اند، اما تعدادی فرقه غیرمسیحی نیز در میان آنان به چشم می‌خورد که بزرگ‌ترین آنان مانویان[6] و صابئین یا منداییان[7] هستند. مانویت را می‌توان آخرین فرقۀ گنوسی و تنها طریقۀ گنوسی دانست که به گونه بسیار گسترده‌ای انتشار، و مدت طولانی تداوم یافت. تاریخ مانویت از قرن سوم تا پانزدهم میلادی به درازا می‌کشد و دامنه آن حتی تا اروپا وسعت می‌یابد، چنان‌که کاتارها در شمال ایتالیا و جنوب فرانسه و بوگومیل‌ها در بلغارستان تحت تأثیر عقاید گنوسی مانوی بوده‌اند؛ و مردم بخشی از چین نیز تا قبل از حمله مغول به ایران، پیرو کیش مانی بودند. در سده سیزدهم میلادی پیروان مانی به دست مغولان قتل عام شدند.

دین صابئین را نیز نوعی دیانت گنوسی دانسته‌اند که آمیخته با بعضی عناصر از آیین هلنیستی و پاره‌ای تعالیم نوافلاطونی است و تنها فرقه عرفانی قبل از اسلام است که هم خودش و هم آثار و کتب مذهبی‌اش تا امروز باقی مانده است (زرین‌کوب، 1389 ب: 269).

از قرن دوم میلادی، نفوذ آیین گنوسی در بخش ماورای اردن و سوریه تا قلب بین‌النهرین به وسیله فرقه‌های تعمیدی آغاز شد. از جمله این فرقه‌های تعمیدی، فرقۀ الخزایی است؛ فرقه‌ای با گرایش گنوسی یهودی و مسیحی که مانی دوران کودکی و نوجوانی خود را در میان آنها گذرانده و از آنان تأثیر پذیرفته بود. بدین‌ترتیب مانی با تأثیرپذیری از آنان در ناحیه بین‌النهرین یکی از مهم‌ترین فرقه‌های آیین گنوسی را بنیان نهاد. «مانویت نمایانگر روحانی‌کردنِ حادِ آیین گنوسی الخزایی است، به‌علاوۀ یک عنصر اصلی دیگر که عبارت از درکی کاملاً نوین از انجیل‌ها و آثار پولس[8] است» (دکره، 1383: 58). آیین مزدک را نیز، عده‌ای گنوسی دانسته‌اند. از جمله عقاید گنوسی مزدکیان، مسئله نجات روح از ماده است و اعتقاد به دو اصل روشنی و تاریکی؛ همچنین عقیده به خدای متعالی که در آفرینش و امور جهان دخیل نیست (بهار، 1388: 94).

درباره ریشه‌های آیین گنوسی، اختلاف نظر وجود دارد. عده‌ای ریشه‌های آن را در عقاید ایران باستان جست‌وجو کرده‌اند و عده‌ای دیگر آن را بیشتر متأثر از عرفان یهودی دانسته‌اند. اما با بررسی عقاید گنوسی می‌توان نتیجه گرفت که این آیین نیز التقاطی است، و ترکیبی است از آرا و اندیشه‌های مختلف، به‌ویژه اندیشه‌های شرقی همچون ثنویت ایرانی و عرفان یهودی و نجات‌شناسی ایرانی- مسیحی، باورهای افلاطونی و نوافلاطونی، فلسفه هلنی و ... . محمد معین معتقد است:

حکمت گنوسی معجونی از معتقدات نوافلاطونی و شرقی دربارۀ اخلاق و کائنات بود و در عین حال با آیین یهودی و مسیحی ارتباط و جنبۀ دینی داشت، ولی چون با اصول جزمی و شرایع و قوانین مبارزه می‌کرد، از دین کلیسا باز شناخته می‌شد. گنوستیسیزم ادیانی را که به صورت دستگاه و سازمان دنیوی قهاری درآمده بودند مایۀ انحطاط می‌شمرد (معین، 1336: 347-351).

به گفتۀ زرین‌کوب، مذهب گنوسی زاییدۀ مجادله بر سر مسئلۀ شر بوده است: «وقتی فرد گنوسی دنیای خود را در محاصرۀ بدی و زشتی می‌بیند، خویشتن را غریب و زندانی در چنین دنیایی احساس می‌کند؛ لذا حسرت دنیایی آکنده از نور می‌خورد و بر ضد دنیای ظلمانی قیام می‌کند» (زرین‌کوب، 1390 الف: 23).

اگرچه کوئیسپل (Quispel) در مطالعات خود، بر ریشۀ یهودی برخی آموزه‌های گنوسی تأکید می‌کند، و آن را متأثر از یهودیت اسکندرانی می‌داند، اما به عقیدۀ هانس یوناس آیین گنوسی صرفاً حاصل فرهنگ و دین یهودی یا ادیان ایرانی، مصری یا یونانی نیست، بلکه ترکیب و التقاطی است از فرهنگ غرب، یعنی دنیای یونانی اطراف دریای اژه، و فرهنگ شرق، یعنی تمدن‌های قدیمی مصر و ایران و هند (Jonas, 1991: 33).

تا پیش از کشف متون نجع حمادی[9] و چند اثر دیگر گنوسی در مصر، اطلاع محققان از کیش گنوسی فقط از طریق گزارش‌ها و ردیه‌هایی بود که مخالفان و بدعت‌شناسان مسیحی علیه این کیش نوشته بودند. آثار کشف‌شده در نجع حمادی، آثار باقی‌مانده گنوسیان است؛ شامل 13 نسخۀ پاپیروس قدیمی و حاوی حدود 50 متن که به باور محققان، این متون، جزء اولین نوشته‌های گنوسی بوده است که 16 قرن پیش، وقتی گنوسیان با مخالفت کلیسای ارتدوکس مواجه شدند، آنها را پنهان کردند تا از خطر نابودی در امان بماند.

 بسیاری از محققان پس از کشف متون نجع حمادی معتقدند یهودیت غیرسنتی (heterodox) نقش بسیار مهمی در شکل‌گیری و توسعۀ فِرَق گنوسی ایفا کرده است (ایلخانی، 1374: 16-31). چنان‌که پیش از این اشاره شد، بسیاری از منابع تحقیق در کیش گنوسی، آثاری است که در حقیقت مخالفان این آیین در مخالفت و ردِ گنوسی‌گری نوشته‌اند؛ از آن جمله رساله‌هایی است که آبای کلیسا و بزرگان آیین مسیحی در رد کیش گنوسی و مانوی نگاشته‌اند. اما پس از کشف متون نجع حمادی و به‌ویژه از قرن هجدهم میلادی در اروپا پژوهش درباره کیش گنوسی آغاز شد و در قرن نوزدهم شکل جدی‌تری به خود گرفت. از مهم‌ترین افرادی که در اروپا در زمینه کیش گنوسی تحقیقات مفصلی داشته‌اند می‌توان از هانس یوناس (Hans Jonas)، مورخ آلمانی، نام برد که یکی از پایه‌گذاران شیوه جدید در مطالعات گنوسی بود. همچنین، پژوهشگرانی چون پاژل (Elaine Pagels)، جورج مکری (Georg MacRae)، آرتور داربی ناک (Arthur Darby Nock) و ... دست به بررسی جنبه‌های مختلف اعتقادی و باورهای گنوسی زدند.

متون مانوی نیز از منابع بسیار مهم برای شناخت بهتر کیش گنوسی است. در اواخر قرن هشتم میلادی، پیداشدن اوراق متون مانوی در ناحیه تورفان به زبان‌های فارسی، سغدی، ترکی قدیم و چینی باب تازه‌ای در مطالعات مانوی‌شناسی گشود. امروزه آثار فراوانی درباره دین مانی نوشته شده که بیشتر این آثار به زبان‌های اروپایی است و محققان بزرگی چون گوستاو فلوگل (Gustav Flugel)، هنینگ (Max Henning)، مری بویس (Mary Boyce)، گئو ویدنگرن (Geo Widengren) و ... نوشته‌اند.

آرا و عقاید گنوسیان

از مسائل مهم آیین گنوسی رسیدن به «معرفت» است. از این‌رو این مکتب را «‌ادریة»[10] نامیده‌اند. به عقیده ایلخانی، بیان عقیده‌ای واحد برای مذهب گنوسی مشکل است. زیرا فِرَق گنوسی متعدد بودند و در سرزمین‌های متعدد و گوناگون می‌زیستند و گاهی عقاید خود را در هاله‌ای از اساطیر قرار می‌دادند و به آن شکلی رمزگونه می‌بخشیدند (همان: 16-31).

گنوستیسیزم با پرسش‌های اساسی درباره وجود یا زندگی دنیوی سر و کار دارد: اینکه ما از کجا آمده‌ایم؟ و به کجا می‌رویم؟ (Jonas, 1991: 334). «گنوسیست‌ها از یک گونه ثنویت (دوئالیزم) آغاز سخن کرده و روح را اساساً از جسم جدا دانستند و گفتند عالم ماده آن‌قدر پلید و ناپاک است که شأن خداوند عالم نیست، چنین مخلوق ناپسندی را به وجود آورد» (ناس، 1390: 628). این جهان و عالم مادی، در نتیجه خطایی بنیادین در بخشی از فوق کیهان، از موجودی الاهی به نام سوفیا به وجود آمده است. طبق اساطیر گنوسی، آفرینش انسان بر روی زمین ناشی از این بود که سوفیا، آرزو کرد استعداد ذاتی خود را برای آفرینش بدون تأیید شریک و همسر الاهی خود عملی کند.

طبق برخی دیگر از عقاید گنوسی، جهان مادی نه به دست خدای متعال بلکه به دست خدایی پست و شریر به نام دمیورژ (Demiurge)، یعنی همان خدای یهودیان، آفریده شده است. بنا بر عقاید گنوسی، آفرینش جهان نتیجه هبوط و جدایی روح از الوهیت خویش است. برخی حوادث منجر به این می‌شود که انسان از اصل آسمانی خویش دور افتد و جایگاه اصلی‌اش را فراموش کند و بازگشت به این اصل آسمانی که گاهی از طریق وحی به او افاضه می‌شود، مهم‌ترین اندیشه گنوسیان است؛ «بارقه‌ای ایزدی که از قلمرو الوهی منشعب شده، در وجود انسان در جهان سرنوشت افتاده و نیاز به آگاهی و هوشیاری دارد که این آگاهی از طریق جفت آسمانی شخص صورت می‌گیرد و سرانجام به رستگاری منتهی می‌شود» (Hanegraaff, 2006: 404).

در نجات‌شناسی گنوسی، افلاک و ستارگان و سیارگان نقش مهمی در نجات روح انسان دارند؛ لذا در ادیان مختلف گنوسی، اساطیر کیهان‌شناسی و خرافات فراوانی یافت می‌شود. به‌علاوه، در اعمال و عبادات دینی پیروان این فرقه‌ها، اوراد و عزایم نقش اساسی دارند. گنوسی‌ها معتقدند با بهره‌گیری از معرفت نظری و انجام‌دادن مناسک و شعائر سرّی و رازآمیز می‌توان بر فرشتگانی که در خلق جهان هستی با خالق آن همکاری داشته‌اند، دست یافت و از آنان برخی اسرار را آموخت.

بسیاری از پژوهشگران معتقدند کیش گنوسی، آمیخته با بدبینی است و اساطیر سوزناک، پایه و اساس باورهای آن را شکل داده است. اما گرانت (Robert McQueen Grant)[11] با این نظر مخالف است و آن را برداشتی از بیان آبای کلیسا می‌داند که به هنگام مخالفت با آیین گنوسی آن را همواره مجموعه‌ای از اساطیر نابودگر و دروغین نامیده‌اند. به این ترتیب منظور ایشان از دروغین، لزوماً غم‌انگیزبودن داستان‌های گنوسی نیست، بلکه مانند تراژدی که ممکن است داستانی غیرواقعی باشد، اساطیر گنوسی نیز داستان‌هایی غیرواقعی نامیده شده‌اند (Grant, 1954: 36-45).

اگرچه آیین‌های گنوسی در دامان آیین مسیحیت رشد کردند اما گنوسیان در برخی عقاید جزء مخالفان مسیحیت بودند. از جمله عقایدی که باعث مخالفت آبای کلیسا با کیش گنوسی شد، یکی این بود که گنوسی‌ها عالم را آفریده خدایی غیر از خدای متعال می‌دانستند. آنان یهوه، خدای تورات را موجودی اسفل می‌دانستند که آفریننده جهان مادی است و به تورات ایمان نداشتند. نیز معتقد بودند عیسی در واقع متولد نشد و آلام و دردها را تحمل نکرد و وفات نیافت (ناس، 1390: 629).

به عقیده آنان، عیسی، موجودی الاهی و جاوید بود که پیش از پیدایش جهان در میان گروهی از مجردات ازلی مرکب از دو جنس اناث و ذکور زندگی می‌کرد. در آن دوره، ذات مقدس باری‌تعالی از این دنیای مادیِ پر از شر به‌کلی دور بود، و در درجه پایین‌تر از او، قوای روحانی ازلی قرار داشتند، از جمله قوۀ خالق عالم مادی، که در تورات «یهوه» نامیده می‌شود. چون عیسای رئوف و مهربان، مشاهده کرد که در زمین فساد و گمراهی به حد کمال رسیده است، نقابی از جسم و پیکر انسانی بر خود آراست، و به روی زمین آمد و آدمیان را که با عالم ماده و اجسام پلید خود در تنازع بودند تعلیم داد که به وسیله ریاضت و زهد جسم خود را مهار کنند و برای فکر و ضمیر، خردی جاوید حاصل کنند و خود را از بند و زنجیر عالم ماده رها سازند و موجودی علوی و مجرد شوند و به نعمت بقا و ابدیت نائل گردند (همان: 628-629).

نفوذ اندیشه‌های گنوسی در میان مسلمانان

ظهور و بروز عقاید گنوسی در میان مسلمانان از اواخر قرن اول هجری آغاز شد. احتمالاً یکی از راه‌های نفوذ اندیشه‌های گنوسی در میان مسلمانان، کیش مانویت بوده که از قرن سوم تا نهم میلادی از نواحی چین تا روم نفوذ بسیار گسترده‌ای داشته است. علاوه بر آنان، مندائیان نیز در اشاعه آرای گنوسی و هرمسی در میان مسلمانان نقش مهمی داشتند. آرای گنوسی از طریق سوریه، بین‌النهرین و آسیای صغیر به عرفان ایرانی- اسلامی رسوخ یافت. اسماعیلیه اولین گروه از مسلمانان هستند که در قرن نُه میلادی در پی‌ریزی اندیشه‌های خود از گنوسی‌ها و مانویت تأثیر پذیرفتند. اندیشه‌ها و اسطوره‌های گنوسی به احتمال قوی از طریق موالی که در دوران بنی‌امیه به اسلام گرویده بودند و در کوفه سکونت داشتند به غلات شیعه و اسماعیلیه منتقل شد (اسماعیل‌پور، 1381: 35).

در اندیشه‌های اخوان‌الصفا می‌توان ذوق گنوسی را مشاهده کرد. در رسائل اخوان‌الصفا تعالیمی وجود دارد که شباهت بسیاری با تعالیم گنوسی دارد؛ از جمله اعتقاد به محبوس‌بودن روح انسان در عالم جسمانی و ملزم‌بودن انسان به شکستن این زندان و قیود جسمانی؛ و تشابه بین عالم و انسان از آن‌ جهت که در هر دو نفس واحدی است که قوای آن در تمام اعضا جاری است. رسائل و نوشته‌های اخوان‌الصفا نقش چشمگیری در انتقال میراث گنوسی ایران عهد ساسانی به ایران عهد اسلامی داشته است.

نیکلسون معتقد است با وجود آنکه شواهد چندان روشنی در دست نیست، جایگاه برجسته نظریه معرفت در اندیشه صوفیان اوایل، از تماس آنان با آیین گنوسی حکایت دارد (نیکلسون، 1382: 52). مراد صوفی از «معرفت» همان «گنوسیس» حکمای یونانی است؛ یعنی شناخت بلاواسطه خداوند بر مبنای مکاشفه و اشراق. چنین معرفتی به دنبال فرآیند ذهنی و عقلی حاصل نمی‌شود، بلکه به اراده خداوند وابسته است و فقط به کسانی عطا می‌کند که آنها را مستعد و لایق دریافت معرفت کرده است (جعفری، 1392: 67).

یکی از مسائلی که می‌توان آن را عامل مشترک میان عرفان اسلامی و آیین گنوسی دانست اعتقاد به معرفت نجات‌بخش است. اساس عقاید گنوسی بر معرفت اشراقی و مکاشفه و عقاید ویژه تکوینی بود که انسان‌ها را به رهاندن روح از عالم مادی و رساندن آن به عالم بالا تشویق می‌کرد و لازمه آن را زهد و امساک از نعمت‌های دنیوی می‌دانست. به عقیده گنوسیان، روح انسان عنصری است آسمانی و ازلی که در جسم و دنیای مادی اسیر شده، اما انسان گوهر وجودی خویش را فراموش کرده و اصل الاهی خویش را از یاد برده است؛ رسالت انسان در این جهان آزادکردن این روح است، و فقط به وسیله گنوسیس و معرفت می‌تواند به شناخت این گوهر درونی دست یابد و به رستگاری نائل شود.

در تعالیم اهل حق نیز رنگ گنوسی به چشم می‌خورد. «به نظر می‌رسد در فاصله بین عهد آل بویه و مغول، عقاید گنوسی، که بعدها به نام عمومی مذاهب اهل حق خوانده شده‌اند، در نواحی بین دیاله و کرخه و مخصوصاً در بین اکراد گورانی و طوایف لر انتشار قابل ملاحظه‌ای داشته است» (زرین‌کوب، 1390 ب: 205). اهل حق، که مسامحتاً علی‌اللهی خوانده می‌شوند در حقیقت فرقه‌ای عرفانی بوده‌اند که غیر از تصوف و حکمت اشراقی، عناصری از عقاید یهود و مجوس و مانویه را با بعضی از اجزای افکار و تعالیم شیعه و غلات به هم آمیخته بوده‌اند و رفته‌رفته صبغۀ تصوف در آیین آنها قوی‌تر شده است. به عقیده اهل حق، خداوند هفت تجلی دارد، که در هر تجلی وجود او لباس تازه می‌پوشد و چهار ملائکه که یاران چهار ملک خوانده می‌شوند در هر تجلی با او همراه‌اند (همو، 1389 الف: 97).

علی‌نقی منزوی در مقدمه‌ای که بر نامه‌های عین‌القضات نوشته، معتقد است ایرانیان خاور دجله تا سند در دو قرن سکوت با حفظ گنوستیسیزم پدران خود، که الهام‌گرفته از ودا و اوستا بود، مسلمانی را می‌پذیرفتند و هنگام مسلمان‌شدن، مذهب‌های گنوسیستی اسلام، مرجئی، جهمی، قدری، راوندی، معتزلی، شیعی را بر مذهب دولتی سنی ترجیح می‌دادند (مقدمه منزوی بر: عین‌القضات همدانی، 1377: 44).

به اعتقاد مهرداد بهار، آیین گنوسی و عرفان مانوی بر تفکر عارفان روزگار اسلامی تأثیری شایان گذاشته است و پیوندهای عمیقی میان این دو بخش از تاریخ عرفان در آسیای غربی دیده می‌شود. گرایش‌های زروانی، مهری و مانوی شالوده‌های عرفانی داشته‌اند و هر یک تأثیرات ژرفی بر فرهنگ ایرانی گذاشته‌اند (اسماعیل‌پور، 1379).

از آثار گنوسی عصر اسلامی می‌توان از رساله ام الکتاب[12] اثر یکی از غلات شیعی کوفی نام برد، که مضمون آن کشف و شهودی عرفانی است. علاوه بر آن، کتاب الکشف[13] یکی از مهم‌ترین آثار اسماعیلیه درباره جهان شناخت و تکوین جهان به روایتی گنوسی است (الیاده، 1373: 60). تعلیمات و نوشته‌های عین‌القضات نیز صبغه‌ای گنوسی داشت. در قصیده «عینیة» ابن‌سینا نیز رنگ گنوسی به چشم می‌خورد. این قصیده در حقیقت تعبیری است از غربت و اسارت روح در عالم جسم (نک.: رئوفی‌مهر، 1385: 40-41). قصة الغربة الغربیة سهروردی نیز رمزی است از احوال روح و غربت و اسارت آن در شهربند جسم که مضمونی گنوسی است.[14]

به عقیده نیکلسون، موضوع اعتقاد به اسم اعظم از عقاید مأخوذ از حکمای گنوسی است. او واژه «صدیق» را که صوفیان پیشین به کاملان روحانی خود اطلاق می‌کردند وام‌گرفته از مانویان می‌داند. نیز اصطلاح «هفتادهزار حجاب»[15] را که متأخران صوفیه در کلمات خود آورده‌اند، به‌روشنی دارای نشانه‌های کیش گنوسی می‌داند (نیکلسون، 1382: 53).

تحقیر نفس و سوء‌ظن به آن و اعتقاد به کثرت شرور در عالم را، که از اصول عقاید فرقه ملامتیه است، می‌توان متأثر از عقاید گنوسی دانست. از دیدگاه گنوسیان، این جهان سراسر شر و پلیدی است و عموماً اخلاقیات گنوسی در خصومت با جهان است و هر گونه رابطه با دنیا را تحقیر می‌کند.

گنوسی‌ها ارضای نیازهای غریزی و اولیه جسم را که به ازدواج می‌انجامد نکوهیده و ناپسند می‌دانند. زیرا ازدواج موجب تولد انسان‌های دیگر و اسارت بیشتر بارقه‌های الاهی در زندان ماده می‌شود و دنیای مادی و حکمرانی شیطان رونق بیشتری می‌گیرد. از این‌رو کیش‌های گنوسی بر زهد و ریاضت شدید تأکید دارند. اکثر گنوسیان به زهد و رهبانیّت متمایل بودند و عقیده داشتند باید از دنیا و هر چه رنگ و بوی دنیوی دارد، دوری جست.

زهد و ریاضت اساس عملی همه مسالک عرفانی است که به دنبال راهی برای شناخت خداوند ورای راه عقل و علوم دنیوی هستند. نزد گنوسیان، شرط رسیدن به گنوسیس، ترک دنیا و لذات مادی است و فقط زهاد قادر به انجام‌دادن این کار خواهند بود. علت گرایش به زهد نزد گنوسی‌ها، ثنویت روح و جسم و تقابل این دو با هم در عقاید ایشان است. آنان جسم را آفریده خدای شر و مربوط به دنیای تاریکی می‌دانند که با روح که از عالم نور است، در تضاد و تقابل است. پس با بی‌توجهی به نیازهای جسم و برگزیدن زهد و امساک باید آن را ریاضت داد تا به معرفت حقیقی دست یابیم.

مانی به پیروانش می‌آموخت که راه گریز از ظلمت به روشنایی، حفظ روح از تمام آلودگی‌های جسمانی و اعراض از دنیا است. مانویان می‌گفتند کسی که می‌خواهد به این کیش درآید باید آزمایشی از نفس خود کند، و اگر دید به فرونشاندن شهوات و حرص توانایی دارد، و می‌تواند از خوردن گوشت و شراب و از نکاح با زن و آزار و ... دست بردارد، به این کیش درآید، و اگر چنین توانایی‌ای ندارد از گروش به آن خودداری کند (ابن‌ندیم، 1381: 592).

عده‌ای از محققان میل به زهد و فقر را در میان متصوفه تقلیدی از زهد مانوی دانسته‌اند. صوفیه نیز علاقه به دنیا را منشأ هر خطیئه می‌دانند و ترک دنیا را سرچشمه هر خیری. زهد به معنای انصراف از خوبی‌ها و خیرات این دنیا در برابر به دست آوردن خوبی‌ها و خیرات آن جهان و رضایت خداوند است. به عقیده عارف، «هر که را بنیاد زهد استوار نباشد دیگر کردارهایش درست نیست، چه دوستی دنیا سرآغاز تمامی خطاها است و دوری از دنیا سرآغاز تمامی نیکی‌ها و طاعت‌ها» (ابونصر سراج، 1382: 100). در شرح تعرف آمده:

بدان که زهد اصل همه چیزها است و اصلی است همه احوال‌های ‌پسندیده را، و اول مقامی از مقام‌های مریدان زهد است. هر که این ‌اصل استوار کرده باشد بنای همه کارها بر او درست آید. و هر که اصل زهد استوار نکرده باشد بنای دیگر احوال بر او درست نیاید، از بهر آنکه پیغمبر علیه السلام گفته است: حب الدنیا رأس کل‌ خطیئة. چون دوستی دنیا سرّ جمله گناهان است، ترک دنیا سرّ جمله طاعت‌ها باشد. و نیز چون دنیا ملعونه حق است، و ملعونه نباشد مگر نفریده و رانده و دورکرده و با دورکرده دوست صحبت‌کردن ‌و درساختن از دوست دوری باز آرد» (مستملی، 1363: 1219).

آیین مانوی نیز در فرهنگ و اعتقادات ایرانیان و جهان اسلام تأثیراتی بر جای نهاده که این تأثیر از اواخر قرن سوم میلادی، یعنی پس از محکومیت و قتل مانی، آغاز شده است. واکنش‌های شدید مسلمانان، به‌ویژه اعراب مسلمان، به اندیشه‌های مسلک مانوی، که آنان را زنادقه می‌نامند، نشان‌دهنده تأثیر شدید تفکرات مانوی در میان مسلمانان در قرون اولیه اسلامی است. ویدنگرن معتقد است تفکر از طریق اعداد، علم نجوم، ادای آداب دینی و همه گونه‌های مختلف علم شبه‌روان‌شناسی از طریق مانویت به اسلام انتقال یافته است (ویدنگرن، بی‌تا: 179). عده‌ای، اباحی‌گری را تأثیرپذیرفته از کیش مانوی می‌دانند. عده‌ای نیز معتقدند در طریقه ملامتیه، برخی از عقاید مانوی رخنه کرده است (جلالی، 1384: 270).

عده‌ای از محققان معتقدند صوفیه در بسیاری از آرای نظری و سنن عملی از مانویت تأثیر پذیرفته‌اند، که علت آن را می‌توان وجود شباهت و مشترکات فراوان میان آرا و عقاید و آداب عملی این دو دسته دانست؛ از جمله دوره‌گردی و تجرد و علاقه به موسیقی و سماع و اعتقادات مربوط به نور و ظلمت و بدبینی به دنیا و نعمت‌های دنیوی و ... . تقی‌زاده در مطالعات خود در زمینه ‌مانی‌شناسی به این نکته اشاره کرده که بسیاری از تعالیم صوفیه شباهت به آداب مانویان دارد و بعید نیست که یکی از ریشه‌های تصوف طریقه‌های گنوستیک، و از آن جمله آیین مانوی، بوده باشد (تقی‌زاده، 1383: 333).

عده‌ای معتقدند اندیشه انسان کامل از معتقدات گنوسی تأثیر پذیرفته است. تور آندره (Tor Andrea) بر این گمان است که تکامل فکر «انسان کامل» در اسلام، به نحوی با نظریه امامت در نزد شیعه مربوط است. به نظر وی، از رهگذر تشیع، اندیشه گنوسی وارد جهان اسلام شده، و با مسئله ولایت و امامت پیوسته، و مفهوم انسان کامل را در عرفان اسلامی تحقق بخشیده است. آندره اعتقاد مردم باستان را به «نبی صادق» پایه و اساس تفکر انسان کامل در اسلام می‌داند. زیرا بر مبنای این اعتقاد، نبی صادق شخصی بوده است ازلی که روحانیت او در سلسله انبیا به میراث از شخصی به شخص دیگر انتقال می‌یابد (مایل هروی، 1374: ذیل «انسان کامل»).

انسان کامل در عقیده صوفیان یادآور عقیده «انسان نخستین» در آیین گنوسی است. انسانِ نخست، در آیین‌های گنوسی ذاتی پاک و ازلی است که از ذات پروردگار سرچشمه گرفته و از ماده جدا است، و هنوز به واسطۀ درآمیختن با ماده آلوده نشده و از سوی پروردگار برای نجات سرزمین روشن از پلیدی شر به سرزمین تاریکی وارد می‌شود.

به عقیده زرین‌کوب، اعتقاد به سلسله‌مراتب اولیا، که در رأس آنها قطب قرار دارد، به احتمال قوی مأخوذ است از آنچه نزد گنوسی‌های مسیحی سابقه داشته است (زرین‌کوب، 1389 الف: 93).

دیدگاه مخالفان تأثیرپذیری

با وجود تأثیر اعتقادی گنوسیان در میان عقاید عرفای مسلمانان، عده‌ای از محققان با هر گونه تأثیرپذیری عرفان اسلامی از آیین‌ها و عرفان‌های دیگر مخالف‌اند و معتقدند عرفان اسلامی سرچشمه‌ای جز اسلام ندارد و تصوف را لب و عصاره قرآن، اسلام و احادیث پیامبر (ص) می‌دانند، اما عده‌ای دیگر معتقدند هرچند ریشه‌ها و منشأ اصلی تصوف اسلامی در سیره و احادیث پیامبر اسلام (ص) و آیات قرآن است، اما صوفیان مسلمان از آیین زرتشت، مذهب مانی، اندیشه‌های نوافلاطونی، هندی، بودایی، مسیحی و گنوسی نیز نکاتی اقتباس کرده‌اند و مذهب جدیدی ساخته‌اند که ملائم طبع همه انسان‌ها و مخالف تعصبات است. هانری کربن معتقد است: «گنوس شیعی به طور اعم و گنوس اسماعیلی به طور اخص نمی‌تواند تنها تداوم گنوس کهن پنداشته شود، بلکه راهی را طی می‌کند که منحصراً از آن خود است؛ مضامینی را کنار می‌گذارد و در عین حال مضامین کاملاً شناخته‌شده دیگر را جذب و دگرگون می‌کند» (اسماعیل‌پور، 1381: 34-35).

منزوی، برخلاف آن دسته از خاورشناسان که گنوستیسیزم اسلامی را از گنوستیسیزم مسیحی متأثر می‌دانند، معتقد است گنوستیسیزم اسلامی بر قوس صعود تکیه دارد؛ یعنی هر انسانی می‌تواند از راه ریاضت و تعلیم، از مادیات بکاهد و به معنویات بیفزاید، تا به مقامی برسد که جز خدا نبیند. اما گنوستیسیزم مسیحی مبتنی بر قوس نزول و تجسد لاهوت در ناسوت است؛ آن هم فقط برای یک تن به نام مسیح. از سوی دیگر، توحید گنوسیست‌های مسلمان اشراقی است، حال آنکه گنوستیسیزم مسیحیت به توحید عددی یهودی نزدیک‌تر است (منزوی، در: عین‌القضات همدانی، 1377: 148-149).

نتیجه

از آنجایی که عرفان همچون دین ناشی از فطرت آدمی است، وجود تشابهات در عرفان‌های گوناگون اجتناب‌ناپذیر است. برخی از این شباهت‌ها ناشی از توارد اندیشه‌ها است. برخی را هم می‌توان ناشی از تأثیرپذیری آیین‌ها از یکدیگر دانست. مشترکات بسیاری در میان مذاهب عرفانی جهان، از جمله عرفان اسلامی و گنوسی به چشم می‌خورد. با وجود آنکه عده‌ای از محققان، عرفان و تصوف ایرانی- اسلامی را به طور کامل متأثر از عرفان مانوی یا کیش گنوسی یا سایر آیین‌های عرفانی می‌دانند، باید پذیرفت که اندیشه‌های عرفانی اسلامی نشئت‌گرفته از تعالیم اسلام و قرآن است. با این حال از تأثیر آرا و عقاید ملل دیگر، به‌ویژه آرا و عقاید گنوسی برکنار نبوده است؛ و با بررسی دیدگاه این دو آیین بزرگ می‌توان به مشترکات فراوانی دست یافت.

 

 

 

 

مطالعه بیشتر:

مقالات

-  گذری بر ادبیات گنوسی

- شمعون مغ و دیدگاه های گنوسی او

- بررسی و مقایسه تطبیقی ارای مکتب گنوسی و ابن سینا در باب رابطه خدا

- بن‌مایه‌های مشترک قصّة‌ الغربة الغربیه‌ سهروردی و آیین گنوسی

- بحثی در نجات شناسی گنوسی

- بررسی تطبیقی «معرفت» در عرفان اسلامی و عرفان گنوسی

- نور و ظلمت از دیدگاه گنوسی و مقایسه و تطبیق آن با مثنوی معنوی

- خاستگاه و ظهور عرفان مسیحی

- بررسی تقابل الهیات مسیحی با آیین گنوسی

- تاثیر مانویت و مسیحیت بر یکدیگر

- بررسی افکار و باورهای گنوسی ابوالعلاء معرّی و صادق هدایت

- تشابه اهل‌حق با خرمیه و گنوسی

- مطالعۀ تطبیقی کیش مانی با سایر مکاتب گنوسی از منظر کیهان¬شناسی و خداشناسی

- در قرن دوم میلادی چه حوادثی در تاریخ کلیسا روی داد؟

- آیین گنوسی و مانوی

- گنوستیسیسم ، سنّتی و مدرن: مذهبی برای آینده؟

 - سیر تاریخ تفکر مسیحی-ایرنیوس

- حقیقت پنهان ازلی خدای راستین از منظر گنوسی

- نظر چند متفکر درباره رابطه مسیحیت با فلسفه

- یوگا و گنوستیسیسم

- اِتئیست اگنوستیک کیست؟

- ایرنئوس

- مناسبات فلسفه و مسیحیت در یک نگاه

- عرفان مرکاوا و عرفان گنوسی یهود (5)

- عرفان مرکاوا و عرفان گنوسی یهود (4)

- عرفان مرکاوا و عرفان گنوسی یهود (3)

- عرفان مرکاوا و عرفان گنوسی یهود (2)

- عرفان مرکاوا و عرفان گنوسی یهود (1)

- جلسهٔ چهارم تاریخ مسیحیت و فرقه‌های آن؛

- جلسه سوم تاریخ مسیحیت و فرقه‌های آن؛

 

 

کتاب

 

- مکاتب گنوسی: خاستگاه و اعتقادات

- گنوسیزم: مادر فرقه‌ها

- انجیل‌های گنوسی

- آیین گنوسی و مانوی

- مناسبات فلسفه و دین مسیح در قرون اولیه

- فلسفه‌ یهودی اسکندرانی

- اندیشه های الهیاتی فیلون (خداشناسی)

 

 

 

منابع:

 

- مکاتب گنوسی: خاستگاه و اعتقادات

- گنوسیزم: مادر فرقه‌ها

- انجیل‌های گنوسی

- آیین گنوسی و مانوی

- مناسبات فلسفه و دین مسیح در قرون اولیه

- فلسفه‌ یهودی اسکندرانی

- اندیشه های الهیاتی فیلون (خداشناسی)

نشریه هفت آسمان 1382 شماره 17

https://fa.wikipedia.org

http://www.ketab.org.ir

http://database-aryana-encyclopaedia.blogspot.com

http://lib.usc.ac.ir

http://zamaaneh.com

http://www.amordad.net

http://anthropology.ir

http://www.bookcity.org

http://www.parsi.wiki

http://fa.journals.sid.ir

http://www.sid.ir

http://www.eghtesadnews.com

http://dictionary.abadis.ir

http://etedaledini.blogfa.com

http://shahrudi.parsiblog.com

http://www.virascience.com

http://www.adyannet.com

http://jis.uk.ac.ir

http://rasekhoon.net

http://www.ensani.ir

https://www.infors.ir

https://www.vajehyab.com

http://avayesooz.rozblog.com

http://makarem.ir

http://ponila.com

http://tahoor.com

http://olama-orafa1393.ir

http://adyannews.com

http://www.aftabir.com

https://plus.google.com

http://tarjomaan.com

http://majidzivdari.blogfa.com

http://zamaaneh.com

https://ufolove.wordpress.com

http://kherada.com

http://rastmard.com

http://boloffa.blogfa.com

http://www.danesheyoga.com

http://en.iraaaas.com

http://www.irip.ir

http://www.iptra.ir

http://www.tahoor.com

http://abrahamic87.ponaksom.com

http://marefateadyan.nashriyat.ir

http://www.adyan.porsemani.ir

http://www.hawzah.net

http://mazaheb.urd.ac.ir

 

 

تاریخ ارسال : سه‌شنبه 8 فروردین‌ماه سال 1396 11:56 ق.ظ | نویسنده: علی رضوی | چاپ مطلب

(0)

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام : *
پست الکترونیک : *
وب سایت :

ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد